<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>نام ناپذیر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://navid.ketablog.net/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://navid.ketablog.net/atom.xml" />
   <id>tag:navid.ketablog.net,2008://5</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.net/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5" title="نام ناپذیر" />
    <updated>2007-07-18T17:31:05Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>همه‌ی افتادگانِ ساموئل بکت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://navid.ketablog.net/2007/07/1483.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.net/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=1483" title="همه‌ی افتادگانِ ساموئل بکت" />
    <id>tag:navid.ketablog.com,2007://5.1483</id>
    
    <published>2007-07-18T18:23:12Z</published>
    <updated>2007-07-18T17:31:05Z</updated>
    
    <summary> نشر نی کتاب همه‌ی افتادگان نوشته‌ی ساموئل بکت با ترجمه‌ی مراد فرهادپور و مهدی نوید را منتشر کرد....</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://navid.ketablog.net/">
        <![CDATA[<p><img alt="AllThatFall.gif" src="http://www.ketablog.com/AllThatFall.jpg" width="240" height="336" /></p>

<p>نشر نی کتاب همه‌ی افتادگان نوشته‌ی ساموئل بکت با ترجمه‌ی مراد فرهادپور و مهدی نوید را منتشر کرد.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>چاپ دوم «در قند هندوانه»</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://navid.ketablog.net/2007/05/1344.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.net/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=1344" title="چاپ دوم «در قند هندوانه»" />
    <id>tag:navid.ketablog.com,2007://5.1344</id>
    
    <published>2007-05-07T22:12:24Z</published>
    <updated>2007-05-08T03:42:20Z</updated>
    
    <summary> چاپ دوم رمان «در قند هندوانه» نوشته‌ی ریچارد براتیگن را نشر چشمه منتشر کرد....</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://navid.ketablog.net/">
        <![CDATA[<p><img alt=" در قند هندوانه"src=" http://navid.ketablog.com/Richard.jpg" width="240" height="331" border="1" align="center" /></p>

<p>چاپ دوم رمان «در قند هندوانه» نوشته‌ی ریچارد براتیگن را نشر چشمه منتشر کرد.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>کجا را نگاه می‌کنی بابا؟ / یاسمن احسانی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://navid.ketablog.net/2007/04/1279.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.net/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=1279" title="کجا را نگاه می‌کنی بابا؟ / یاسمن احسانی" />
    <id>tag:navid.ketablog.com,2007://5.1279</id>
    
    <published>2007-04-12T09:14:59Z</published>
    <updated>2007-04-13T08:09:38Z</updated>
    
    <summary> باز جيغِ زن روبه‌رويي‌مان رفته هوا. فرداست كه با سرودست باندپيچى شده و چشم كبود بيايد پشت پنجره. عادت داريم هر ماهى، دو ماهى يكبار از خانه‌شان صداي جيغ، فرياد، كوبيدن و خرد شدن چيزي بلند مي‌شود؛ فردايش هم...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://navid.ketablog.net/">
        <![CDATA[<p><br />
باز جيغِ زن روبه‌رويي‌مان رفته هوا. فرداست كه با سرودست باندپيچى شده و چشم كبود بيايد پشت پنجره. عادت داريم هر ماهى، دو ماهى يكبار از خانه‌شان صداي جيغ، فرياد، كوبيدن و خرد شدن چيزي بلند مي‌شود؛ فردايش هم زن درب و داغان می‌آيد پشت پنجره و سيگار دود می‌كند. موهاى صاف بلوندى دارد. پيشانيش بلند است. اندامش هم تا جايي كه ديده مي‌شود ،تا كمر، زيباست. بين خانه‌هاى ما يك حياط فاصله است. حياط باغچه‌ى گردى دارد. وسط باغچه يك فواره‌ی نيلوفرى‌شكل هست. دور فواره هم سه تا فرشته‌ی سفيد كه دارند مي‌پرند آسمان.</p>]]>
        <![CDATA[<p>امشب باران می‌بارد. پشت سر هم رعدوبرق می‌زند. صداى شكستن چيزي می‌آيد و بعد جيغ زن همسايه.<br />
بابا رفته دم پنجره كه ببيند چه خبر است. اما مثل هميشه چيزى دستگيرش نمی‌شود چون شيشه‌ى پنجره‌ی آن‌ها مات است.<br />
«بابا پنجره رو ببند. يخ زدم.»<br />
نشسته‌ام توى هال و تكيه داده‌ام به سنگ گرم روشوفاژى و درز شلوارم را می‌دوزم. سوز سردى از آشپزخانه می‌آيد. بابا پنجره را می‌بندد و می‌آيد روى مبل روبه‌روى من می‌نشيند.</p>

<p>«بالاخره اين مرده زنشو می‌كشه.» دكمه را می‌زند و تلويزيون را روشن می‌كند. كانال دو، اخبار علمی‌ـ‌‌فرهنگى.<br />
«نترس، زنا بلدن چه جوري از پس خودشون بربيان.» مامان توى اتاق نشسته و نامه‌ى اداري بابا را تايپ می‌كند.<br />
بابا رويش را به اتاق می‌كند: «ديگه وقتي بزنه زده ديگه، حالا هر چه‌قدرم زنه وارد باشه.» بعد خيره می‌شود به تلويزيون.<br />
«بابا بزن يه كانال ديگه.»<br />
«نه. می‌خوام نگاه كنم. برو اتاق خودت.»<br />
سر جايم می‌مانم. دوباره بايد سوزن نخ كنم. هرچه زور می‌زنم نمی‌توانم در جعبه‌ى خياطى را باز كنم. می‌دهم دست بابا.<br />
«اينم نمی‌تونى باز كنى؟ پس فردا اگه گير يكى مثل اين مرتيكه افتادى چی‌كار می‌خواى بكنى؟»</p>

<p>توى جعبه نخ سياه نيست. حوصله ندارم از جايم بلند شوم. نخ سفيد برمی‌دارم. ديد كه ندارد. فقط اگر مامان ببيند، شروع می‌كند باز، كه من چه‌قدر شلخته‌ام، و اين سؤال هميشگی كه چرا بی‌سليقه‌ترين دختر روى زمين بايد نصيب او شده باشد؟!</p>

<p>سوزن از دستم می‌افتد. دست می‌كشم روى فرش كه پيدايش كنم. مجرى اخبار می‌گويد: «سارقان كتاب قوانين رياضى فلسفه‌ی طبيعى نيوتون را از يكى از كتابخانه‌هاى روسيه دزديده‌اند.» از بابا می‌پرسم: «گفت از كجا؟»<br />
«چى؟»<br />
«گفت از كجا دزديدن؟»<br />
«چى رو؟»<br />
«مگه گوش نمي‌دى؟»<br />
«شماره‌ى كارمنديت كه انقدر طولانى نبود. عوض شده؟» مامان از توى اتاق می‌پرسد.</p>

<p>بابا می‌رود پيش مامان: «نه. همين بود.»<br />
تكه‌هاى نخ را از روى زمين جمع می‌كنم. اما سوزن پيدا نمی‌شود.<br />
«بر اساس يافته‌هاى اخير دانشمندان مصرف هر نخ سيگار، يازده دقيقه از عمر انسان می‌كاهد.»<br />
به تلويزيون خيره می‌شوم. پشت سر هم تصوير آدم‌هايى را نشان می‌دهد كه سيگار می‌كشند. زنى پشت ميز كار، پيرمردى در پارك، پسر جوانى سر چهارراه،... «خبر ديگر اين‌كه... »<br />
می‌روم توى اتاق، پهلوى مامان می‌نشينم. دست‌هاش تند تند بالا و پايين می‌روند.<br />
«نظر به اين‌كه در... »<br />
«به دستم نگاه نكن. حواسم پرت مي‌شه. برو زير غذا رو روشن كن.»<br />
«شنيدي مامان؟»<br />
«آره.»<br />
«خبر رو شنيدى؟»<br />
«نه.»<br />
«گفت تازگيا فهميدن هر يه دونه سيگار يازده دقيقه از عمر آدم كم می‌كنه.»</p>

<p>مامان سرش را بلند نمی‌كند.<br />
«غلط كردن. هر روز يه چيز از يه جاشون درمي‌آرن. اه... حواسم رو پرت كردى!»<br />
بابا دراز كشيده روي تخت.<br />
«آره والا. راست مي‌گن.»</p>

<p>مامان يكهو وسط كار ول می‌كند.<br />
«چى‌چى رو راست مي‌گن؟ مگه تو دانشمندى؟ حالا خوبه من هميشه سرم از پنجره بيرونه... اصلاً از اين به بعد مي‌شينم توى خونه سيگار مي‌كشم.»<br />
بابا خيره شده به گوشه‌ی پرده.<br />
مامان داد می‌زند: «بهت گفتم برو زير غذا رو روشن كن.»</p>

<p>توى آشپزخانه هنوز صداى دعوا می‌آيد. انقدر جيغ و دادشان بلند است كه نمی‌شود چيزى از حرف‌هايشان فهميد. زن انگار زوزه می‌كشد. می‌روم طرف پنجره. ار پشت شيشه‌هاى مات فقط می‌شود سايه‌هاشان را ديد كه دور و نزديك می‌شوند و چيزهايى را به طرف هم پرتاب می‌كنند. باران هنوز مى‌بارد. زير غذا را روشن مى‌كنم. برمى‌گردم پيش مامان.<br />
«اينا هنوزم دارن دعوا مى‌كنن.»<br />
دست‌هاش تند تند بالا و پايين مى‌روند.<br />
«زنِ بيچاره فردا معلوم نيست باز كجاش سياه و كبوده. دلخوشيش به اون چندتا سيگار پشت پنجره‌س. حالا بگو عمرت رو كم مي‌كنه. خب بكنه. مگه به جايي برمي‌خوره؟»</p>

<p>دستگاه تايپ گير مى‌كند.<br />
«اااه. تو هم واسه‌ى اين كارات يه منشى تمام‌وقت بگير.»<br />
رگ زير چشم مامان تند می‌زند. بابا خوابش برده.<br />
مى‌آيم توى هال. مى‌نشينم روى مبل. وسايل خياطي روى زمين پهن است. حوصله‌ى جمع‌كردن ندارم. مامان اگر بيايد توى هال غر مى‌زند.<br />
 مى‌آيم توى اتاق خودم. در را پشت سرم مى‌بندم. اتاقم خيلى سرد است. هميشه از لاى در ايوان سوز سردى مى‌آيد. مى‌نشينم روى تخت. مى‌خواهم بروم زير لحاف. اما مى‌دانم اگر دراز بكشم، خوابم مى‌برد.</p>

<p>پايم زير تخت به چيز سردى مى‌خورد. دولا مى‌شوم، شيشه‌ى استون است. به انگشت‌هايم نگاه مى‌كنم. لاك نوك ناخن‌هايم پريده است. بلند مى‌شوم از توى كمد پنبه برمى‌دارم. دوباره مى‌نشينم روى تخت و ناخن‌هايم را پاك مى‌كنم. يادم مى‌افتد يكى از زن‌هاى ساختمان خودمان زن روبه‌رويى را فردا يا شايد‌-‌درست يادم نيست‌- چند روز بعد از دعواهاى هميشگي‌شان توى سوپر سر كوچه ديده بود، مى‌گفت كه زير تمام ناخن‌هاش كبود بوده و سر دو سه تاي‌شان هم پريده بوده.</p>

<p>«نمى‌خواى اين بساط خياطى رو جمع كنى؟»<br />
مامان رفته توى هال. ياد سوزن روى زمين مى‌افتم. بايد بروم پيدايش كنم. اما اول بايد لاك‌هاى دست چپم را پاك كنم. يكى از ناخن‌هايم گوشه كرده. وقتى پنبه را روى آن مى‌كشم به سوزش مى‌افتد. حتماً انگشت‌هاى زن خيلى دردناك بوده كه حتا نتوانسته نوك ناخن‌هايش را مرتب كند.<br />
«چرا گوشى رو برنمى‌دارى؟» مامان داد مى‌زند.<br />
مى‌روم توى هال. تلفن هنوز زنگ مى‌زند. گوشى را برمى‌دارم. دوستم است. پشت سر هم گله مى‌كند كه چرا  ديروز نرفته‌ام ميهمانى...<br />
«زير غذا رو خاموش كن.» مامان از توى حمام فرياد مى‌زند.<br />
"گوشى يه لحظه.»</p>

<p>مى‌دوم آشپزخانه. بوى سوختگى پر شده توى هوا. در قابلمه را باز مى‌كنم. سياه سياه است.<br />
«همه‌ش سوخت؟»<br />
جواب نمى‌دهم.<br />
«هزار دفعه گفتم آب بيش‌تر بريز. زيرشم  كم كن.» چيزهاى ديگرى هم مى‌گويد اما من درست نمى‌فهمم.</p>

<p>پنجره را باز مى‌كنم. باران تند شده. صداى گريه و زارى مى‌آيد. كنار در خانه‌ى روبه‌رويى يك آمبولانس ايستاده است. ماشين پليس هم كمى دورتر. همسايه‌ها جمع شده‌اند دم در. نور قرمز ماشين پليس هر چند لحظه يكبار روي‌شان مى‌افتد. زن ساختمان خودمان هم در ميان جمعيت است. اما دورتر از بقيه ايستاده. برانكار با جسمى كه رويش را با ملحفه‌ى سفيد پوشانده‌اند، از ساختمان خارج مى‌شود. زن‌ها بلندتر گريه مى‌كنند. چند لحظه بعد مرد همسايه دست‌بندزده همراه با دو مأمور بيرون مى‌آيد. یكى از زن‌ها به طرف مرد هجوم مى‌برد. مردى به زور نگهش مى‌دارد. برانكار را مى‌گذارند توى آمبولانس. چند نفر يكصدا صلوات مى‌فرستند. پنجره را مى‌بندم. مى‌آيم پاى تلفن. قطع شده است. شماره مى‌گيرم اشغال است.</p>

<p>بابا از خواب بيدار شده. مى‌رود آشپزخانه. حتماً پشت پنجره. گوشى را مى‌گذارم. تلويزيون هنوز روشن است. خيره مى‌شوم به زمين. چيزى روى فرش برق مى‌زند. سوزن است؛ صاف ايستاده ميان تار و پود فرش.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نَفَس / ساموئل بکت / مهدی نوید</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://navid.ketablog.net/2007/03/1201.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.net/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=1201" title="نَفَس / ساموئل بکت / مهدی نوید" />
    <id>tag:navid.ketablog.com,2007://5.1201</id>
    
    <published>2007-03-17T20:47:36Z</published>
    <updated>2007-03-19T17:37:36Z</updated>
    
    <summary>ترجمه‌یی برای علی علوی‌کامران (نمایشنامه‌یی در 35 ثانیه) پرده 1) نورِ محو بر صحنه كه پر از زباله‌هايِ گوناگون است. پنج ثانيه‌یی به همين وضع. 2) فريادي ضعيف و كوتاه و بلافاصله صدايِ دَم و همراهِ آن افزايشِ تدريجيِ نور...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://navid.ketablog.net/">
        <![CDATA[<p>ترجمه‌یی برای علی علوی‌کامران</p>

<p>(نمایشنامه‌یی در 35 ثانیه)</p>

<p><img alt="untitled.bmp" src="http://navid.ketablog.com/Beckett.jpg" width="230" height="279" /></p>

<p>پرده</p>

<p>1) نورِ محو بر صحنه كه پر از زباله‌هايِ گوناگون است. پنج ثانيه‌یی به همين وضع.<br />
2) فريادي ضعيف و كوتاه و بلافاصله صدايِ دَم و همراهِ آن افزايشِ تدريجيِ نور كه هر دو با هم حدوداً طيِ ده ثانيه به حداكثر مي‌رسند. سكوت و پنج ثانيه‌یی به همين وضع.<br />
3) بازدَم همراه با كم‌شدنِ آهسته‌يِ نور كه هر دو با هم حدوداً طيِ ده ثانيه به حداقل مي‌رسند (نور مانندِ قسمتِ 1) و بلافاصله فريادي مانندِ قبل. سكوت و پنج ثانيه‌یی به همين وضع.</p>

<p>پرده</p>

<p><br />
زباله:<br />
هيچ چيز عمودي نيست، همه چيز پخش و پراكنده.</p>

<p>فرياد:<br />
نمونه‌يي از صدايِ ضبط‌شده‌يِ نوزادِ در حالِ تولد. ضروري‌ست كه هر دو فرياد يكسان باشد، روشن و خاموش‌شدنِ دستگاهِ ضبط بر اساسِ همزمانيِ دقيقِ نور و نفس صورت گيرد.</p>

<p>نفس:<br />
ضبط‌شده و با صدايِ بلند.</p>

<p>حداكثرِ نور:<br />
بدونِ درخشندگي. اگر تاريكي=0 و روشني=10 باشد، تغييرِ نور بايد از 3 تا 6 و برعكس باشد.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سه شعر از والاس استیونس / ترجمه‌: یوسف اباذری</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://navid.ketablog.net/2007/01/1102.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.net/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=1102" title="سه شعر از والاس استیونس / ترجمه‌: یوسف اباذری" />
    <id>tag:navid.ketablog.com,2007://5.1102</id>
    
    <published>2007-01-24T20:17:42Z</published>
    <updated>2007-01-26T08:00:26Z</updated>
    
    <summary> یک زن گریان دیگر اندوه بزدای از دل تلخت، که ماتم شادش نکند. زهر در ظلمت روید. غنچه‌های سیاهش در آب اشک سر زند. سببِ شاهوارِ هستیْ خیال، یگانه واقعیتِ این جهان خیالی تنهایت می‌گذارد با او که هیچ...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://navid.ketablog.net/">
        <![CDATA[<p><img alt="Wallas.bmp" src="http://navid.ketablog.com/wallas2.jpg" width="230" height="220" /></p>

<p><strong>ی<u>ک زن گریان دیگر</u></strong><br />
اندوه بزدای<br />
از دل تلخت،<br />
که ماتم شادش نکند.</p>

<p>زهر در ظلمت روید.<br />
غنچه‌های سیاهش<br />
در آب اشک سر زند.</p>

<p>سببِ شاهوارِ هستیْ<br />
خیال، یگانه واقعیتِ<br />
این جهان خیالی</p>

<p>تنهایت می‌گذارد<br />
با او که هیچ افسانه‌یی به سویش پر نمی‌کشد،<br />
و تو را نیشتر مرگی در جان است.<br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p><u><strong>آدم برفی</strong></u><br />
آدمی را ذهنی از زمستان باید<br />
تا یخبندان را بیند و شاخه‌های کاج را<br />
در پوششی از برف؛</p>

<p>و دیرزمانی باید که سرد بوده باشد<br />
تا سرو کوهی را بیند که آوازی از یخ بسته<br />
و صنوبر را که برق زند آشفته به زیر</p>

<p>آفتاب دور دست زمستان؛ و نیندیشد به هیچ<br />
عسرتی در صدای باد،<br />
در صدای برگ‌هایی چند،<br />
که صدای زمین است<br />
انباشته از همان باد<br />
که می‌وزد در همان‌جای بی‌بر</p>

<p>از برای آن شنونده‌یی، که می‌شنود در برف و،<br />
خود هیچ؛ نمی‌بیند چیزی را که آن‌جا نیست و<br />
می‌بیند هیچی را که آن‌جاست.</p>

<p><br />
<strong><u>خانه خاموش بود و جهان آرام</u></strong><br />
خانه خاموش بود و جهان آرام<br />
خواننده کتاب شد؛ و شب تابستان</p>

<p>مثل هستی هوشیار بود.<br />
خانه خاموش بود و جهان آرام.</p>

<p>کلمات گفته شدند گویی کتاب نبود،<br />
مگر خواننده‌ی خمیده بر ورقی،</p>

<p>می‌خواست خم شود، چه بس بسیار<br />
می‌خواست عالِمی شود که برایش کتابش حقیقت است، برایش</p>

<p>شب تابستان مثل کمال فکر است.<br />
خانه خاموش بود زیرا باید چنین می‌بود.</p>

<p>خاموشی بخشی از معنا بود، بخشی از ذهن؛<br />
تقرب کمال به ورق.</p>

<p>و جهان آرام بود. حقیقت در جهانی آرام<br />
که در آن هیچ معنای دیگری نیست، خود</p>

<p>آرام است، خودْ تابستان و شب است، خود<br />
خواننده‌یی‌ست تا پاسی از شب خمیده و می‌خواند آن‌جا.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>پارکِ کیو / ویرجینیا وولف / ترجمه‌ی لیلا صمدی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://navid.ketablog.net/2007/01/1083.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.net/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=1083" title="پارکِ کیو / ویرجینیا وولف / ترجمه‌ی لیلا صمدی" />
    <id>tag:navid.ketablog.com,2007://5.1083</id>
    
    <published>2007-01-19T09:25:47Z</published>
    <updated>2007-01-19T10:23:05Z</updated>
    
    <summary>درمیان باغچه‌ی بیضی شکل، شاید یک‌صد ساقه‌ی باریک گل روییده بود که در نیمه‌راه‌شان به بالا، در برگ‌های قلب یا زبان‌شکل گسترده می‌شدند و در نوک، گلبرگ‌های سرخ، آبی یا زرد، با لکه‌های رنگی افراشته می شدند، و از روشنایی...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://navid.ketablog.net/">
        <![CDATA[<p>درمیان باغچه‌ی بیضی شکل، شاید یک‌صد ساقه‌ی باریک گل روییده بود که در نیمه‌راه‌شان به بالا، در برگ‌های قلب یا زبان‌شکل گسترده می‌شدند و در نوک، گلبرگ‌های سرخ، آبی یا زرد، با لکه‌های رنگی افراشته می شدند، و از روشنایی سرخ، آبی یا زرد دهانه، پرتو مستقیمی ساطع می‌شد که انگار با گرد طلا زبر و در انتها اندکی پخش شده بود.</p>

<p><img alt="untitled1.bmp" src="http://navid.ketablog.com/Woolf.jpg" width="204" height="250" /></p>

<p>گلبرگ‌ها آن‌قدر انبوه بودند که در نسیم تابستانی تکان بخورند و وقتی به حرکت درآمدند، نورهای سرخ، آبی یا زرد، یکی پس از دیگری از روی هم بگذرند و روی یک اینچ از خاک قهوه‌یی زیرشان لکه‌یی از رنگ مرطوب ایجاد کنند. نور یا بر ریگی نرم و خاکستریِ تیره می‌افتاد یا روی صدف یک حلزون، با آن رگه‌های قهوه‌یی و حلقوی، یا با تابیدن در یک قطره‌ی باران با چنان تنوعی از سرخ، آبی و زرد دیواره‌های باریک آب را می‌گسترانید که انتظار می‌رفت در هم بشکنند و ناپدید شوند. </p>

<p>در عوض قطره آب در لحظه‌یی بار دیگر نقره‌یی خاکستری می‌شد و نور در تن یک برگ جای‌ می‌گرفت و تهدید رو به گسترش بافت زیر سطح را افشا می‌کرد و باز پیش می‌رفت و روشنایی‌اش را در فضای سبز و وسیع زیر گنبد برگ‌های قلب یا زبان‌شکل می‌گسترد. آن‌گاه نسیم شاخه‌های بالای سر را محکم‌تر تکان می‌داد و رنگ در فضای بالا و در چشمان مردان و زنانی که در ماه جولای در پارکِ کیو قدم می‌زدند، تابانده می‌شد. <br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p>این زنان و مردان، کنار باغچه، با حرکاتی غیرمعمول و کنجکاوانه پرسه می‌زدند که چندان با حرکات پروانه‌های سفید و آبی که با پرواز زیگزاگی از چمنزاری به چمنزار دیگر می‌رفتند‌ تفاوت نداشت. مرد با فاصله‌یی حدود شش اینچ جلوتر از زنْ بی‌خیال قدم می‌زد در حالی که زن هدف بزرگتری در سر داشت. فقط گهگاهی سرش را برمی‌گرداند تا ببیند بچه‌ها خیلی عقب نمانده باشند. مرد عمداً این فاصله را با زن، هر چند شاید ناخودآگاه، حفظ می‌کرد چون می‌خواست در افکارش غرق شود.</p>

<p>با خود اندیشید: پانزده سال پیش با لی‌لی به این‌جا آمدم، یک جایی همان‌جاها، کنار دریاچه نشستیم و تمام بعدازظهر گرم را از او خواهش کردم با من ازدواج کند. سنجاقک چه چرخی دورمان می‌زد. چه‌ واضح می‌بینم سنجاقک و کفش لی‌لی را که یک سگک چهارگوش نقره‌یی روی شست دارد. تمام مدتی که حرف می‌زدم به کفشش نگاه می‌کردم و وقتی که با بی‌قراری تکان خورد، بدون نگاه کردن به بالا فهمیدم که او چه خواهد گفت. </p>

<p>تمام وجودش انگار در کفشش بود. و عشق من، آرزوی من، در سنجاقک بود. به دلایلی فکر می‌کردم که اگر سنجاقک آن‌جا، روی آن برگ، آن برگ پهن با یک گل‌سرخ در میانش؛ اگر روی برگ بنشیند او به ناگاه خواهد گفت: بله، ولی سنجاقک چرخید و چرخید، هیچ‌جا ننشست ـ مسلماً نه، خوشبختانه نه، وگرنه با النور و بچه‌ها این‌جا قدم نمی‌زدم. بگو ببینم، النور، تا حالا به گذشته فکر کرده‌یی؟</p>

<p>چرا می‌پرسی، سیمون؟<br />
چون داشتم به گذشته فکر می‌کردم. به لی‌لی فکر می‌کردم. زنی که ممکن بود باهاش ازدواج کنم... خب، چرا ساکتی؟ فکر کردن من به گذشته آزارت می‌ده؟<br />
چرا باید آزارم بده؟ آدم همیشه تو یه پارک با مردا و زنایی که زیر درختا دراز کشیده‌ن به گذشته فکر نمی‌کنه؟ اونا گذشته‌ی آدم نیستن؟ باقیمانده‌ش، اون مردا و زنا، اون ارواح خوابیده زیر درختا... خوشبختی آدم، واقعیت آدم؟<br />
برای من یه سگک کفش چهارگوش نقره‌یی و یک سنجاقک.</p>

<p>برای من یه بوسه. شش‌تا دختر کوچولو رو تصور کن که بیست سال پیش روبه‌روی سه پایه‌های نقاشی‌شون، کنار ساحل دریاچه نشسته‌ن و نیلوفرهای آبی رو نقاشی می‌کنن، اولین نیلوفر آبی سرخی که تا لحظه دیده بودم. و یه دفعه یه بوسه، این‌جا، پشت گردنم. و دستام تمام بعدازظهر این‌قدر می‌لرزید که نمی‌تونستم نقاشی کنم. </p>

<p>ساعتم رو بیرون آوردم و زمانی رو که به خودم اجازه دادم فقط پنج دقیقه به اون بوسه فکر کنم، به خاطر سپردم ــ خیلی ارزشمند بود ــ بوسه‌ی یه زن با موهای خاکستری و یه زگیل روی بینی، ما در تمام بوسه‌هایم در تمام زندگیم. بیا، کارولین. بیا، هربرت.<br />
آن‌ها از کنار باغچه‌ی گل قدم‌زنان گذشتند و حالا چهارتایی شانه به شانه راه می‌رفتند و بعد از مدتی بین درختانْ کوچک شدند و چون آفتاب و سایه بر پشت‌شان با لکه‌های بزرگ نامنظم و لرزان می‌لغزیدند، به نظر شفاف می‌رسیدند.</p>

<p>در باغچه گل بیضی‌شکل، حلزونی که صدفش برای مدت دو دقیقه یا بیشتر لکه‌های سرخ و آبی و زرد پیدا کرده بود، حالا به نظر می‌رسید که بسیار آرام در صدفش تکان می‌خورد و بعد شروع کرد به حرکت روی تکه‌های زمین شل که وقتی از روی‌شان می‌گذشت خرد و گلوله می‌شد.</p>

<p> به نظر می‌رسید هدف معینی پیشِ‌رو دارد که از این لحاظ تفاوت داشت با حشره‌ی سبز رنگ لاغر و بی‌نظیری که با قدم‌های بلند تلاش می‌کرد از جلوش بگذرد، و لحظه‌یی با شاخک‌های لرزانش، انگار که در حال تفکر باشد صبر کرد و سپس با سرعت و قدرت در جهت مخالف پرید. صخره‌هایی به رنگ قهوه‌یی با دریاچه‌های سبز پررنگ در دره‌ها، درختان پهن و تیغ‌مانند که از ریشه تا نوک موج می‌زدند، قلوه سنگ‌های خاکستری، لایه‌های در هم‌شکسته و گسترده‌ی یک بافت ترک‌خورده و نازک ــ تمام این عناصر در گذار حلزون از ساقه‌یی به ساقه‌ی دیگر به سوی هدفش نهفته بود. پیش از آن‌که تصمیم بگیرد از زیر چادر طاقی‌شکل یک برگ خشکیده بگریزد یا با آن رو در رو شود، پاهای آدم‌های دیگری از کنار باغچه گذشتند.</p>

<p>این‌بار هر دو مرد بودند. مرد جوان‌تر حالت شاید غیرطبیعی آرامی به خود گرفته بود، نگاهش را بلند کرد و بسیار ثابت به روبه‌رویش دوخت، در حالی که همراهش حرف می‌زد. وقتی همراهش مستقیماً با او حرف می‌زد به زمین نگاه می‌کرد و فقط گاهی لبانش را بعد از یک وقفه‌ی طولانی از هم می‌گشود و گاهی اصلاً از هم نمی‌گشودشان. مرد مسن‌تر شیوه‌ی جست‌وجوگرانه‌ی لرزان و ناهماهنگی در راه‌رفتن داشت. دستش را تکان‌تکان می‌داد و سرش را ناگهان بالا می‌آورد. </p>

<p>بیشتر شبیه رفتار یک اسب کالسکه‌ی بی‌قرار که از ایستادن بیرون خانه خسته شده است، اما در مورد مرد، این حرکات مردد و بی‌معنا بودند. او تقریباً بی‌وقفه حرف می‌زد، به خودش لبخند می‌زد و باز شروع به حرف‌زدن می‌کرد. انگار که لبخند جوابی بوده باشد. از ارواح حرف می‌زد. ارواح مردگان، که بنا بر گفته‌های او حتا الان هم به او مطالب عجیبی درباره‌ی تجربیات‌شان در بهشت می‌گفتند.</p>

<p>«بهشت برای قدما، مثل تسالی، شناخته‌شده بود، ویلیام. و حالا با این جنگ، مسئله‌ی ارواح مثل صاعقه‌یی بین تپه‌ها می‌چرخد.» مکث کرد، انگار گوش فرامی‌داد، لبخند زد، سرش را تکان داد و ادامه داد «یک باتری الکتریکی کوچک دارید و یک تکه لاستیک تا یک سیم را عایق‌بندی کنید ــ عایق‌بندی؟ ــ عایق‌کاری؟ خب، از جزئیات می‌گذریم، وارد شدن به جزئیاتی که فهمیده نخواهد شد فایده‌یی نداره. و به طور خلاصه ماشین کوچک درحالت مناسبی بالای باغچه قرار گرفته، فرض می‌کنیم روی یک سه پایه‌ی خوش‌ساخت از چوب ماهون. تمام هماهنگی‌ها کاملاً توسط کارگران، زیر نظر من، انجام شده، خانم بیوه گوشش را تیز می‌کند و ارواح را همان‌طور که توافق شده با علامت احضار می‌کند. زن‌ها! بیوه‌ها! زن‌های سیاهپوش!»</p>

<p>انگار این‌جا منظره‌ی پیرهن زنی در دوردست که در سایه بنفش تیره می‌زد به چشمش خورد. کلاهش را برداشت، دستش را روی قلبش جا داد و به سمت او شتافت، در حالی که زیر لب چیزی می‌گفت و هیجان‌زده دستش را تکان می داد اما ویلیام آستینش را گرفت و گلی را با نوک عصایش نوازش کرد تا حواس پیرمرد را پرت کند. پس از تماشای آن منظره برای لحظه‌یی در نوعی گیجی، پیرمرد خم شد و گوشش را به گل چسباند و به نظر می‌رسید که به صدایی که از آن می‌آید پاسخ می‌دهد، زیرا شروع کرد به حرف زدن درباره‌ی جنگل‌های اروگوئه که صدها سال پیش همراه زیباترین زن اروپا دیده بود.</p>

<p> وقتی رنج همپایی با ویلیام را، که نگاهی شکیبا و خویشتندارانه بر صورتش نقش بسته بود و به آرامی عمیق و عمیق‌تر می‌شد برخود هموار می‌کرد، زمزمه‌هایش درباره‌ی جنگل‌های پوشیده از گلبرگ‌های موم‌اندود رزهای گرمسیری اروگوئه، بلبل‌ها، ساحل دریا، پریان دریایی، و زنان غرق شده در دریا، به گوش می‌رسید.</p>

<p>پشت سر به فاصله‌ی بسیار کمی، آن‌چنان که تقریباً با وجود حرکات مرد حالت مرموزی داشت، دو خانم مسن از طبقه‌ی زیر متوسط قدم می‌زدند. یکی تنومند و کند و دیگری چالاک با گونه‌های گلگون. مانند بیشتر مردم همتراز خود، صادقانه مجذوب هر اثری از رفتار غیرمعمول که نشان از ذهنی درهم‌ریخته باشد می‌شدند، خصوصاً در مورد ثروتمندان. ولی برای این‌که بتوانند اطمینان داشته باشند که آیا حرکات واقعاً نامتعارفند یا جنون‌آمیز فاصله‌ی زیادی داشتند. پس از این‌که پیرمرد را یک دقیقه در سکوت از پشت به دقت برانداز کردند و به هم نگاهی عجیب و موذیانه انداختند، با شور و شوق بنا کردند به سر هم کردن مکالمه‌ی پیچیده‌شان.</p>

<p>ـ نل، برت، خیلی، بخت، دلباختگی، بابایی، مرده می‌گه، زنه می‌گه، من می‌گه، من می‌گه ـــ<br />
ـ برتِ من، آبجی، صورت‌حساب، بابابزرگ، پیرمرد، شکر، شکر، آرد، ماهی دودی، سبزی، شکر، شکر، شکر.</p>

<p>زن چالاک با حالتی کنجکاوانه بارش لغات را بر روی گل‌هایی که آرام، متین و سر بلند روی زمین ایستاده بودند، تماشا می‌کرد. مثل خفته‌یی نگاه می‌کرد که از خوابی سنگین برخیزد و شمعدان برنجی ببیند که نور را به شیوه‌ی عجیبی منعکس می‌کند، و چشم‌هاش را ببندد و باز کند و با دیدن دوباره‌ی شمعدان برنجی بالاخره کاملاً بیدار شود و با تمام توانش به شمعدان خیره شود. آن‌گاه زن سنگین به جایی در آن طرف باغچه‌ی بیضی‌شکل رسید و حتا تظاهر نکرد که به حرف‌های زن دیگر گوش می‌دهد. آن‌جا ایستاده بود و می‌گذاشت واژه‌ها بر او ببارند، بالا تنه‌اش را آرام به عقب و جلو تاب می‌داد و گل‌ها را تماشا می‌کرد. بعد پیشنهاد داد بنشینند و چای بنوشند.</p>

<p>حلزون حالا همه‌ی روش‌های ممکن برای رسیدن به هدفش، بدون دور زدن برگ خشکیده یا بالا رفتن از آن را در نظر گرفته بود. گذشته از نیروی لازم برای بالا رفتن از برگ مردد بود که آیا بافت نازک که حتا وقتی با نوک شاخک‌هایش لمسش می‌کند با چنان سروصدای هشداردهنده‌یی می‌لرزد، وزن او را تحمل خواهد کرد؟ و این موضوع بالاخره او را مصمم کرد که از زیرش بخزد، چون نقطه‌یی بود که برگ تا ارتفاع کافی از زمین برای گذشتن او قوس برداشته بود. سرش را از مدخل وارد کرده بود و سقف قهوه‌یی‌رنگ بلند را ارزیابی و به نور ملایم قهوه‌یی‌رنگ عادت می‌کرد که دو نفر دیگر آن بیرون از کنارش از روی چمن گذشتند.</p>

<p> این‌بار هر دو جوان بودند. یک زن و مرد جوان. هر دو در اوج جوانی بودند یا حتا در فصل قبل از جوانی، فصلی قبل از این‌که چین‌های صورتی و نرم گل پوسته‌ی چسبناک خود را بشکافند، وقتی بال‌های پروانه، با این‌که کاملاً رشد کرده‌اند، در آفتاب بی‌حرکتند.</p>

<p>مرد جوان گفت: «چه شانسی که جمعه نیست!»<br />
«چرا؟ به شانس اعتقاد داری؟»<br />
«جمعه ها باید شش پنس بدهی.»<br />
«در هر حال شش پنس چیه؟ این ارزش شش پنس را نداره؟»<br />
«"این" چیه؟ منظورت از "این" چیه؟»<br />
«آه، هرچی، منظورم اینه که... می‌دونی منظورم چیه.»</p>

<p>بین هر کدام از این پرسش و پاسخ‌ها مکثی طولانی بود و بدون آهنگ و با صدایی یکنواخت بیان می‌شدند. هر دو بر لبه‌ی باغچه ایستاده بودند و با هم انتهای چتر آفتاب‌گیر دختر را به درون خاک نرم می‌فشردند.</p>

<p> این کار و این حقیقت که دست پسر روی دست دختر قرار داشت احساس‌شان را به شیوه‌ی عجیبی بیان می کرد، همان‌طور که این واژه‌های کوچک بی‌مقدار هم چیزی را بیان می‌کردند. واژه‌هایی با بال‌های کوتاه برای تن‌های سنگین معنای‌شان، عاجز از این‌که آن‌ها را به جایی دور ببرند و بنابراین روی هر چیز معمولی که دور و برشان باشد فرود می آمدند و با توجه به برخورد ناشیانه‌شان خیلی جلب توجه می‌کردند. ولی چه کسی می‌داند (هنگامی که چتر را در زمین فرو می‌کردند به این فکر می‌کردند) که چه دیوارها و پرتگاه‌هایی که در آن‌ها نهفته است، یا چه سرازیری‌های پوشیده از یخی که در نور خورشید در آن‌سو نمی‌درخشند؟ چه کسی می‌داند؟ چه کسی این‌ها را قبلاً دیده است؟ حتا وقتی دختر از خودش می‌پرسید که چه جور چایی در کیو به آدم می‌دهند، پسر حس کرد که چیزی پشت کلمات سایه انداخته است و پشت آن‌ها بی‌حرکت ایستاده است و مه بسیار آرام برخاست و پرده‌ برداشت. آه، خدایا، این اشکال چه هستند؟ </p>

<p>میزهای سفید کوچک، دختران پیشخدمت که نخست به دختر و بعد به پسر نگاه می‌کردند، و صورتحسابی بود که پسر با یک سکه‌ی دو شیلینگی واقعی می‌پرداخت، و این واقعی بود، کاملاً واقعی، در حالی که با سکه در جیبش بازی می‌کرد، به خودش اطمینان می‌داد. واقعی برای همه به‌جز او و دختر، حتا برای پسر داشت واقعی به نظر می‌رسید. و بعد ــ ولی خیلی هیجان‌انگیز بود که بایستد و دیگر فکر نکند. و او چترآفتاب‌گیر را با حرکتی تند از زمین بیرون کشید و بی‌قرار این بود که جایی را که آدم مثل دیگران با دیگران چای می‌نوشد پیدا کند.</p>

<p>«بیا، تریسی، وقتشه چای بخوریم.»<br />
با عجیب‌ترین لرزه‌ی هیجان در صدایش و با نگاهی گنگ به اطراف پرسید «کجا می‌شه چای خورد؟» و خودش را رها کرد تا جاده‌ی میان چمنزار او را در امتداد خود بکشاند، در حالی‌که چترش را پشتش می‌کشید و سرش را به این‌طرف و آن‌طرف می‌چرخاند و چایش را فراموش کرده بود. آرزوی رفتن به این‌سو یا آن‌سوی را با به یادآوردن ارکیده‌ها و درناها در میان گل‌های وحشی، یک معبد چینی و یک پرنده با تاج سرخ درسر می پروراند، ولی پسر او را دنبال خود می‌کشید.</p>

<p>بنابراین زوجی پس از زوجی دیگر با حرکات به یک اندازه غیرمعمول و بی‌هدف از کنار باغچه می‌گذشتند و در لایه‌های بخار سبزـ‌آبی فرو رفته بودند. بدن‌های‌شان نخست جسمیت داشت و اندکی رنگ، ولی بعد رنگ و جسم در فضای سبز آبی محو می‌شدند. چه‌قدر گرم بود! آن‌قدر گرم که حتا توکا تصمیم گرفته بود مثل پرنده‌یی کوکی در سایه‌ی گل‌ها بپرد، با مکث‌های طولانی بین هر حرکت و حرکت بعدی. </p>

<p>پروانه‌های سفید به جای آزادانه از این شاخه به آن شاخه پریدن بالای سر یکدیگر می‌رقصیدند و با بال‌های سفید و جنبان‌شان خطوط بیرونی یک ستون ویران‌شده‌ی مرمرین را بالای بلندترین گل‌ها تشکیل می‌دادند. سقف‌های شیشه‌یی آلاچیق‌ها چنان می‌درخشیدند انگار یک بازار بزرگ پر از چترهای سبز براق در زیر آفتاب برپاست و از میان سر و صدای هواپیما، آسمان تابستانی روح خشمگینش را زمزمه می‌کرد.</p>

<p>زرد و سیاه، صورتی و سفید برفی، اشکال همه‌ی این رنگ‌ها، مردان، زنان و بچه‌ها برای لحظه‌یی در افق به چشم می‌خورد و سپس، با دیدن طیف رنگ زرد که روی چمن‌ها افتاده بود، به حرکت در‌می‌آمدند و به دنبال سایه‌یی زیر درختان می‌گشتند و مثل قطره‌های آب در فضای زرد و سبز فرومی‌رفتند و لکه‌های کم‌رنگ سرخ و آبی بر آن ایجاد می‌کردند. این‌طور به نظر می‌رسید که انگار بدن‌های بزرگ و سنگین، بی‌حرکت در گرما غرق و روی زمین بر روی هم انباشته شده بودند. ولی صداهای‌شان، لرزان، از آن‌ها جدا می‌شد. انگار شعله‌هایی بودند که از بدنه‌ی مومی و کلفت شمع‌ها زبانه می‌کشیدند. صداها، آری، صداها. صداهای بی‌کلام. </p>

<p>سکوت را ناگهان با خرسندی عمیقی، با شور و تمنا و یا در صدای کودکان با تازگی و حیرت می‌شکستند. شکستن سکوت؟ ولی سکوتی در کار نبود. تمام مدت اتوبوس‌ها فرمان‌شان را می‌چرخاندند و دنده عوض می‌کردند، شهر مثل شبکه‌ی گسترده‌یی از جعبه‌های چینی از جنس فولاد آبدیده که بی وقفه‌ دریکدیگر جای می‌گرفتند زمزمه می کرد. بالای آن، صداها بلند فریاد می‌کردند و گلبرگ‌های هزاران هزار گل رنگ‌های‌شان را در هوا می افشاندند.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>درباره‌ی نمایشنامه‌های نشر نی: «دور تا دور دنیا»</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://navid.ketablog.net/2007/01/1060.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.net/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=1060" title="درباره‌ی نمایشنامه‌های نشر نی: «دور تا دور دنیا»" />
    <id>tag:navid.ketablog.com,2007://5.1060</id>
    
    <published>2007-01-04T17:20:31Z</published>
    <updated>2007-01-04T17:07:35Z</updated>
    
    <summary>متن زیر را به درخواست نشریه‌ی مترجم نوشتم برای معرفی مجموعه نمایشنامه‌های نشر نی. این‌جا هم می‌گذارم برای خوانندگان احتمالی، هرچند بیش‌تر یک معرفی‌ست تا چیز دیگری. «تا خود را به چیزی ندادی به کلیت، آن چیز صعب و دشوار...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://navid.ketablog.net/">
        <![CDATA[<p>متن زیر را به درخواست نشریه‌ی مترجم نوشتم برای معرفی مجموعه نمایشنامه‌های نشر نی. این‌جا هم می‌گذارم برای خوانندگان احتمالی، هرچند بیش‌تر یک معرفی‌ست تا چیز دیگری.</p>

<p><img alt=" دور تا دور دنیا با نمایشنامه "src=" http://navid.ketablog.com/Dor.Ta.Dore.Donya.jpg" width="280" height="127" border="1" align="center" /></p>

<p>«تا خود را به چیزی ندادی به کلیت، آن چیز صعب و دشوار می‌نماید. چون خود را به کلی به چیزی دادی، دیگر دشواری نماند.» <br />
شمس‌الدین محمد تبریزی</p>

<p>یکی از دغدغه‌های من همیشه چاپِ نمایشنامه بوده و هست. همیشه فکر می‌کنم اجحافی در چاپ نمایشنامه و پخش آن می‌شده و می‌شود. ناشر دوست ندارد روی کاری که مخاطبِ خاص و محدود دارد سرمایه‌گذاری کند. برای همین تصمیم گرفتم تا با ناشری که هم حرفه‌یی‌ست در حوزه‌ی نشر و هم قوی در حوزه‌ی پخش پیشنهادِ چاپِ نمایشنامه را بدهم، آن هم در قالبِ یک مجموعه تا شاید دستِ کم در این شکل و شمایل مخاطبانِ بیش‌تری را به خود جذب کند. </p>

<p>با تینوش نظم‌جو هم که مترجمِ نمایشنامه است و کارگردانِ تئاتر در این خصوص صحبت کردم و با هم برنامه‌یی طرح کردیم تا بتوانیم با دقتِ بیش‌تر و اتکا به دو زبانِ انگلیسی و فرانسه متونِ مختلف را تا آن‌جا که در توان داریم با کیفیتی مطلوب به دستِ مخاطبان برسانیم. کار را با نشر نی شروع کردیم و تا امروز قرارمان بر این بوده که تا حدِ امکان آثارِ ترجمه‌یی را از زبانِ اصلی ترجمه کنیم، نه از زبانِ واسط. اما متأسفانه تا به امروز سه نمایشنامه از این مجموعه بیش‌تر منتشر نشده است؛ باقیِ نمایشنامه‌ها در انتظارِ مجوزند و هنوز هیچ خبری از آن‌ها نیست. </p>

<p>اما آن‌چه در ترجمه‌ی نمایشنامه، دستِ‌کم در این سال‌ها، با آن مواجه بوده‌ام و همواره در چالش با آن، بیش‌تر ترجمه‌ی گفت‌و‌گوهای مابینِ بازیگرانِ نمایش بوده است. در ایران ترجمه‌ی نمایشنامه، در قیاس با ترجمه‌ی رمان و داستان و دیگر متون ادبی، ساده گرفته می‌شود. هنوز که هنوز است مترجمِ تخصصی تئاتر به معنای واقعی کم داریم، شاید به پنج نفر هم نرسد. همین‌چیزهاست که هنوز شکلِ درستِ محاوره‌نویسی را خوب نمی‌دانیم. هنوز نمی‌دانیم محاوره‌نویسی چیزی نیست در حدِ شکستنِ صرفِ کلمات، بلکه محاوره‌نویسی در نحوِ زبان است که اتفاق می‌افتد.</p>

<p>طیِ این دو سالی که صرفِ کار روی این مجموعه کرده‌ام‌ـ‌کرده‌ایم با مترجمانِ زیادی برخورد داشته‌ام، عمدتاً جوان و عمدتاً علاقمند به حوزه‌ی تئاتر. اما چیزی که این وسط همه‌اش مرا به خود مشغول می‌کرد و می‌کند از یک‌سو ضعفِ کم‌دانشی در فهمِ ساختارِ متنِ اصلی و بیش‌تر پایین بودنِ دایره‌ی واژگانی فارسیِ مترجمان است و از سوی دیگر تعجیل و کم‌حوصلگیِ آن‌ها. مترجم در عینِ این‌که همیشه به متنِ اصلی خیانت می‌کند اما در عینِ حال نقشِ بازآفرینیِ آن را نیز به عهده دارد؛ مترجم روایت و قرائتِ خودش را از متن می‌دهد، پس دقیقاً می‌شود نویسنده‌ی متن، شاید حتا کارش دشوارتر از نویسنده‌ی متنِ اصلی باشد. اما هنوز این درک در بینِ مترجمانِ ما، خاصه جوان‌ترها، جا نیفتاده است. ترجمه بیش‌تر برای‌شان یک امرِ مکانیکی‌ست تا یک کارِ خلاقه. </p>

<p>و همین می‌شود که حالا مثلاً در حوزه‌ی ادبیاتِ نمایشی با این همه سهل‌انگاری مواجه می‌شویم. درست‌نویسی و یک‌دست‌نویسیِ زبانِ محاوره هم خود مشکلِ دیگری‌ست که تا به حال به‌شکلِ جدی به آن پرداخته نشده. فقط همین را بگویم و بس که بیش‌ترِ مترجمانِ ما به وقتِ محاوره‌نویسی از ماضیِ ساده به جای ماضیِ نقلی استفاده می‌کنند!</p>

<p>از مترجمانی که در مجموعه‌ی ادبیات‌نمایشیِ «دور تا دورِ دنیا» همکاری دارند، می‌توان اشاره کرد به «شهرام زرگر»، «پژمان رضایی»، «عاطفه طاهایی»، «فرزانه سکوتی»، «امید نیک‌فرجام»، «سایه فراهانی»، «مراد فرهادپور»، «محمدرضا قلیچ‌خانی»، «آهو خردمند»، «مونا مؤیدی»، «سمیرا قرایی» و...<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تروریست‌های صید قزل‌آلا در آمریكا / ریچارد براتیگن / ترجمه: هوشیار انصاری‌فر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://navid.ketablog.net/2006/12/1026.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.net/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=1026" title="تروریست‌های صید قزل‌آلا در آمریكا / ریچارد براتیگن / ترجمه: هوشیار انصاری‌فر" />
    <id>tag:navid.ketablog.com,2006://5.1026</id>
    
    <published>2006-12-14T21:39:14Z</published>
    <updated>2006-12-15T04:06:47Z</updated>
    
    <summary>فصلی از رمان «صید قزل‌آلا در آمریکا» با ترجمه‌ی هوشیار انصاری‌فر که این روزها نشر نی چاپ دوم آن را منتشر کرده است. زنده‌باد رفیق‌مان تپانچه! زنده‌باد رفیق‌مان مسلسل! سرود تروریست‌های اسرائیلی. كلاس ششم كه بودیم، یك صبح آوریل، ابتدا...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://navid.ketablog.net/">
        <![CDATA[<p>فصلی از رمان «صید قزل‌آلا در آمریکا» با ترجمه‌ی هوشیار انصاری‌فر که این روزها نشر نی چاپ دوم آن را منتشر کرده است.</p>

<p><img alt="Brautigan1.jpg" src="http://navid.ketablog.com/Brautigan1.jpg" width="300" height="235" /></p>

<p>زنده‌باد رفیق‌مان تپانچه! <br />
زنده‌باد رفیق‌مان مسلسل! <br />
    سرود تروریست‌های اسرائیلی.</p>

<p><br />
كلاس ششم كه بودیم، یك صبح آوریل، ابتدا به تصادف و بعد به عمد، شدیم تروریست‌های صید قزل‌آلا در آمریكا.<br />
جریان  این‌طور پیش آمد: ما دار و دسته‌ی عجیب غریبی بودیم.<br />
چون گستاخ بودیم و شیطان، مرتب  به دفتر مدیر احضار می‌شدیم. مدیر مرد جوانی بود و نابغه‌یی در سر و كله‌زدن با ما.<br />
یك صبح آوریل ایستاده بودیم دور زمین بازی، طوری كه انگار زمین یك تالار وسیع و سرباز است برای پول و كلاس اولی‌ها كه می‌آیند و می‌روند توپ‌های پول‌اند. همه از تصور یك روزِ دیگر درس خواندن حال‌شان گرفته بود، آن  هم  درباره‌ی كوبا.<br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p>یكی از ما یك تكه گچ دستش بود، و همان‌وقت كه یك كلاس اولی داشت از آن‌جا رد می‌شد، همان یكی با حواس پرت نوشت پشت آن كلاس اولی «صید قزل‌آلا در آمریكا».<br />
كلاس اولی كش و قوس آمد كه نوشته را بخواند، اما نشد. شانه‌اش را انداخت  بالا و رفت تاب‌سواری.<br />
ایستادیم و رفتنِ كلاس اولی را تماشا كردیم كه پشتش نوشته بود «صید قزل آلا در آمریكا». به نظر خوب و كاملاً طبیعی و مطلوب می‌رسید كه پشت یك كلاس اولی با گچ نوشته باشد «صید قزل‌آلا در آمریكا».</p>

<p>دفعه‌ی بعد كه چشم من افتاد به یك كلاس اولی، تكه گچ را از دوستم قرض گرفتم و گفتم «كلاس اولی، احضار شده‌یی این‌جا.»<br />
كلاس اولی آمد طرف من و من گفتم «برگرد به پشت.»<br />
كلاس اولی برگشت و من روی پشتش نوشتم «صید قزل‌آلا در آمریكا». بی‌اختیار تحسینش كردیم. «صید قزل‌آلا در آمریكا». شك نبود كه یك چیز دیگری به كلاس اولی‌ها اضافه می‌كرد. به‌شان كمال می‌بخشید و تشخص می‌داد.</p>

<p>«خیلی خوب شد، نه؟» <br />
«آره.»<br />
«یك كم دیگر گچ بیاریم.»<br />
«بیاریم.»<br />
«دم میله‌های بازی كلی كلاس اولی هست.»<br />
«آره.»</p>

<p>همگی مسلح به گچ شدیم و كمی بعد، هنوز ساعت ناهار تمام نشده پشتِ تقریباً تمام كلاس اولی‌ها، از جمله دخترها، نوشته بود «صید قزل‌آلا در آمریكا».<br />
شكایت از طرف معلم‌های كلاس اول بود كه به دفتر مدیر می‌رسید. یكی از شكایت‌ها به صورت یك دختر كوچولو بود.<br />
او به  مدیر گفت «خانم  رابینز  مرا فرستاده‌اند. گفتند ازتان بخواهم یك نگاه به  این بیاندازید.»<br />
مدیر گفت «به چه چیزی؟» و زل زد به بچه‌ی خالی.<br />
دخترك گفت «به پشت من.»<br />
برگشت به پشت و مدیر بلند خواند «صید قزل‌آلا در آمریكا».<br />
مدیر گفت «كار كیست؟» <br />
دخترك گفت «كار آن دار و دسته‌ی كلاس ششمی‌ها. همان بدها. سر همه‌ی  ما كلاس اولی‌ها همین بلا را آورده‌اند. همه‌مان  این شكلی شده‌ایم. صید قزل‌آلا در آمریكا. اصلاً یعنی چه این؟ مادربزرگم تازه این ژاكت را به‌م داده بود.» <br />
مدیر گفت «هه. "صید قزل‌آلا در آمریكا". به خانم رابینز بگو من الان می‌آیم پایین خدمت‌شان. » دخترك را مرخص كرد و كمی بعد ما تروریست‌ها از عالم سفلا فراخوانده شدیم. </p>

<p>با اكراه پا كوبیدیم به درون دفتر مدیر، وول خوردیم و پا كشیدیم روی زمین و از پنجره بیرون را دید زدیم و دهن دره كردیم و یكهو یكی‌مان افتاد بی‌اختیار به چشمك‌زدن و دست بردیم توی جیب و نگاه كردیم به آن‌ور و بعد دوباره نگاه كردیم به این‌ور و نگاه‌مان را انداختیم به چراغ سقف، چه شبیه سیب‌زمینی  پخته بود، و دوباره به پایین و به عكس مادر مدیر كه از دیوار آویزان بود. او ستاره‌ی فیلم‌های صامت بود و توی عكس بسته بودندش به خط‌آهن.<br />
مدیر گفت  «عبارت "صید قزل آلا در آمریكا" هیچ به گوش‌تان آشنا نمی‌آید، بچه‌ها؟ نمی‌دانم امروز ندیدید این عبارت را جایی نوشته باشند؟ صید قزل‌آلا در آمریكا. خوب به‌ش فكر كنید.»<br />
همه‌مان خوب به‌ش فكر كردیم.</p>

<p>در اتاق سكوت بود، سكوتی كه همه خوب می‌شناختیم، قبلاً هم گذارمان زیاد افتاده بود به دفتر مدیر.<br />
مدیر گفت «بگذارید ببینم شاید بتوانم كمک‌تان كنم. شاید دیده باشید كه پشت همه‌ی كلاس اولی‌ها با گچ نوشته شده "صید قزل آلا در آمریكا". نمی‌دانم این عبارت چه‌طور سر از آن‌جا درآورده.»<br />
بی‌اختیار لبخند عصبی زدیم.</p>

<p>مدیر گفت «من الان از سر كلاس خانم رابینز برگشته‌ام. به بچه‌ها گفتم همه‌ی آن‌هایی كه پشت‌شان نوشته صید قزل‌آلا در آمریكا دست‌هاشان را بلند كنند، و همه‌ی كلاس دست‌هاشان را بلند كردند، غیر از یك نفر كه تمام وقت ناهار را توی دستشویی قایم شده بوده. شماها نظرتان چیست درباره‌ی این...؟ این ماجرای "صید قزل‌آلا در آمریکا"؟»<br />
هیچ حرفی نزدیم.</p>

<p>آن یكی‌مان هنوز دیوانه‌وار چشمك می‌زد. حتم داشتم چشمكِ تقصیرآمیز او بود همیشه كه لومان می‌داد. می‌بایست همان اول كلاس ششم شرش را می‌كندیم. گفت «كار همه‌تان است، نه؟ كسی هست بین‌تان كه بدون تقصیر باشد؟ اگر هست، حرف بزند. همین الان.»<br />
همه ساكت بودیم به جز چشمك، چشمك، چشمك، چشمك، چشمك. یك دفعه صدای چشمك چشم‌های بی‌صاحبش خورد به گوشم. عین صدای حشره‌یی كه داشت 1000000امین تخم مصیبت ما را می‌گذاشت.<br />
 <br />
«همه‌تان، همه‌ی دار و دسته‌تان مقصر است. چرا؟... چرا "صید قزل‌آلا در آمریکا" روی پشتِ کلاس اولی‌ها؟»<br />
بعد مدیر دست به ترفند E=MC2 كلاس ششمی خودش زد، ترفندی كه همیشه در مواجهه با ما به كار می برد.<br />
گفت «حالا خنده داشت اگر من از همه‌ی معلم‌هاتان می‌خواستم كه بیایند این‌جا، بعد ازشان می‌خواستم به پشت برگردند، بعد یك تكه گچ  برمی‌داشتم و روی پشت‌شان می‌نوشتم "صید قزل‌آلا در آمریکا"؟»<br />
همه عصبی كركر كردیم و یك كم سرخ شدیم.</p>

<p>«خوش‌تان می‌آمد كه پشت معلم‌هاتان نوشته باشد "صید قزل‌آلا در آمریکا" و تمام روز همان‌جوری دوره بیفتند و سعی كنند به‌تان كوبا درس بدهند؟ مسخره می‌شد، نه؟ خوش‌تان نمی‌آمد، نه؟ كار درستی نبود، نه؟» <br />
مثل دسته‌ی همسرایان یونانی گفتیم «نه». بعضی‌هامان به صدا گفتیم و بعضی  هم با جنباندن سر، بعد هم دوباره آن چشمك، چشمك، چشمك.<br />
گفت «من هم همین فكر را می‌كردم. كلاس اولی‌ها به شما احترام می‌گذارند و تحسین‌تان می‌كنند، همان‌طور كه معلم‌ها به من احترام می‌گذارند و تحسینم می‌کنند. درست نیست روی پشت‌شان بنویسیم "صید قزل‌آلا در آمریکا". قبول دارید، آقایان؟» <br />
قبول داشتیم.<br />
باور كنید این ترفند لعنتی همیشه كارگر می‌افتاد.<br />
البته باید هم می‌افتاد.</p>

<p>گفت «بسیار خب. من فرض می‌كنم به  آخر رسیده این "صید قزل‌آلا در آمریکا". قبول؟»<br />
«قبول.»<br />
«قبول؟» <br />
«قبول.»<br />
«چشمك، چشمك.»</p>

<p>ولی تمامِ تمام نشده بود، چون پاک‌كردن صید قزل‌آلا در آمریكا از لباس‌های كلاس اولی‌ها مدتی طول كشید. روز بعد درصد قابل توجهی از صید قزل‌آلا در آمریكا رفته بود. توسط مادرهایی كه همین فقط لباس‌های تمیز تن بچه‌هاشان كردند، ولی خیلی بچه‌ها هم بودند كه مادرهاشان فقط سعی كردند لباس‌هاشان را پاک كنند و روز بعد همان‌طور آن‌ها را فرستادند مدرسه، و می‌شد هنوز خطوط اصلی "صید قزل‌آلا در آمریکا" را خیلی كم‌رنگ روی پشت‌شان ببینی. ولی  چند روز دیگر كه گذشت، صید قزل‌آلا در آمریكا به كلی محو شد، همان‌گونه كه از آغاز هم مقدر بود، و یک‌جور پاییز سایه انداخت روی كلاس اول.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>میریام / داستانی از ترومن کاپوتی / ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://navid.ketablog.net/2006/11/964.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.net/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=964" title="میریام / داستانی از ترومن کاپوتی / ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام" />
    <id>tag:navid.ketablog.com,2006://5.964</id>
    
    <published>2006-11-16T13:08:20Z</published>
    <updated>2006-11-16T15:13:57Z</updated>
    
    <summary>چند سالي بود كه خانم اچ.تي. ميلر در آپارتماني خوب و مناسب (دوخوابه با آشپزخانه‌ي اُپن) در يك ساختمان سنگ قهوه‌ايِ بازسازي شده در نزديكي ايست ريور تنها زندگي مي‌كرد. او بيوه بود: آقاي اچ.تي. ميلر بيمه‌ي عمر قابل توجهي...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://navid.ketablog.net/">
        <![CDATA[<p>چند سالي بود كه خانم اچ.تي. ميلر در آپارتماني خوب و مناسب (دوخوابه با آشپزخانه‌ي اُپن) در يك ساختمان سنگ قهوه‌ايِ بازسازي شده در نزديكي ايست ريور تنها زندگي مي‌كرد.</p>

<p><img alt="CapoteTruman-lrg.jpg" src="http://navid.ketablog.com/CapoteTruman-lrg.jpg" width="200" height="269" /></p>

<p>او بيوه بود: آقاي اچ.تي. ميلر بيمه‌ي عمر قابل توجهي از خود به جا گذاشته بود. دل‌بستگي‌هاي زيادي نداشت، دوستي هم براي درد دل كردن نداشت، و به‌ندرت از خواربارفروشي سرِ خيابان دورتر مي‌رفت. ديگر ساكنان آن خانه ظاهراً به او توجه نداشتند: لباس‌هاش معمولي بود، با موهاي سربي‌رنگ كه ساده مي‌بست و سرسري فر مي‌زد؛ آرايش نمي‌كرد، چهره‌اش ساده و معمولي بود، و در آخرين سالگرد تولدش شصت‌و‌يك‌ساله شده بود. به‌ندرت پيش مي‌آمد كه بي‌مقدمه و برنامه‌ريزي دست به كاري بزند: دو اتاق آپارتمان را تر و تميز نگه مي‌داشت، گه‌گاه سيگار مي‌كشيد، غذايش را خودش مي‌پخت، و يك قناري داشت.</p>]]>
        <![CDATA[<p>تا اين كه ميريام را ديد. آن شب برف مي‌باريد. خانم ميلر خشك‌كردن ظرف‌هاي شام را تمام كرده و داشت روزنامه‌ي بعدازظهر را ورقي مي‌زد كه چشمش افتاد به آگهي فيلمي كه در سينماي محل نمايش مي‌دادند. اسم فيلم به نظر خوب مي‌آمد، پس كت پوستش را با قدري تقلا به تن كرد، بند گالش‌هايش را بست، و از آپارتمان بيرون رفت و البته چراغ‌ هال را روشن گذاشت: هيچ چيز به اندازه‌ي تاريكي اذيتش نمي‌كرد.</p>

<p>برف ريزي بود و آرام فرود مي‌آمد، و هنوز اثري بر پياده‌رو نگذاشته بود. بادي كه از طرف رودخانه مي‌آمد فقط سرِ چهارراه‌ها اذيت مي‌كرد. خانم ميلر با عجله و با سرِ پايين افتاده مي‌رفت و مثل موش‌كوري كه راهي زير زمين باز مي‌كند از دور و برش خبر نداشت. سرِ راه به يك دراگ‌استور رفت و يك بسته آب‌نبات نعناعي خريد.</p>

<p>جلوي گيشه‌ي سينما صف درازي بود؛ رفت و تهِ صف ايستاد. (صدايي خسته غريد) الان تمام صندلي‌ها پر مي‌شود. خانم ميلر در كيف دستيِ چرمي‌اش گشت و دقيقاً به اندازه‌ي پول بليت پول خرد جمع كرد. صف ظاهراً براي جلورفتن عجله‌اي نداشت، به همين دليل به دور و بر چشم چرخاند و يكهو متوجه حضور دختركي شد كه زير لبه‌ي چادر جلوي سينما ايستاده بود. </p>

<p>خانم ميلر مويي بلندتر و عجيب‌تر از موهاي او نديده بود: موهايش كاملاً سفيد و نقره‌اي بود، مثل موي زال‌ها، و با رشته‌هايي لطيف و لَخت تا كمرش مي‌رسيد. لاغر بود و استخوان‌بندي ظريفي داشت. انگشت‌هاي شستش را در جيب كت مخمل ارغوانيِ خوش دوختش كرده بود و طرز ايستادنش در عين سادگي شكوه و وقار خاصي داشت.</p>

<p>خانم ميلر هيجان غريبي در خود احساس كرد و دخترك كه به سويش نگاه كرد لبخند گرمي زد. دخترك به طرفش آمد و گفت: «ممكن است لطفي به من بكنيد؟»<br />
خانم ميلر گفت: «اگر از دستم بربيايد خوش‌حال مي‌شوم.»</p>

<p>«اُه، كار سختي نيست. فقط مي‌خوام برام بليت بخريد؛ وگرنه مرا راه نمي‌دهند. اين هم پولش.» و با نزاكت دو ده سنتي و يك پنج سنتي به خانم ميلر داد. <br />
با هم وارد سينما شدند. كنترل‌چي آن‌ها را به سالن انتظار راه‌نمايي كرد؛ بيست دقيقه‌ي ديگر فيلم تمام مي‌شد. <br />
خانم ميلر در حال نشستن بي‌خيال گفت: «احساس مي‌كنم واقعاً جرم كرده‌ام. منظورم اين است اين‌جور كارها خلاف قانون است ديگر، مگر نه؟ اميدوارم اشتباه نكرده باشم. عزيزم، مادرت مي‌داند كجا هستي؟ يعني مي‌داند ديگر، نه؟» </p>

<p>دخترك چيزي نگفت. كتش را درآورد، آن را تا كرد، و روي زانوانش گذاشت. لباسي كه زير پوشيده بود سنگين رنگين بود و آبيِ تيره. يك زنجير طلا به گردنش بود كه با انگشت‌هايي ظريف و شبيه انگشتان نوازنده‌ها با آن بازي مي‌كرد. خانم ميلر بعد از براندازكردن دقيق‌ترِ او به اين نتيجه رسيد كه مشخصه‌ي اصليِ او نه موها، بلكه چشم‌هاي اوست؛ چشم‌هايش عسلي و ثابت بود، هيچ اثري از بچگي در خود نداشت، و به دليل اندازه‌شان انگار تنها جزء صورت كوچك او بودند.</p>

<p> خانم ميلر آب‌نباتي تعارفش كرد. «اسمت چيست، عزيزم؟»<br />
گفت: «ميريام.» ولي اين را با لحني گفت كه انگار حرفش تكراري است. </p>

<p>«عجب جالب ـ اسم من هم ميريام است. تازه اصلاً اسم متداولي نيست. حتماً مي‌خواهي بگويي فاميلي‌ات هم ميلر است!»<br />
«فقط ميريام.»<br />
«به نظرت جالب نيست؟»</p>

<p>ميريام گفت: «كمابيش»، و آب‌نبات را روي زبانش چرخاند.<br />
خانم ميلر از خجالت سرخ شد و با ناراحتي سر جايش جابه‌جا شد. «نسبت به سِنِّت حرف‌هاي قلمبه سلنبه‌اي مي‌زني.»<br />
«واقعاً؟»</p>

<p>خانم ميلر گفت: «خب، بعله»، و با عجله موضوع را عوض كرد: «از سينما خوشت مي‌آيد؟»<br />
ميريام گفت: «راستش نمي‌دانم. تا حالا سينما نيامده بودم.»</p>

<p>سالن داشت پر از زن مي‌شد؛ غرش بمب‌ها در فيلم خبري پيش از فيلم به گوش مي‌رسيد. خانم ميلر بلند شد و كيفش را زير بغلش زد. گفت: «فكر مي‌كنم الان بايد بروم تا صندلي گيرم بيايد. از ديدنت خوش‌حال شدم.»<br />
ميريام خيلي آرام و مختصر سر تكان داد.</p>

<p>تمام هفته برف باريد. چرخ‌ها و قدم‌ها بي‌صدا از خيابان مي‌گذشتند، انگار مشغله‌ي زندگي مخفيانه و پشت پرده‌اي بي‌رنگ اما نفوذ‌ناپذير ادامه مي‌يافت. در آن سكون و سكوت آسمان و زميني در كار نبود، فقط برف بود كه به دست باد به هوا مي‌رفت، شيشه‌ي پنجره‌ها يخ مي‌زد، اتاق‌ها سرد مي‌شد، و شهر به سكوت مرگ فرو مي‌رفت. چراغ‌ها بايد تمام روز روشن مي‌ماند، و خانم ميلر ترتيب روزها را از ياد برد: برايش جمعه با شنبه فرقي نداشت، و روز يك‌شنبه به خواروبارفروشي رفت كه البته بسته بود.<br />
 <br />
آن شب خاگينه درست كرد و يك ظرف سوپ‌ گوجه. بعد ربدوشامبر فلانل پوشيد، به صورتش كرم زد، خودش را در لحاف پيچيد، و يك بطري آب داغ زير پايش گذاشت. داشت تايمز مي‌خواند كه زنگ زدند. اول فكر كرد اشتباه شده و هر كس باشد بالاخره مي‌رود. اما هركه بود باز زنگ زد و بالاخره به جايي رسيد كه ديگر دستش را از روي زنگ برنداشت. به ساعت نگاه كرد: كمي از يازده گذشته بود؛ ممكن نبود، او هميشه ساعت ده خوابِ خواب بود.</p>

<p>از روي تخت بلند شد و پا برهنه رفت به اتاق نشيمن. «دارم مي‌آيم، لطفاً صبر كنيد.» شب‌بند گير كرد؛ آن را اين‌ور و آن‌ور چرخاند و صداي زنگ بي‌وقفه ادامه يافت. فرياد زد: «بس كنيد.» شب‌بند باز شد و او در را قدري باز كرد. «خدايا، تو؟»</p>

<p>ميريام گفت: «سلام.»<br />
خانم ميلر درحالي‌كه با ترديد قدم به راه‌رو مي‌گذاشت گفت: «اُه! ... سلام. تو آن دختر كوچولويي.»<br />
«فكر كردم در را باز نمي‌كنيد، اما انگشتم را روي زنگ نگه داشتم؛ مي‌دانستم خانه‌ايد. از ديدنِ من خوش‌حال نشديد؟»<br />
خانم ميلر نمي‌دانست چه بگويد. ديد كه ميريام همان كت مخمل ارغواني را به تن دارد، اما اين بار يك كلاه بره هم بر سر گذاشته كه با كتش هم‌آهنگي دارد؛ </p>

<p>موي سفيد و درخشانش را دو تا بافته بود و به هر يك روبان سفيد بزرگي زده بود.<br />
گفت: «حالا كه اين‌قدر معطل شدم، مي‌توانيد حداقل مرا راه بدهيد.»<br />
«خيلي دير است ...»</p>

<p>ميريام با چشم‌هاي بي‌حالت نگاهش كرد. «چه فرقي مي‌كند؟ بگذاريد بيايم تو. بيرون هوا سرد است و من لباس ابريشمي پوشيده‌ام.» بعد با حركتي ملايم خانم ميلر را كنار زد و وارد آپارتمان شد. </p>

<p>كت و كلاهش را روي صندلي انداخت. واقعاً لباسي ابريشمي به تن داشت. ابريشم سفيد. ابريشم سفيد در ماهِ فوريه. دامن زيبايش پيلي‌دار بود و آستين‌هايش بلند؛ ميريام كه در اتاق مي‌گشت خش‌خش ضعيفي مي‌كرد. گفت: «از آپارتمان شما خوشم مي‌آيد. از اين فرش هم خوشم مي‌آيد، آبي، رنگ مورد علاقه‌ي من است.» به گل رزِ كاغذي گلدان روي عسلي دست زد. بي‌حال گفت: «بدلي. چه غم‌انگيز. چيزهاي بدلي غم‌انگيز نيستند؟» روي كاناپه نشست و با ظرافت دامنش را مرتب كرد.</p>

<p>خانم ميلر پرسيد: «چه مي‌خواهي؟»<br />
ميريام گفت: «بنشينيد. ديدن ايستادن آدم‌ها عصبي‌ام مي‌كند.»<br />
خانم ميلر روي بالشتكي نشست. تكرار كرد: «چه مي‌خواهي؟»<br />
«مي‌دانيد، فكر مي‌كنم از آمدن من خوش‌حال نشديد.»<br />
دومين‌ بار بود كه خانم ميلر در جواب دخترك مي‌ماند؛ با دستش حركت مبهمي كرد. ميريام نخودي خنديد و به كپه‌ي كوسن‌هاي چيت تكيه داد. خانم ميلر ديد كه دخترك كم‌تر از دفعه‌ي قبل رنگ‌پريده است؛ گونه‌هايش گل انداخته بود.<br />
 <br />
«از كجا مي‌دانستي كجا زندگي مي‌كنم؟»<br />
ميريام اخمي كرد. «اين چه سؤال‌هايي است؟ اسم تو چيه؟ اسم من چيه؟»<br />
«اما اسم من در دفتر تلفن نيست.»<br />
«اُه، بياييد درباره‌ي چيز ديگري حرف بزنيم.»</p>

<p>خانم ميلر گفت: «مادرت بايد ديوانه باشد كه اجازه مي‌دهد بچه‌اي به سن تو اين وقتِ شب ول بگردد ـ آن هم با اين لباس‌هاي مسخره. حتماً ديوانه است.»<br />
ميريام بلند شد و به كنجي رفت كه قفسي روپوش‌دار با زنجيري از سقف آويزان بود. زير روپوش را نگاه كرد. گفت: «قناري است. اشكالي ندارد بيدارش كنم؟ دوست دارم آوازش را بشنوم.»</p>

<p>خانم ميلر با نگراني گفت: «تامي را ول كن. بيدارش نكني‌ها.»<br />
ميريام گفت: «حتماً. اما نمي‌فهمم كه چرا نمي‌توانم آوازش را بشنوم.» و بعد: «چيزي نداريد بخورم؟ دارم از گرسنگي مي‌ميرم! شير و نان و مربا هم باشد خوب است.»</p>

<p>خانم ميلر در حال بلندشدن از روي بالشتك گفت: «ببين. ببين ـ اگر چند تا ساندويچ خوش‌مزه بهت بدهم، بچه‌ي خوبي مي‌شوي، بروي خانه؟ مطمئنم ديگر ساعت از دوازده هم گذشته.»<br />
ميريام سرزنش‌كنان گفت: «دارد برف مي‌آيد. سرد و تاريك است.»<br />
خانم ميلر درحالي‌كه سعي مي‌كرد لرزش صدايش را مهار كند گفت: «خب، اصلاً نبايد مي‌آمدي اين‌جا. هوا هم كه دستِ من نيست. اگر مي‌خواهي چيزي بخوري، بايد قول بدهي كه بروي.»<br />
ميريام تار مويي را از روي گونه‌اش كنار زد. چشم‌هايش متفكر بود، انگار داشت آن پيشنهاد را سبك و سنگين مي‌كرد. به طرف قفس برگشت و گفت: «خيلي خب. قول مي‌دهم.»</p>

<p>چند سالش است؟ ده؟ يازده؟ خانم ميلر در آشپزخانه درِ يك شيشه مرباي توت‌فرنگي را باز كرد و چهار تكه نان بريد. يك ليوان شير ريخت و سيگاري آتش زد. چرا آمده است اين‌جا؟ همان‌طور كه سرِ جاي خود ميخ‌كوب شده بود دستش لرزيد و آن‌قدر ماند كه كبريت انگشتش را سوزاند. قناري داشت آواز مي‌خواند؛ عين صبح‌ها آواز مي‌خواند، و نه زمان ديگر. صدا زد: «ميريام. ميريام، بهت گفتم تامي را اذيت نكن.» جوابي نيامد. دوباره صدا زد؛ فقط صداي قناري را شنيد. پكي به سيگار زد و دريافت سيگار را از فيلترش روشن كرده ـ اُه، نبايد كنترلش را از دست بدهد. غذا را با سيني برد و روي عسلي گذاشت. اول ديد كه روپوش هنوز روي قفس است. و تامي داشت مي‌خواند. حس غريبي پيدا كرد. كسي در اتاق نبود. خانم ميلر از زير تاقي كه به اتاق خوابش منتهي مي‌شد گذشت، و دمِ در نفسش بند آمد.</p>

<p> پرسيد: «چه‌كار مي‌كني؟»<br />
ميريام سر بلند كرد و در چشم‌هايش نگاهي غيرعادي بود. كنار گنجه ايستاده بود و جعبه‌ي جواهرات جلويش باز بود. دقيقه‌اي خانم ميلر را برانداز كرد و وادارش كرد چشم به چشمش بدوزد، و لبخند زد. گفت: «چيز خوبي اين‌جا نيست. اما از اين خوشم مي‌آيد.» يك سنجاق سينه‌ي نگين‌دار در دستش بود. «زيباست.»</p>

<p> خانم ميلر كه يكهو احساس كرده بود به كمك و پشتيباني نياز دارد گفت: «بهتر نيست آن را سر جاش بگذاري؟» به چارچوب در تكيه داد؛ تحمل سنگينيِ سرش از توانش خارج بود؛ فشاري نظم و ترتيب ضربان قلبش را به هم زده بود. چراغ انگار كه معيوب باشد پِرپِر مي‌كرد. «تو را به خدا، بچه ‌جان، هديه‌ي شوهرم ...»</p>

<p>ميريام گفت: «اما قشنگ است و من مي‌خواهمش. بدهيدش به من.»<br />
همان‌طور كه ايستاده بود و زور مي‌زد جمله‌اي بيابد كه شايد سنجاق سينه را نجات دهد، دريافت كه كسي را ندارد كه بهش روآورد؛ تنها بود؛ واقعيتي كه مدت‌ها به فكرش خطور نكرده بود. فشار فراوان اين واقعيت مبهوتش كرد. اما اين‌جا در اتاق خودش، در اين شهر برف گرفته و خاموش، نشانه‌هايي در برابرش بود كه نمي‌توانست ناديده‌شان بگيرد يا، با وضوحي چشم‌گير ديد، كه در مقابلشان مقاومت كند.</p>

<p>ميريام با حرص و ولع خورد، و ساندويچ‌ها و شيرش كه تمام شد با انگشتانش مثل عنكبوت روي بشقاب گشت و خرده‌نان‌ها را هم جمع كرد. سنجاق‌سينه روي بلوزش مي‌درخشيد، و از نيم‌رخ به نظر مي‌رسيد كه چهره‌ي دخترك در آن منعكس شده است. آهي كشيد و گفت: «خيلي خوب بود، گرچه الان يك كيك بادام يا گيلاس خيلي مي‌چسبيد. شيريني خيلي خوب است، مگر نه؟»</p>

<p>خانم ميلر ناراحت و متزلزل روي بالشتك نشسته بود و سيگار مي‌كشيد. تور روي موهايش يك‌وري شده بود و رشته‌هاي سرگردان مو روي صورتش افتاده بود. چشم‌هايش احمقانه بر هيچ چيز متمركز نبود و برگونه‌هايش لكه‌هايي قرمز افتاده بود، انگار كشيده‌اي وحشيانه بر صورتش آثاري دايمي گذاشته بود. <br />
«شيريني يا كيك نداريد؟»</p>

<p>خانم ميلر خاكستر سيگارش را روي فرش تكاند. در حال تلاش براي متمركز كردن چشم‌هايش سرش تكان مختصري خورد. گفت: «تو قول دادي اگر بهت ساندويچ بدهم بروي.»<br />
«نه بابا! واقعاً؟»<br />
«قول دادي و من خسته‌ام و حالم اصلاً خوب نيست.»<br />
ميريام گفت: «نترسيد. شوخي مي‌كنم.»<br />
كتش را برداشت، آن را روي شانه‌اش انداخت، و كلاهش را جلوي آينه مرتب كرد. بعد به طرف خانم ميلر خم شد و زمزمه كرد: «مرا ببوسيد.»<br />
خانم ميلر گفت: «تو را به خدا ـ ترجيح مي‌دهم اين‌كار را نكنم.»<br />
ميريام شانه بالا انداخت و ابرويي بالا برد. گفت: «هر جور دوست داريد»، و صاف به طرف عسلي رفت، گلدان گل‌هاي كاغذي را برداشت، آن را به جايي برد كه كف اتاق لخت بود، و به زمين كوبيد. خرده شيشه به همه طرف پاشيد و او گل‌ها را لگد كرد.</p>

<p>بعد آرام به طرف در رفت، ولي پيش از بستنِ آن با كنجكاوي و معصوميت موذيانه‌اي برگشت و به خانم ميلر نگاهي انداخت.<br />
خانم ميلر روز بعد را در رخت‌خواب گذراند، و فقط يك‌ بار بلند شد كه به قناري غذا بدهد و يك فنجان چاي بخورد؛ دماي بدن خود را گرفت و ديد تب ندارد، ولي خواب‌هاي آشفته و تب‌آلودي مي‌ديد؛ حال و هواي نامتعادل و غير‌طبيعي اين خواب‌ها حتي وقتي كه با چشم‌هاي بازِ باز به سقف خيره مي‌شد با او مي‌ماند. </p>

<p>يكي از اين خواب‌ها مثل تِمي اسرارآميز و فرّار در سمفوني‌اي پيچيده و سنگين در باقي خواب‌ها تكرار مي‌شد، و صحنه‌هاي آن سخت روشن و واضح بودند، انگار دست يك نابغه طرح آن‌ها را زده است: دختركي با لباس عروس و تاج برگي بر سر صفي از آدم‌هاي غمگين و افسرده‌حال را در راهي كوهستاني هدايت مي‌كرد، و در ميان آن‌ها سكوتي غريب حكمفرما بود تا اين‌كه زني در عقب صف مي‌پرسيد: «ما را كجا مي‌برد؟»، و پيرمردي در جلوي صف جواب مي‌داد: «كسي نمي‌داند.» و صداي سومي مي‌آمد كه «اما دختر قشنگي است، نه؟ مثل گل يخ نيست ... سفيد و براق؟»</p>

<p>سه‌شنبه صبح كه بيدار شد حالش بهتر بود؛ پرتوهاي تند و مايل آفتاب كه از شيارهاي پشت‌دريِ چوبي وارد مي‌شدند بر رؤياها و توهمات بيمارگونه‌اش نوري آزاردهنده مي‌ريختند. پنجره را كه باز كرد با روزي ملايم و بهاري روبه‌رو شد؛ پهنه‌اي از ابرهاي سفيد و تروتازه بر پس‌زمينه‌ي آسماني بسيار آبي و غيرزمستاني خودنمايي مي‌كردند؛ و در آن سوي خط پايين پشت بام‌ها مي‌توانست رودخانه را ببيند و دودي را كه از دودكش يدك‌كش‌ها بلند مي‌شد و به دست بادي گرم موج برمي‌داشت. كاميوني نقره‌اي رنگ و بزرگ برف خيابان را مي‌روفت و صدايش در آن هوا به وزوزي تبديل مي‌شد. </p>

<p>پس از سروسامان دادن به آپارتمان به خواروبارفروشي رفت، يك چك نقد كرد، و بعد به رستوران شِرَفت رفت، صبحانه خورد، و با پيش‌خدمت گپي زد. اُه، واقعاً روز دل‌پذيري بود ـ بيشتر شبيه يك روز تعطيل بود ـ احمقانه بود كه به خانه برود.</p>

<p>در خيابان لكزينگتون سوار اتوبوس شد و به خيابان هشتاد و ششم رفت؛ همان‌جا تصميم گرفت قدري خريد كند.<br />
اصلاً نمي‌دانست كه چه مي‌خواهد يا نياز دارد، فقط وقت مي‌گذراند و به ره‌گذرهاي شتابان و گرفتاري دقت مي‌كرد كه حس آزاردهنده‌ي جدايي و انزوا را به يادش مي‌آوردند.</p>

<p>نبش خيابان سوم كه رسيد و ايستاد، آن مرد را ديد: پيرمردي با پاهاي كماني كه زير بارِ بسته‌هاي بزرگي كه در دست داشت كمرش خم شده بود؛ پيرمرد كت قهوه‌ايِ مندرس و كلاه كپيِ چهارخانه داشت. خانم ميلر يكهو متوجه شد كه دارند به هم لبخند مي‌زنند: صميميتي در اين لبخندها نبود، دو بارقه‌ي سرد بازشناسي بود و بس. اما مطمئن بود كه آن پيرمرد را قبلاً هرگز نديده است.</p>

<p>مرد كنار ستوني ايستاده بود، و خانم ميلر كه از خيابان رد شد، برگشت و به دنبالش به راه افتاد. خيلي نزديك راه مي‌رفت، طوري كه خانم ميلر از گوشه‌ي چشم مي‌توانست عكس او را بر شيشه‌ي مغازه‌ها ببيند كه موج برمي‌داشت.</p>

<p>بعد خانم ميلر وسط پياده‌رو ايستاد و به او رو كرد. مرد هم ايستاد، سر كج كرد، و لبخند زد. اما چه مي‌توانست بگويد؟ چه‌كار كند؟ اين‌جا، در روز روشن، وسط خيابان هشتاد و ششم؟ بي‌فايده بود، و درحالي‌كه از عجز و درماندگي خود احساس بيزاري مي‌كرد بر سرعت قدم‌هايش افزود.<br />
خيابان دوم خيلي افتضاح است و پر از آت و آشغال؛ قسمتي از آن سنگ‌فرش است، قسمتي آسفالت، و قسمتي ديگر سيماني؛ و هميشه فضاي مكان‌هاي متروك در آن حاكم است. خانم ميلر بي‌آن‌كه كسي را ببيند پنج كوچه را رد كرد، و در تمام مدت قرچ‌قرچ قدم‌هاي پيرمرد را بر برف در فاصله‌اي نزديك مي‌شنيد. به مغازه‌ي گل‌فروشي هم كه رسيد، صدا هنوز با او بود. با عجله وارد مغازه شد و از شيشه پيرمرد را نگاه كرد كه گذشت؛ مرد هم‌چنان چشم به جلو دوخته بود و قدم‌هايش را كند نكرد، اما كاري غريب و مؤثر كرد: با انگشت به كلاهش زد و سلام داد. </p>

<p><br />
گل‌فروش پرسيد: «گفتيد شش تا سفيد؟» گفت: «بله. رز سفيد.» از آن‌جا به بلورفروشي رفت و گلداني انتخاب كرد تا جاي گلداني را بگيرد كه ميريام شكسته بود، گرچه خيلي گران بود و (به نظرش) زشت و بي‌ظرافت. اما انگار از روي برنامه‌اي از پيش تعيين شده شروع كرده بود به خريد‌هايي توجيه‌ناپذير: برنامه‌اي كه خود هيچ خبري از آن نداشت.</p>

<p>يك پاكت گيلاس براق و درشت خريد، و در مغازه‌اي به اسم نيكرباكر بيكري چهل سنت داد و شش كلوچه بادامي گرفت.<br />
در آن يك ساعت آخر هوا دوباره سرد شده بود؛ ابرهاي زمستاني مثل لكه‌هاي روي شيشه‌ي عينك بر خورشيد سايه انداختند، و اسكلت غروبي زود هنگام آسمان را تيره كرد؛ مهي غليظ با باد مخلوط شد و صداي بچه‌هاي انگشت‌شماري كه روي تل‌هاي برف كنار خيابان ورجه‌ وورجه مي‌كردند دل‌گير و ملال‌آور بود. خيلي زود اولين دانه‌ي برف فرود آمد، و خانم ميلر كه به خانه‌ي سنگ قهوه‌اي رسيد، برف ديگر به‌سرعت مي‌باريد و رد پاها را بلافاصله ناپديد مي‌كرد.</p>

<p>رزهاي سفيد آراسته و منظم در گلدان قرار گرفتند. گيلاس‌هاي درشت در بشقاب سراميك مي‌درخشيدند. كلوچه‌هاي بادامي پوشيده از خاكه‌قند دستي را طلب مي‌كردند. و قناري بر تابَش تكان‌تكان مي‌خورد و بر ظرف دانه‌اش نُك مي‌زد.<br />
رأس ساعت پنج زنگ در به صدا درآمد. خانم ميلر مي‌دانست كيست. به طرف در كه مي‌رفت لبه‌ي لباس خانه‌اش بر زمين كشيده مي‌شد. صدا زد: «تويي؟»<br />
ميريام گفت: «طبيعتاً»، و اين كلمه در راه‌رو زنگي گوش‌خراش داشت. «اين در را باز كنيد.»<br />
خانم ميلر گفت: «از اين‌جا برو.»<br />
«عجله كنيد، لطفاً ... بارم سنگين است.»</p>

<p>خانم ميلر گفت: «از اين‌جا برو.» به اتاق نشيمن برگشت، سيگاري آتش زد، نشست، و آرام به صداي زنگ گوش داد كه بي‌وقفه مي‌آمد. «بهتر است بروي. اصلاً خيال ندارم راهت بدهم.»</p>

<p>اندكي بعد صداي زنگ قطع شد. خانم ميلر دست‌كم ده دقيقه‌اي تكان نخورد. بعد كه ديد صدايي نمي‌آيد نتيجه گرفت كه ميريام رفته. پاورچين پشت در رفت و آن را قدري باز كرد؛ ميريام به جعبه‌اي مقوايي يله داده بود و عروسك فرانسوي قشنگي در بغل داشت.</p>

<p>با اوقات تلخي گفت: «واقعاً كه، فكر كردم نمي‌خواهيد در را باز كنيد. بياييد، كمك كنيد اين را بياورم، خيلي سنگين است.»<br />
اجباري جادوگونه نبود كه خانم ميلر احساس مي‌كرد، بيشتر انفعالي غريب و بي‌سابقه بود؛ او جعبه را آورد، ميريام هم عروسك را. ميريام خود را روي كاناپه جمع كرد، به خودش دردسر درآوردنِ كت و كلاهش را نداد، و با بي‌ميلي خانم ميلر را تماشا كرد كه جعبه را انداخت زمين و لرزان ايستاد تا نفسي تازه كند.</p>

<p>گفت: «متشكرم.» در روشنايي روز تكيده و چروكيده به نظر مي‌رسيد و موهايش برق و درخشش هميشگي را نداشت. عروسك فرانسوي‌اي كه در آغوش داشت كلاه‌گيس پودر ‌زده‌ي زيبايي بر سر داشت و چشم‌هاي شيشه‌اي و سرشار از بلاهتش در چشم‌هاي ميريام آرامش را جست‌وجو مي‌كرد. ميريام ادامه داد: «يك سورپريز برايت دارم. توي جعبه را نگاه كن.»</p>

<p>خانم ميلر زانو زد، درِ جعبه را برداشت، و عروسك ديگري را درآورد؛ بعد لباس آبي رنگي را ديد كه ميريام آن شب اول در سينما به تن داشت؛ و در مورد باقي محتويات جعبه گفت: «همه لباس است. چرا؟»<br />
ميريام درحالي‌كه دم گيلاسي را مي‌چرخاند گفت: «چون آمده‌ام با تو زندگي كنم. خيلي لطف كردي برايم گيلاس خريدي ...»<br />
«نمي‌تواني! به خاطر خدا برو ـ برو و مرا تنها بگذار!»</p>

<p>«... و گل‌هاي رز و كلوچه‌هاي بادامي. واقعاً آدم دست و دلبازي هستي. مي‌داني، اين گيلاس‌ها خيلي خوش‌مزه‌اند. دفعه‌ي پيش با يك پيرمرد زندگي مي‌كردم؛ خيلي خيلي فقير بود و هيچ‌ وقت چيز خوبي براي خوردن نداشتيم. ولي فكر مي‌كنم اين‌جا خوش‌بخت مي‌شوم.» مكثي كرد تا عروسكش را بيشتر به خودش بچسباند. «حالا اگر بگويي وسايلم را كجا بگذارم ...»<br />
صورت خانم ميلر به نقابي با خطوط زشتِ سرخ تبديل شد؛ زد زير گريه، گريه‌اي غيرطبيعي و بدون اشك، انگار بس كه گريه نكرده بود گريه‌كردن يادش رفته بود. محتاط و آرام آن‌قدر عقب‌عقب رفت تا به در خورد.</p>

<p>كورمال كورمال از راه‌رو گذشت و از پله‌ها به طبقه‌ي پايين رفت. هراسان و سراسيمه بر درِ اولين آپارتماني كه ديد كوبيد؛ مردي كوتاه قد و مو سرخ در را باز كرد و خانم ميلر او را كنار زد و وارد شد. مرد گفت: «چه خبرتان است، ها؟» زن جواني كه در حال خشك‌كردن دست‌هايش از آشپزخانه بيرون آمد پرسيد: «چه شده، عزيزم؟» و خانم ميلر به او متوسل شد.</p>

<p>با جيغ و داد گفت: «ببينيد، از رفتارم شرمنده‌ام، ولي ـ من خانم اچ.تي. ميلرم و طبقه‌ي بالا زندگي مي‌كنم و ...» دست‌هايش را بر صورتش گذاشت. «مي‌دانم خيلي بي‌معني است ...»<br />
زن او را روي صندلي نشاند، و در همين حين مرد هيجان‌زده پول‌هاي خرد جيبش را تكان مي‌داد. «خب؟»</p>

<p>«من طبقه‌ي بالا زندگي مي‌كنم و دختر كوچكي هست كه به ديدن من مي‌آيد، فكر مي‌كنم ازش مي‌ترسم. حاضر نيست از خانه‌ام برود، من هم نمي‌توانم وادارش كنم ـ مي‌خواهد كار وحشتناكي بكند. قبلاً هم سنجاق سينه‌ام را دزديده، اما حالا مي‌خواهد كار بدتري بكند ـ يك كار وحشتناك!»<br />
مرد پرسيد: «از اقوام شماست، ها؟»<br />
خانم ميلر سرش را به نفي تكان داد. «نمي‌شناسمش. اسمش ميريام است، اما دقيقاً نمي‌دانم كيست.»<br />
زن در حال نوازش بازوي خانم ميلر گفت: «آرام باشيد، عزيزم. هري تكليف اين بچه را روشن مي‌كند. برو، عزيزم.» و خانم ميلر گفت: «در باز است ـ A5.»</p>

<p>مرد كه رفت، زن حوله‌اي آورد و صورت خانم ميلر را تميز كرد. خانم ميلر گفت: «شما چه مهربان‌ايد. بابت رفتار احمقانه‌ام عذر مي‌خواهم، ولي اين بچه‌ي شرور ...»<br />
زن دلداري‌اش داد: «چيزي نيست، عزيزم. اصلاً خودتان را ناراحت نكنيد.»</p>

<p>خانم ميلر سرش را روي بازويش گذاشت؛ آن‌قدر آرام بود كه انگار به خواب رفته. زن راديو را روشن كرد؛ صداي پيانو و آوايي خش‌دار سكوت را شكست و زن با كوبيدن پا به زمين استادانه ضرب گرفت. گفت: «شايد بهتر باشد ما هم برويم بالا.»<br />
«نمي‌خواهم دوباره او را ببينم. اصلاً نمي‌خواهم نزديك او باشم.»<br />
«آها، ولي كارِ بهتر اين بود كه پليسو خبر مي‌كردين.»<br />
صداي مرد بود كه از پلكان به گوششان رسيد. او با اخم و در حال خاراندن پشت گردنش وارد اتاق شد. واقعاً خجالت‌زده گفت: «اون‌جا كه كسي نيست. حتماً زده به چاك.»</p>

<p>زن گفت: «هري، واقعاً كه گند زدي. ما تموم مدت اين‌جا نشسته بوديم، بايد مي‌ديديم كه ...» يكهو حرفش را قطع كرد، چون مرد نگاه تند و تيزي به او انداخت.<br />
مرد گفت: «همه‌جا رو گشتم. هيشكي اون‌جا نبود. هيشكي، مي‌فهمي؟»<br />
خانم ميلر بلند شد و گفت: «بگوييد ببينم، يك جعبه‌ي بزرگ نديديد؟ يا يك عروسك؟»<br />
«نه، خانم، نديدم.»<br />
و زن انگار حكم مي‌داد گفت: «بسيار خب، به خاطر گريه با صداي بلند ...»</p>

<p>خانم ميلر آرام وارد آپارتمانش شد؛ وسط اتاق رفت و بي‌حركت ايستاد. نه، از يك لحاظ همه چيز سر جايش بود: رزها، كلوچه‌ها، و گيلاس‌ها دست‌نخورده بودند. اما اتاق خالي بود، خالي‌تر از اتاقي بدون اثاثيه و اشياي آشنا، بي‌روح و مرده مثل مؤسسه‌ي كفن و دفن. كاناپه با غرابتي جديد در برابرش خودنمايي مي‌كرد: خالي بودن آن از وقتي كه ميريام خود را روي آن جمع كرده بود سنگين‌تر و وحشتناك‌تر بود. با نگاهي ثابت به جايي كه يادش بود جعبه‌ را گذاشته است خيره شد، و لحظه‌اي به نظرش آمد كه بالشتك با نوميدي تكان خورد. از پنجره به بيرون نگاه كرد؛ مطمئناً رودخانه واقعي بود، مطمئناً داشت برف مي‌آمد ـ اما باز هم از هيچ چيز نمي‌شد مطمئن بود: ميريام، آن‌قدر واضح آن‌جا بود ـ و حالا، كجا بود؟ كجا، كجا؟<br />
انگار كه در خواب راه مي‌رفت، خود را روي صندلي انداخت. اتاق داشت شكلش را از دست مي‌داد؛ تاريك بود و تاريك‌تر مي‌شد و كاري هم نمي‌شد كرد؛ قدرت آن را نداشت كه دست بلند كند و كليد چراغ را بزند. </p>

<p>ناگهان درحالي‌كه چشمانش را مي‌بست غلياني رو به بالا در خود حس كرد، مثل شناگري كه از عمقي بيشتر و سبزتر به سطح مي‌آيد. به هنگام ترس يا افسردگي شديد، لحظاتي هست كه ذهن انگار به انتظار وحي يا الهامي مي‌نشيند، و در همين حين كلافي از آرامش و سكون دورتادور فكر را در برمي‌گيرد؛ مثل خواب است يا خلسه‌اي ماوراء طبيعي؛ و در جريان همين خلسه است كه فرد به نيروي خرد و تعقلي توأم با آرامش آگاه مي‌شود: خب، شايد اصلاً با دختري به اسم ميريام آشنا نشده است؛ شايد عين احمق‌ها در خيابان بيخودي ترسيده است؛ به‌هر‌حال اين هم مثل هر چيز ديگر بي‌اهميت بود. چون تنها چيزي كه در برابر ميريام از دست داده بود هويتش بود، اما اكنون مطمئن بود كه بار ديگر آدمي را يافته است كه در اين اتاق زندگي مي‌كرد، غذايش را مي‌پخت، يك قناري داشت، و كسي بود كه مي‌توانست بهش اعتماد كند و باور داشته باشد: خانم اچ.تي. ميلر.</p>

<p>درحالي‌كه با رضايت گوش تيز كرده بود، متوجه صداي دومي شد: كشوي گنجه باز و بسته شد؛ به نظرش رسيد مدتي طولاني پس از باز و بسته شدن صدا را شنيد ـ باز شدن و بسته شدن. سپس به تدريج زمختي صدا جاي خود را به صداي آرام لباسي ابريشمي داد، و اين صداي ظريف و ضعيف نزديك‌تر مي‌شد و شدت بيشتري مي‌يافت تا اين كه ديوارها از ارتعاش آن به لرزه درآمد و اتاق زير موجي از نجوا دهن باز كرد. خانم ميلر از وحشت ميخ‌كوب شد و چشم‌هايش را به روي نگاهي خيره و مات باز كرد. <br />
«سلام»، اين را ميريام گفت.</p>

<p><br />
(یک داستان از مجموعه‌ی «درخت شب» نوشته‌ی ترومن کاپوتی، ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام، انتشارات اندیشه سازان، 1384)</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تحلیلی بر داستان «عینکِ چاه» از كتاب «چیدن قارچ به‌سبک فنلاندی» نوشته‌‌ی وریا مظهر(و. م. آیرو) / نوشته‌ی فریبا شادکهن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://navid.ketablog.net/2006/11/955.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ketablog.net/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=955" title="تحلیلی بر داستان «عینکِ چاه» از كتاب «چیدن قارچ به‌سبک فنلاندی» نوشته‌‌ی وریا مظهر(و. م. آیرو) / نوشته‌ی فریبا شادکهن" />
    <id>tag:navid.ketablog.com,2006://5.955</id>
    
    <published>2006-10-31T22:28:07Z</published>
    <updated>2006-11-01T05:40:17Z</updated>
    
    <summary>اين نوشتار تحليلی‌ست بر یک داستان از وريا مظهر(و. م. آيرو)، برگرفته از مجموعه‌داستان «چیدن قارچ به‌سبک فنلاندی» كه «نشر نی» آن را چاپ و منتشر کرده است. در اين داستان ما با مردی مواجه می‌شويم كه در مقابله با...</summary>
    <author>
        <name>ketablog</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://navid.ketablog.net/">
        <![CDATA[<p>اين نوشتار تحليلی‌ست بر یک داستان از وريا مظهر(و. م. آيرو)، برگرفته از مجموعه‌داستان «چیدن قارچ به‌سبک فنلاندی» كه «نشر نی» آن را چاپ و منتشر کرده است.</p>

<p><img alt="CHIDANE_GHARCH__.jpg" src="http://navid.ketablog.com/CHIDANE_GHARCH__.jpg" width="200" height="269" /></p>

<p>در اين داستان ما با مردی مواجه می‌شويم كه در مقابله با نيفتادن در چاه متحرک درون اتاق‌خواب مجبور به خريدِ عينكی بسيار گران می‌شود، و در خوابی جمعی مخاطب را نيز به تماشای تصاويری مشترک در اين خواب دعوت می‌كند ... <br />
«حفظ ثبات روانی و حتی فیزیولوژیک پیوند خودآگاه و ناخودآگاه ضروری‌ست و در صورتِ گسست، روان‌نژندی را موجب می‌شود.» (یونگ، انسان و سمبول‌هایش) <br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p>«چاه» در اين داستان نمادی از حقيقتی درونی‌ست و من آن را آنيما يا بخش زنانه و مه‌آلود درون مرد فرض می‌كنم، از ديدگاه يونگ «چاه نماد مادر است و به تجديد حيات اشاره دارد.»  وجود اين چاه در اتاق‌خواب اگرچه تلاشی‌ست برای نشان‌دادنِ خواب‌بودنِ ناخودآگاهِ جمعیِ ايرانی، اما بيش‌تر بازگوکننده‌ی نوع رابطه‌ای‌ست كه مرد را در درون اتاق‌خواب نشان می‌دهد كه (تنهايی، سكس، هراس از زن، حذف زن) نمونه‌هايی از آن است.</p>

<p> اين اتاق مربوط به آدم‌هايی‌ست كه به سنی از بلوغ رسيده‌اند و ضرورتِ خريدِ عينک را درك می‌كنند. عينک برای تشخيص چاهی متحرک كه هرلحظه هراسِ سقوط در آن حس می‌شود. اين عينک می‌تواند عمق هراس مرد را از ارتباط با زن كه در اين‌جا، چاه نمادی از اوست نشان دهد. اما هرچه‌قدر آگاهانه با پرداخت مبالغ گزاف، خود را به مدرن‌ترين عينک‌ها مجهز می‌كند باز هم در خواب دست‌به‌گريبان اوست. اگرچه به‌ظاهر با چاهی روبه‌رو هستیم كه هيچ زنی را در آن مشاهده نمی‌كنيم و مردان برای حضور در خانواده، بالا رفتن از چاه را بهانه می‌كنند؛ اما اين صحنه‌ی سانسورشده و يا ظاهراً مردانه، سركوب آنيما را به‌وضوح نشان می‌دهد. و دنيای صرفاً مردانه‌ای كه به طرزی ناموفق، در جست‌وجوی راهی برای رهايی‌ست. و در اين بخش پس از سرپوش‌گذاشتن بر نيروی عظيمی كه ناديده می‌انگاردش، در بحرانی‌ترين لحظات دست‌به‌دامان همان (زن) می‌شود و پيشنهاد زنگ‌زدن با موبايل به همسر آقای «پی. جی.» را مطرح می‌كند.</p>

<p> اين‌جا، زن، هم زهدان مادرست با جنين‌هایی كه در اوست و هم مامایی كه غايب است و در نقش همسر آقای «پی. جی.» ظاهر می‌شود. اما از آن‌جا كه تابو بودنِ رابطه‌ی زن و مرد به‌گونه‌ای در روان جمعی ايرانی حك شده و حكايت از «سنتی» ديرينه دارد، اين پيشنهاد با خشم مواجه می‌شود: «همين‏كه كسی به‏‏هر‏‏دليلی از همسر محبوبش اسمی می‏برد، هزار رنگ عوض می‏كرد و از غيظش تمام چاه‏های پر و نيمه‏پرِ داخل شهر را روی سر كوچک ‏‏و ‏‏‏‏بزرگ، پير‏‏ و‏‏‏ جوان تخليه می‏كرد. طوری‏كه اگر تا يك‏‏ماه تمام هم هر‏روز به‏تنت صابون لوكس می‏ماليدی و بعد، خوشبوكننده‏ی بدن هم می‏زدی، باز بوی فضولات نمی‏رفت كه نمی‏رفت.»</p>

<p>در جايی ديگر از داستان، ما با بر زبان راندن كلمه‌ی تخليه و عدم درک اين مفهوم توسط شخصيت‌های داستان مواجه می‌شويم:</p>

<p>«از هر‏كس كه دم دست‌مان بود پرسيديم تا بلكه يكی پيدا شود و يك معنای لغتنامه‏پسند در مورد واژه‏ی «‏تخليه» ارائه كند. از هركس كه می‏پرسيدی هاج‏‏ و واج به بغل‏دستی‏اش نگاه‏‏‏ می‏كرد، بغل‏دستی هم به بغل‏دستیِ ديگرش تا نوبت به‏خودم افتاد و هرچه كه به ‏‏‏مغزم زور زدم معنايی برايش نيافتم.» <br />
و اين در حالی‌ست كه آقای «پی. جی.» كارشناس ارشد و  مدیر کل تخليه‌ی چاه نيز در اين چاه گرفتار است و در برابر پيشنهاد ديگران برای تخليه‌ی آن‌ها چنين جوابگوست:«‏‏بلانسبت مگه شما فضولاتيد؟! تخليه ديگه چه معنايی داره؟!» و پس از آن وقوف به ابهام اين كلمه و يا هراس از ابراز دانايی. <br />
هراس از دانستن و بيان آن و خويش را ابله نشان‌دادن برابر است با فرزندِ خوبِ اين پدر بودن و تحت حاكميت او قرارگرفتن.</p>

<p> اين‌جا آقای «پی. جی.» نمادی از پدر و حاكميت «سنت» می‌تواند فرض شود. حكومتی كه در برابر سكوت و وانمودكردن به ابلهی پاداشی چون عدم خشم و تنبيه ارائه می‌دهد و عدم بلوغ روانی و شخصيتی ديگرانِ افتاده در چاه باعث می‌گردد با وجود آگاهی از مفهوم تخليه، گيج و منگ، سكوت پيشه كنند. و در آخر برده‌وار تضرع و زاری و تعظيم در برابرِ كارشناس ارشد تخليه تا برای آنان تصميم بگيرد و در نهايت با چيزی مواجه می‌شويم كه از پيش پيداست:<br />
 بالارفتنِ كارشناس ارشد از روی كول آدم‌ها و نهادن سرپوش آهنی بر روی چاه!</p>

<p>اين داستان كه در شكل يك رؤيای شبانه است به‌خوبی و بسيار رقيق سايه‌ی بسياری از سياسيون را به‌نمايش می‌گذارد. اگر هریک از ما اين سايه‌ها را در نيابيم و صرفاً نمايه‌های درونی‌مان را به بيرون فرا افكنيم و انگشت نشانه‌مان فقط و فقط بيرون را نشانه رود، مسلماً در یک دور بی‌انتها اسير خواهيم ماند و چون راوی اين داستان گاهی عينک‌های گران‌قيمت برای خوب‌ديدن بر چشم می‌گذاريم تا در چاه نيافتيم و گاه از پولِ فروش عينک در چاه، زندگیِ به‌ظاهر مجلل دست و پا می‌كنيم. </p>

<p>آن‌چه در اين متن مورد نظر من است و نورافكن بر رويشان می‌اندازم اين موارد است:<br />
 1ـ آنيما يا روح زنانه‌ای كه شديداً انكار شده. هنوز بافت روانی‌ شخصيت‌ها در زهدان مادر به سر برده می‌شود يا به‌عبارتی در همان «بهشت گم‌شده». و به‌قول حافظ:<br />
 <br />
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود             <br />
آدم آورد در اين سير خراب آبادم<br />
 <br />
ما در اين‌جا به‌گونه‌ای نيز با بلوغی مواجهيم زيرا ضرورتِ خارج‌شدن و تولد را حس می‌كنيم و نسبت به اين بيت حافظ و ميل به بازگشت گامی جلوتر افتاده‌ايم كه اين جای اميدواری‌ست. اما تا با روح زنانه‌ی خويش آشتی نكنيم و تا اين عنصر، آگاهانه از نيروهای شگرف درونی خويش (فرد به جان خویش) پا به‌عرصه‌ی اجتماع نگذارد و شكوفایی و قدرتش را باور نكند، سنت باز هم سرپوش بر دنيای مدرن و خواسته‌هاش خواهد گذاشت. اتا‌ق‌خوابِ یک انسانِ بالغ بيش‌تر از هرچيز يادآور معاشقه است، عشق‌ورزی، درآغوش‌كشيدن، دوست‌داشتن، به‌اوج‌رسيدن...</p>

<p>چاه می‌تواند قناتی باشد برای بخشيدن آب زندگانی، به‌شرطی که دريابيش و باورش داری و در‌صورتی که خود، خويش را باور كند! مردان و زنان بيش از هرچيز برای تولد شخصیت مستقل و رهایی از شخصیت وابسته، نياز به بريدن بندهای ناف روانی از مادر دارند (چاه)، تا قدرت كشف روابط تازه و پويا را باهم پيدا كنند و عشق بورزند به‌جای نهادن عینک بر چشم‌ها تا درنيفتادن در سياهچال يكديگر.</p>

<p> 2ـ بسياری از وقايع بيرونی عرصه یک جامعه و ملت نمادی از تضادها و درگيری‌های درونیِ آن‌هاست، كشمكش‌های درونی فرد‌فردِ هر ملت در روان‌های جمعی‌شان نقشی به‌سزا ايفا می‌كند و بدون درنظر‌گرفتن آن‌ها و نشكافتن‌شان، صرفاً مبارزه با عوامل بيرونی اسارت در دوری باطل را به‌همراه خواهد داشت. زيرا بسياری از وقايعی كه ملت‌ها با آن دست ‌به‌گريبانند سايه‌ای از تصاويری‌ست كه در روان‌های فردی و جمعی‌شان وجود دارد و تا افراد با تصاوير درونیِ خويش آگاهانه مواجه نشوند و آن‌ها را پالايش نكنند هيچ‌گاه توانايی خلق سايه‌ای مطلوب را در عرصه‌ی اجتماعی نخواهند داشت. (شایان ذكر است در اين‌جا منظور من از سايه با سايه‌ای كه مد نظر يونگ است، تفاوت دارد. سایه‌ی مورد اشاره‌ی من انعكاسی‌ست از درون تک‌تکِ افرادِ یک اجتماع كه درمجموع در شكل بيرونی، تصويری را ارائه می دهد.)</p>

<p> 3ـ چيز ديگری كه در اين داستان به‌چشم می‌خورد حضور كارشناس ارشد تخليه‌ی چاه در همين چاه است، نويسنده در اين‌جا قدرتِ دروغين پشت اصطلاح‌های دهان‌پر‌كن را به‌نمايش می‌گذارد و به‌قدرت‌رساندنِ يكی از همين افتاده‌در‌چاه‌ها را به‌دست خود. چيزی كه به‌وضوح پيداست عدم باور به برابری آن‌هاست چيزی كه تا خود از درون به آن نرسند جلو تضرع و زاری‌شان را در مقابلِ كارشناس ارشدِ گرفتار در چاه، نخواهد گرفت. اين‌جا رهايی امری كاملاً درونی‌ست كه تا در فرد اتفاق نيافتد، در بيرون خود را نشان نخواهد داد. زيرا اگر افراد با اين رهايی از درون مواجه می‌بودند در برابر كارشناسی كه از عهده‌ی هيچ كاری  بر‌نمی‌آمد، رفتاری ديگر نشان می‌دادند و در اين لحظه كه قدرتِ دروغين او به اثبات رسيده، ديگرگونه رفتار می‌كردند.</p>

<p> 4ـ اعتقاد به راه‌کارهای قدیمی در مواجهه با بن‌بست‌های کنونی. درحالی‌که همین گرفتارآمدنِ وزیر تخلیه‌ی چاه، در داخلِ همان چاه، خود حکایت به بن‌بست رسيدن راه‌كارهايش را نشان می‌دهد، ولی باز با گروهی مواجه هستیم كه هنوز او را باور دارند و اين را می‌توان اشاره‌ای به بسياری از بافت‌های فرهنگی و سنتی‌مان بدانيم كه كارايیِ خود را در دنيای مدرن از دست داده‌اند ولی هنوز بسياری، از همان راه‌های پوسيده استفاده می‌كنند به‌جای آفريدنِ راه‌هايی تازه.<br />
 فروغ فرخزاد در جايی اشاره دارد: «نجات‌دهنده در گور خفته است» اما در اين‌جا به‌عنوان برشی از واقعيت جهان ايرانی، می‌بينيم كه نه تنها شخصيت‌ها كه نمادی از يك ملتند اين را به‌درستی درك نكرده‌اند، بلكه خود نيز چنان با ميل به‌گذشته بدون بهر‌ه‌برداریِ درست از آن، دست‌به‌گريبانند كه در كنار همين نجات‌دهنده در گور به‌سر می‌برند (در اين‌جا چاه را  زهدانی فرض گرفته‌ام كه اگر به‌موقع از آن خارج نشويم، خاصيت گهواره‌گی‌اش به گور مبدل خواهد شد. </p>

<p>اين زهدان، «گهواره‌ی جنين» ولی «گورِ بلوغ»ِ ايرانی‌ست. تولدِ جنين اگر به‌موقع انجام نگيرد و بی‌رحمی زايش و عبور از اين مرحله به امنيت اتصال به <br />
مادر و در زهدان او زیستن، تن دهد، مرگ جای تولد را خواهد گرفت.) يكی از منافعی كه اين روش برای افراد سكنی‌گزيده در خويش دارد اين است كه حس بی‌مسئوليتی و بالفعل‌بودن را توجيه می‌كند. در اين باور، آدم‌ها خدايی را باور دارند كه مسئول همه‌ی جنبه‌های زندگی آن‌هاست و اين باور از خدا به‌عنوان نمادی از قدرت درونی‌شان به اشكال ديگر قدرت در درون يك جامعه سايه می‌اندازد و فرد را از حركت خويش و ميزان تأثير آن بر سرنوشت خود بازمی‌دارد.</p>

<p>اما چرا تنها یک كارشناس ارشدِ خلع‌شده از قدرت در درون چاه توانايی بالا‌رفتن را پيدا می‌كند به آن بخش عظيم از باورهای ريشه‌دوانده در ذهنيت‌ها بازمی‌گردد. ذهنيت‌هايی كه گذشته را بهشت می‌گيرد و در یک دور شكست، به‌دليل عدم شكستن اين باور حتی زمانی كه خطری از اين پدر سخت‌گير نمی‌تواند دامن‌گیر کسی باشد، باز به همو، ميدانی برای نمايش قدرت می‌دهد.</p>

<p>به‌عبارتی، تا روان‌های ما و زيرزمين‌های تودرتو و تاریکِ آن مورد كندوكاوی جامع قرار نگيرد كه با شناخت بيش‌تر خويش در شكل فردی، تأثير اجتماعی‌اش را شاهد باشيم؛ خطر قدرت‌دادن دوباره به هرآن‌چه كه بی‌لياقتی خويش را نه یک‌بار بلكه بارها نشان داده، وجود دارد. نگاهی به تاريخ سلطنتی ايران گواه بر اين مدعاست.</p>

<p> 5ـ تشبيه آدم‌ها به فضولات و انكار آن توسط مدیر کل تخليه‌ی چاه و در آخر با سرپوش‌گذاشتن بر چاه، اثبات اين‌كه آن‌ها از ديد او فضولاتی بيش نيستند، جمله‌ای را به‌خاطرم می‌آورد كه گاه در جايی خوانده يا شنيده‌ام كه مادری تولد فرزندش را به تخليه‌ی فضولات خود تشبيه كرده. در اين‌ بيان حركتی ضد جسم از راه نادیده‌انگاری‌اش صورت گرفته. و باز راهِ رهايی از اين بحران عبور از رحم سنت و تولدی دوباره است؛ تولدی كه بدون هراس از جنس مقابل و بدون توهين و اهانت، عشق را پاس بدارد. آن‌جاست كه تولد انسان، اين موجود شگرف معجزه‌ای‌ست كه در شكوه عشق متجلی می‌گردد و زندگی آن‌قدر ارزشمند می‌شود كه نبردی، جنگی، انديشه‌ای و ... نتواند به‌راحتی آن را به بازی بگیرد.</p>

<p> اين‌جاست كه هستی و بودن بر هر اندیشه‌ای پيشی می‌گيرد. و مام وطن چاهی نمی‌شود كه هم جنينی در او مرگ را بزيد و هم مورد هجوم و تجاوز بيگانگان قرار گيرد. بلكه قناتی‌ست كه می‌جوشد تا بزايد، بزيد.<br />
زن، زن، زن سهم بزرگی‌ست كه هم خود بايد به عظمت خويش واقف شود و هم مرد به اين بخش فراموش‌شده‌ی‌ خويش نظری بيافكند. و در نهايت نتيجه‌ای كه از اين داستان می‌گيرم لزوم و ضرورت زايش دوباره‌ی انسان ايرانی‌ست كه اين زايش و تولد هرگز و هرگز و هرگز بدون کمک و آگاهیِ زنان اين مرز و بوم به‌وقوع نخواهد پيوست.</p>

<p>6ـ نماد چاه به‌عنوان مادر در اتاق‌خواب و هراس از آن، هراس از زنای با محارم نيز هست و يادآور عقده‌ی اديپ .<br />
 دليل تضرع و زاری و عدم باور خود در درون چاه و ميل به اطاعت از كارشناس ارشد تخليه‌ی چاه، همان احساس گناه بسيار بز‌رگ و سنگينی‌ست كه فرد از درون بر روی شانه‌های خود حس می‌كند و اين سنگينیِ حمل بار گناه، حس ناخود‌‌دوستی را تشديد می‌كند و ميل به‌شفاعت از یک‌سو و عدم توانايی ساختن دنيای خود به‌دليل صرف انرژی فراوان برای حملِ اين بار از سوی ديگر، اجازه‌ی قدرت‌گرفتنِ آن‌كه خود را نجات‌دهنده می‌داند فراهم می‌كند. يعنی تا ما مكانيسم‌هايی را نشناسيم كه فرد را به تعظيم و تكريم وا‌می‌دارد و يا چون شخصيت آقای «پی. جی.» كه به سواری‌گرفتن از اين موج دست می‌زند؛ با صورت‌مسئله‌ای گنگ مواجه هستیم كه فقط منجر به خودزنی خويش می‌شود.</p>

<p> گناه‌آلودترين اميال نهفته‌ای كه فرد در ناخودآگاه خويش حمل می‌كند، با دانستن طبيعی‌بودن آن، از سنگینی بار گناهش کاسته شده و فردی كه احساس گناه ندارد و بخش‌های طبيعی خود را كه در همه‌ی انسان‌