<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>نام ناپذیر</title>
      <link>http://navid.ketablog.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Wed, 18 Jul 2007 21:53:35 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>همه‌ی افتادگانِ ساموئل بکت</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="AllThatFall.gif" src="http://www.ketablog.com/AllThatFall.jpg" width="240" height="336" /></p>

<p>نشر نی کتاب همه‌ی افتادگان نوشته‌ی ساموئل بکت با ترجمه‌ی مراد فرهادپور و مهدی نوید را منتشر کرد.</p>]]></description>
         <link>http://navid.ketablog.com/2007/07/1483.php</link>
         <guid>http://navid.ketablog.com/2007/07/1483.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 18 Jul 2007 21:53:35 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چاپ دوم «در قند هندوانه»</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt=" در قند هندوانه"src=" http://navid.ketablog.com/Richard.jpg" width="240" height="331" border="1" align="center" /></p>

<p>چاپ دوم رمان «در قند هندوانه» نوشته‌ی ریچارد براتیگن را نشر چشمه منتشر کرد.</p>]]></description>
         <link>http://navid.ketablog.com/2007/05/1344.php</link>
         <guid>http://navid.ketablog.com/2007/05/1344.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 08 May 2007 01:42:47 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کجا را نگاه می‌کنی بابا؟ / یاسمن احسانی</title>
         <description><![CDATA[<p><br />
باز جيغِ زن روبه‌رويي‌مان رفته هوا. فرداست كه با سرودست باندپيچى شده و چشم كبود بيايد پشت پنجره. عادت داريم هر ماهى، دو ماهى يكبار از خانه‌شان صداي جيغ، فرياد، كوبيدن و خرد شدن چيزي بلند مي‌شود؛ فردايش هم زن درب و داغان می‌آيد پشت پنجره و سيگار دود می‌كند. موهاى صاف بلوندى دارد. پيشانيش بلند است. اندامش هم تا جايي كه ديده مي‌شود ،تا كمر، زيباست. بين خانه‌هاى ما يك حياط فاصله است. حياط باغچه‌ى گردى دارد. وسط باغچه يك فواره‌ی نيلوفرى‌شكل هست. دور فواره هم سه تا فرشته‌ی سفيد كه دارند مي‌پرند آسمان.</p>]]></description>
         <link>http://navid.ketablog.com/2007/04/1279.php</link>
         <guid>http://navid.ketablog.com/2007/04/1279.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 12 Apr 2007 12:45:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نَفَس / ساموئل بکت / مهدی نوید</title>
         <description><![CDATA[<p>ترجمه‌یی برای علی علوی‌کامران</p>

<p>(نمایشنامه‌یی در 35 ثانیه)</p>

<p><img alt="untitled.bmp" src="http://navid.ketablog.com/Beckett.jpg" width="230" height="279" /></p>

<p>پرده</p>

<p>1) نورِ محو بر صحنه كه پر از زباله‌هايِ گوناگون است. پنج ثانيه‌یی به همين وضع.<br />
2) فريادي ضعيف و كوتاه و بلافاصله صدايِ دَم و همراهِ آن افزايشِ تدريجيِ نور كه هر دو با هم حدوداً طيِ ده ثانيه به حداكثر مي‌رسند. سكوت و پنج ثانيه‌یی به همين وضع.<br />
3) بازدَم همراه با كم‌شدنِ آهسته‌يِ نور كه هر دو با هم حدوداً طيِ ده ثانيه به حداقل مي‌رسند (نور مانندِ قسمتِ 1) و بلافاصله فريادي مانندِ قبل. سكوت و پنج ثانيه‌یی به همين وضع.</p>

<p>پرده</p>

<p><br />
زباله:<br />
هيچ چيز عمودي نيست، همه چيز پخش و پراكنده.</p>

<p>فرياد:<br />
نمونه‌يي از صدايِ ضبط‌شده‌يِ نوزادِ در حالِ تولد. ضروري‌ست كه هر دو فرياد يكسان باشد، روشن و خاموش‌شدنِ دستگاهِ ضبط بر اساسِ همزمانيِ دقيقِ نور و نفس صورت گيرد.</p>

<p>نفس:<br />
ضبط‌شده و با صدايِ بلند.</p>

<p>حداكثرِ نور:<br />
بدونِ درخشندگي. اگر تاريكي=0 و روشني=10 باشد، تغييرِ نور بايد از 3 تا 6 و برعكس باشد.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://navid.ketablog.com/2007/03/1201.php</link>
         <guid>http://navid.ketablog.com/2007/03/1201.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 18 Mar 2007 00:17:59 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سه شعر از والاس استیونس / ترجمه‌: یوسف اباذری</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="Wallas.bmp" src="http://navid.ketablog.com/wallas2.jpg" width="230" height="220" /></p>

<p><strong>ی<u>ک زن گریان دیگر</u></strong><br />
اندوه بزدای<br />
از دل تلخت،<br />
که ماتم شادش نکند.</p>

<p>زهر در ظلمت روید.<br />
غنچه‌های سیاهش<br />
در آب اشک سر زند.</p>

<p>سببِ شاهوارِ هستیْ<br />
خیال، یگانه واقعیتِ<br />
این جهان خیالی</p>

<p>تنهایت می‌گذارد<br />
با او که هیچ افسانه‌یی به سویش پر نمی‌کشد،<br />
و تو را نیشتر مرگی در جان است.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://navid.ketablog.com/2007/01/1102.php</link>
         <guid>http://navid.ketablog.com/2007/01/1102.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 24 Jan 2007 23:48:05 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پارکِ کیو / ویرجینیا وولف / ترجمه‌ی لیلا صمدی</title>
         <description><![CDATA[<p>درمیان باغچه‌ی بیضی شکل، شاید یک‌صد ساقه‌ی باریک گل روییده بود که در نیمه‌راه‌شان به بالا، در برگ‌های قلب یا زبان‌شکل گسترده می‌شدند و در نوک، گلبرگ‌های سرخ، آبی یا زرد، با لکه‌های رنگی افراشته می شدند، و از روشنایی سرخ، آبی یا زرد دهانه، پرتو مستقیمی ساطع می‌شد که انگار با گرد طلا زبر و در انتها اندکی پخش شده بود.</p>

<p><img alt="untitled1.bmp" src="http://navid.ketablog.com/Woolf.jpg" width="204" height="250" /></p>

<p>گلبرگ‌ها آن‌قدر انبوه بودند که در نسیم تابستانی تکان بخورند و وقتی به حرکت درآمدند، نورهای سرخ، آبی یا زرد، یکی پس از دیگری از روی هم بگذرند و روی یک اینچ از خاک قهوه‌یی زیرشان لکه‌یی از رنگ مرطوب ایجاد کنند. نور یا بر ریگی نرم و خاکستریِ تیره می‌افتاد یا روی صدف یک حلزون، با آن رگه‌های قهوه‌یی و حلقوی، یا با تابیدن در یک قطره‌ی باران با چنان تنوعی از سرخ، آبی و زرد دیواره‌های باریک آب را می‌گسترانید که انتظار می‌رفت در هم بشکنند و ناپدید شوند. </p>

<p>در عوض قطره آب در لحظه‌یی بار دیگر نقره‌یی خاکستری می‌شد و نور در تن یک برگ جای‌ می‌گرفت و تهدید رو به گسترش بافت زیر سطح را افشا می‌کرد و باز پیش می‌رفت و روشنایی‌اش را در فضای سبز و وسیع زیر گنبد برگ‌های قلب یا زبان‌شکل می‌گسترد. آن‌گاه نسیم شاخه‌های بالای سر را محکم‌تر تکان می‌داد و رنگ در فضای بالا و در چشمان مردان و زنانی که در ماه جولای در پارکِ کیو قدم می‌زدند، تابانده می‌شد. <br />
</p>]]></description>
         <link>http://navid.ketablog.com/2007/01/1083.php</link>
         <guid>http://navid.ketablog.com/2007/01/1083.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 19 Jan 2007 12:56:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>درباره‌ی نمایشنامه‌های نشر نی: «دور تا دور دنیا»</title>
         <description><![CDATA[<p>متن زیر را به درخواست نشریه‌ی مترجم نوشتم برای معرفی مجموعه نمایشنامه‌های نشر نی. این‌جا هم می‌گذارم برای خوانندگان احتمالی، هرچند بیش‌تر یک معرفی‌ست تا چیز دیگری.</p>

<p><img alt=" دور تا دور دنیا با نمایشنامه "src=" http://navid.ketablog.com/Dor.Ta.Dore.Donya.jpg" width="280" height="127" border="1" align="center" /></p>

<p>«تا خود را به چیزی ندادی به کلیت، آن چیز صعب و دشوار می‌نماید. چون خود را به کلی به چیزی دادی، دیگر دشواری نماند.» <br />
شمس‌الدین محمد تبریزی</p>

<p>یکی از دغدغه‌های من همیشه چاپِ نمایشنامه بوده و هست. همیشه فکر می‌کنم اجحافی در چاپ نمایشنامه و پخش آن می‌شده و می‌شود. ناشر دوست ندارد روی کاری که مخاطبِ خاص و محدود دارد سرمایه‌گذاری کند. برای همین تصمیم گرفتم تا با ناشری که هم حرفه‌یی‌ست در حوزه‌ی نشر و هم قوی در حوزه‌ی پخش پیشنهادِ چاپِ نمایشنامه را بدهم، آن هم در قالبِ یک مجموعه تا شاید دستِ کم در این شکل و شمایل مخاطبانِ بیش‌تری را به خود جذب کند. </p>

<p>با تینوش نظم‌جو هم که مترجمِ نمایشنامه است و کارگردانِ تئاتر در این خصوص صحبت کردم و با هم برنامه‌یی طرح کردیم تا بتوانیم با دقتِ بیش‌تر و اتکا به دو زبانِ انگلیسی و فرانسه متونِ مختلف را تا آن‌جا که در توان داریم با کیفیتی مطلوب به دستِ مخاطبان برسانیم. کار را با نشر نی شروع کردیم و تا امروز قرارمان بر این بوده که تا حدِ امکان آثارِ ترجمه‌یی را از زبانِ اصلی ترجمه کنیم، نه از زبانِ واسط. اما متأسفانه تا به امروز سه نمایشنامه از این مجموعه بیش‌تر منتشر نشده است؛ باقیِ نمایشنامه‌ها در انتظارِ مجوزند و هنوز هیچ خبری از آن‌ها نیست. </p>

<p>اما آن‌چه در ترجمه‌ی نمایشنامه، دستِ‌کم در این سال‌ها، با آن مواجه بوده‌ام و همواره در چالش با آن، بیش‌تر ترجمه‌ی گفت‌و‌گوهای مابینِ بازیگرانِ نمایش بوده است. در ایران ترجمه‌ی نمایشنامه، در قیاس با ترجمه‌ی رمان و داستان و دیگر متون ادبی، ساده گرفته می‌شود. هنوز که هنوز است مترجمِ تخصصی تئاتر به معنای واقعی کم داریم، شاید به پنج نفر هم نرسد. همین‌چیزهاست که هنوز شکلِ درستِ محاوره‌نویسی را خوب نمی‌دانیم. هنوز نمی‌دانیم محاوره‌نویسی چیزی نیست در حدِ شکستنِ صرفِ کلمات، بلکه محاوره‌نویسی در نحوِ زبان است که اتفاق می‌افتد.</p>

<p>طیِ این دو سالی که صرفِ کار روی این مجموعه کرده‌ام‌ـ‌کرده‌ایم با مترجمانِ زیادی برخورد داشته‌ام، عمدتاً جوان و عمدتاً علاقمند به حوزه‌ی تئاتر. اما چیزی که این وسط همه‌اش مرا به خود مشغول می‌کرد و می‌کند از یک‌سو ضعفِ کم‌دانشی در فهمِ ساختارِ متنِ اصلی و بیش‌تر پایین بودنِ دایره‌ی واژگانی فارسیِ مترجمان است و از سوی دیگر تعجیل و کم‌حوصلگیِ آن‌ها. مترجم در عینِ این‌که همیشه به متنِ اصلی خیانت می‌کند اما در عینِ حال نقشِ بازآفرینیِ آن را نیز به عهده دارد؛ مترجم روایت و قرائتِ خودش را از متن می‌دهد، پس دقیقاً می‌شود نویسنده‌ی متن، شاید حتا کارش دشوارتر از نویسنده‌ی متنِ اصلی باشد. اما هنوز این درک در بینِ مترجمانِ ما، خاصه جوان‌ترها، جا نیفتاده است. ترجمه بیش‌تر برای‌شان یک امرِ مکانیکی‌ست تا یک کارِ خلاقه. </p>

<p>و همین می‌شود که حالا مثلاً در حوزه‌ی ادبیاتِ نمایشی با این همه سهل‌انگاری مواجه می‌شویم. درست‌نویسی و یک‌دست‌نویسیِ زبانِ محاوره هم خود مشکلِ دیگری‌ست که تا به حال به‌شکلِ جدی به آن پرداخته نشده. فقط همین را بگویم و بس که بیش‌ترِ مترجمانِ ما به وقتِ محاوره‌نویسی از ماضیِ ساده به جای ماضیِ نقلی استفاده می‌کنند!</p>

<p>از مترجمانی که در مجموعه‌ی ادبیات‌نمایشیِ «دور تا دورِ دنیا» همکاری دارند، می‌توان اشاره کرد به «شهرام زرگر»، «پژمان رضایی»، «عاطفه طاهایی»، «فرزانه سکوتی»، «امید نیک‌فرجام»، «سایه فراهانی»، «مراد فرهادپور»، «محمدرضا قلیچ‌خانی»، «آهو خردمند»، «مونا مؤیدی»، «سمیرا قرایی» و...<br />
</p>]]></description>
         <link>http://navid.ketablog.com/2007/01/1060.php</link>
         <guid>http://navid.ketablog.com/2007/01/1060.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 04 Jan 2007 20:50:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تروریست‌های صید قزل‌آلا در آمریكا / ریچارد براتیگن / ترجمه: هوشیار انصاری‌فر</title>
         <description><![CDATA[<p>فصلی از رمان «صید قزل‌آلا در آمریکا» با ترجمه‌ی هوشیار انصاری‌فر که این روزها نشر نی چاپ دوم آن را منتشر کرده است.</p>

<p><img alt="Brautigan1.jpg" src="http://navid.ketablog.com/Brautigan1.jpg" width="300" height="235" /></p>

<p>زنده‌باد رفیق‌مان تپانچه! <br />
زنده‌باد رفیق‌مان مسلسل! <br />
    سرود تروریست‌های اسرائیلی.</p>

<p><br />
كلاس ششم كه بودیم، یك صبح آوریل، ابتدا به تصادف و بعد به عمد، شدیم تروریست‌های صید قزل‌آلا در آمریكا.<br />
جریان  این‌طور پیش آمد: ما دار و دسته‌ی عجیب غریبی بودیم.<br />
چون گستاخ بودیم و شیطان، مرتب  به دفتر مدیر احضار می‌شدیم. مدیر مرد جوانی بود و نابغه‌یی در سر و كله‌زدن با ما.<br />
یك صبح آوریل ایستاده بودیم دور زمین بازی، طوری كه انگار زمین یك تالار وسیع و سرباز است برای پول و كلاس اولی‌ها كه می‌آیند و می‌روند توپ‌های پول‌اند. همه از تصور یك روزِ دیگر درس خواندن حال‌شان گرفته بود، آن  هم  درباره‌ی كوبا.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://navid.ketablog.com/2006/12/1026.php</link>
         <guid>http://navid.ketablog.com/2006/12/1026.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 15 Dec 2006 01:09:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>میریام / داستانی از ترومن کاپوتی / ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام</title>
         <description><![CDATA[<p>چند سالي بود كه خانم اچ.تي. ميلر در آپارتماني خوب و مناسب (دوخوابه با آشپزخانه‌ي اُپن) در يك ساختمان سنگ قهوه‌ايِ بازسازي شده در نزديكي ايست ريور تنها زندگي مي‌كرد.</p>

<p><img alt="CapoteTruman-lrg.jpg" src="http://navid.ketablog.com/CapoteTruman-lrg.jpg" width="200" height="269" /></p>

<p>او بيوه بود: آقاي اچ.تي. ميلر بيمه‌ي عمر قابل توجهي از خود به جا گذاشته بود. دل‌بستگي‌هاي زيادي نداشت، دوستي هم براي درد دل كردن نداشت، و به‌ندرت از خواربارفروشي سرِ خيابان دورتر مي‌رفت. ديگر ساكنان آن خانه ظاهراً به او توجه نداشتند: لباس‌هاش معمولي بود، با موهاي سربي‌رنگ كه ساده مي‌بست و سرسري فر مي‌زد؛ آرايش نمي‌كرد، چهره‌اش ساده و معمولي بود، و در آخرين سالگرد تولدش شصت‌و‌يك‌ساله شده بود. به‌ندرت پيش مي‌آمد كه بي‌مقدمه و برنامه‌ريزي دست به كاري بزند: دو اتاق آپارتمان را تر و تميز نگه مي‌داشت، گه‌گاه سيگار مي‌كشيد، غذايش را خودش مي‌پخت، و يك قناري داشت.</p>]]></description>
         <link>http://navid.ketablog.com/2006/11/964.php</link>
         <guid>http://navid.ketablog.com/2006/11/964.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 16 Nov 2006 16:38:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تحلیلی بر داستان «عینکِ چاه» از كتاب «چیدن قارچ به‌سبک فنلاندی» نوشته‌‌ی وریا مظهر(و. م. آیرو) / نوشته‌ی فریبا شادکهن</title>
         <description><![CDATA[<p>اين نوشتار تحليلی‌ست بر یک داستان از وريا مظهر(و. م. آيرو)، برگرفته از مجموعه‌داستان «چیدن قارچ به‌سبک فنلاندی» كه «نشر نی» آن را چاپ و منتشر کرده است.</p>

<p><img alt="CHIDANE_GHARCH__.jpg" src="http://navid.ketablog.com/CHIDANE_GHARCH__.jpg" width="200" height="269" /></p>

<p>در اين داستان ما با مردی مواجه می‌شويم كه در مقابله با نيفتادن در چاه متحرک درون اتاق‌خواب مجبور به خريدِ عينكی بسيار گران می‌شود، و در خوابی جمعی مخاطب را نيز به تماشای تصاويری مشترک در اين خواب دعوت می‌كند ... <br />
«حفظ ثبات روانی و حتی فیزیولوژیک پیوند خودآگاه و ناخودآگاه ضروری‌ست و در صورتِ گسست، روان‌نژندی را موجب می‌شود.» (یونگ، انسان و سمبول‌هایش) <br />
</p>]]></description>
         <link>http://navid.ketablog.com/2006/11/955.php</link>
         <guid>http://navid.ketablog.com/2006/11/955.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 01 Nov 2006 01:58:30 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دو شعر از آن والدمن / ترجمه: رها ناصری</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="AnnWaldman.jpg" src="http://navid.ketablog.com/AnnWaldman.jpg" width="200" height="267" /></p>

<p><strong><u>ترانه‌ی اعداد</u></strong></p>

<p>چند برابر شده‌ام، 2 هستم.<br />
او جزيی از من بود،<br />
از من بیرون آمد،<br />
پاره‌یی از مرا گرفت،<br />
مرا از هم پاشید.<br />
من 2 هستم، او هنر من است،<br />
نه، او جداست.<br />
خود هنر است او.<br />
به کارم نرسیده‌ام و<br />
هنوز یکی هستم.<br />
از پسرم می‌خوانم. چند برابر شده‌ام.<br />
قلبم در 2 جاست،<br />
نیمه‌یی برای آن او<br />
و نیمه‌یی برای تو<br />
که خود پاره‌یی از اویی،<br />
و تو و او و من <br />
سه گانه‌یی ازگونه‌یی هم‌نهشت ساخته‌ایم.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://navid.ketablog.com/2006/10/953.php</link>
         <guid>http://navid.ketablog.com/2006/10/953.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 16 Oct 2006 20:32:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اشتباه از من بود!</title>
         <description><![CDATA[<p>اشتباه از من بود. هر وقت بخواهی کاری انجام بدهی سریعاً انگ می‌زنند که می‌خواهی فلان کار را بکنی و فلان سؤ استفاده را. اشتباه از من بود. دیگر تکرار نمی‌شود. دیگر در این مکان هیچ کارگاهی دایر نمی‌کنم. بلد نیستیم با هم حرف بزنیم، درست حرف بزنیم. </p>

<p><br />
</p>]]></description>
         <link>http://navid.ketablog.com/2006/10/952.php</link>
         <guid>http://navid.ketablog.com/2006/10/952.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 15 Oct 2006 20:05:45 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کارگاهِ ترجمه 1</title>
         <description><![CDATA[<p>کارگاه را با ترجمه شروع می‌کنم و آن هم با «آلن گینزبرگ» شاعر و نویسنده‌ی نسل بیتِ آمریکا. ترجمه‌ها را یا ای‌میل کنید و یا در قسمتِ نظرات بگذارید.</p>

<p><img alt="img_ginsberg_01.jpg" src="http://navid.ketablog.com/img_ginsberg_01.jpg" width="236" height="270" /><br />
<div style="text-align: left; direction: ltr"></p>

<p>Allen Ginsberg is probably one of the best known contemporary poets in recent history. He was born in 1926 in Newark, NJ and recieved his B.A. from Columbia University in 1948.</p>

</div>
]]></description>
         <link>http://navid.ketablog.com/2006/10/951.php</link>
         <guid>http://navid.ketablog.com/2006/10/951.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 09 Oct 2006 19:14:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چرا می‌نویسم؟ / پل آستر / ترجمه‌ی آزاده جورابچی</title>
         <description><![CDATA[<p>1) دوستی آلمانی، اتفاقاتی را که پیش از تولد دو دخترش رخ داد، چنین تعریف می کند.<br />
نوزده سال پیش، A که شدیداً باردار بود و هنوز چند هفته تا موعد زایمانش باقی بود، روی کاناپه در اتاق نشیمن خانه‌ نشست و تلویزیون را روشن کرد. اتفاقاً تیتراژ ابتدایی فیلمی تازه داشت روی صفحه ظاهر می‌شد. فیلم "داستان راهبه" بود، از درام‌های دهه 1950 هالیوود, با بازی ادری هیپبورن. A خوشحال (از اینکه سرگرم می‌شود)، نشست تا فیلم را تماشا کند و فوراً به داستان آن علاقمند شد. اما در اواسط فیلم، دچار درد زایمان شد. شوهرش او را به بیمارستان رساند، و او هرگز نفهمید که فیلم چطور تمام شد.</p>

<p><img alt=" پل استر"src=" http://navid.ketablog.com/01_002b.jpg" width="236" height="270" border="0" align="center" /><br />
سه سال بعد، وقتی که A فرزند دوم را حامله بود، روی کاناپه نشست و تلویزیون را یکبار دیگر روشن کرد. باز هم فیلمی پخش می‌شد، و این‌بار نیز «داستان راهبه» بود، با بازی ادری هیپبورن. حتی جالب توجه‌تر اینکه (A هم خیلی روی این نکته تاکید کرده) او فیلم را دقیقاَ از همان لحظه‌ای که سه سال پیش قطع کرده بود، آغاز کرد. و این‌بار می‌توانست تا انتها آن را دنبال کند. در کمتر از پانزده دقیقه، کیسه آبش پاره شد و او را به بیمارستان منتقل کردند تا برای دومین بار زایمان کند.</p>

<p>این دو دختر، تنها فرزندان A هستند. زایمان اول به شدت مشکل بود (دوستم تقریباً نتوانست از پس آن بر‌بیاید و چندین ماه بیمار بود) اما وضع حمل دومش به آرامی سپری شد، و هیچ عوارضی به همراه نداشت.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://navid.ketablog.com/2006/10/940.php</link>
         <guid>http://navid.ketablog.com/2006/10/940.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 01 Oct 2006 22:52:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کارگاهِ مجازی برای ترجمه و ویرایش</title>
         <description><![CDATA[<p>این چند سالی که در حوزه‌ی نشر فعالیت داشته‌ام و با مترجمان و ویراستاران درباره‌ی کارهاشان بحث و جدل کرده‌ام، برایم دستاوردهای خوبی داشته است. این بحث و جدل‌هایِ مدام مرا بر آن داشت تا در حوزه‌یی گسترده‌تر از مترجمان و ویراستارانِ حرفه‌یی آن را در فضای مجازی طرح کنم.<br />
برای من، در این چند سال، همواره این سؤال مطرح بوده و هست که چرا مترجمانِ حرفه‌یی و متخصصِ ما، به خصوص مترجمان حوزه‌ی ادبیات، به ندرت رشته‌ی تحصیلی‌شان ترجمه‌ی زبانِ خارجی بوده است. پس این خیلِ دانشجویانِ رشته‌های ترجمه پس از فارغ‌التحصیلی به کجا می‌روند؟ به چه کاری مشغولند؟ از سوی دیگر، چرا هنوز مترجمانِ ما، مترجمانِ جوان بیش‌تر، نوشتارِ فارسی‌شان این‌قدر از هم گسیخته و مغلق است. چرا هنوز مواردِ استفاده‌ی (،)، (؛)، (.) و... را نمی‌دانند. چرا هنوز (را)ی مفعولی را بعد از فعل می‌نویسند و.... و مجموعِ این نوع برخورد با زبان و نوشتار، برای کشوری مثلِ ما که تولیداتِ ترجمه‌اش بیش از تألیف است، در افقِ زبانی و نوشتاری نویسندگان ما هم تأثیرِ بدی گذاشته است. <br />
به هر حال، به نظرم رسید از این پس در این فضا با مشارکتِ دوستانی که تمایل به همکاری دارند کارگاهی مجازی فراهم کنم تا در تداومِ بحثِ ترجمه و ویرایش شاید به افق‌هایی روشن‌تر برسیم. این کارگاه به‌طورِ قطع متکلمِ وحده ندارد. حرفِ اول و آخر را هم هیچ‌کس نمی‌زند، که به واقع هیچ‌کس نمی‌تواند بزند.  <br />
خیلی پیش از من که به فکر چنین کارگاهی بیفتم، دوستِ خوب و مترجم،<a href="http://www.amirmehdi.com/blog"> امیرمهدی حقیقت</a>، در سایتِ خودش به شکلی دیگر این مسئله را مطرح کرده و بسیار کارِ در خورِ ستایشی‌ست. اما من در این‌جا، و در ادامه‌ی حرکتِ امیرمهدی حقیقت، به جای آن‌که یک جمله یا بندِ خاص را بیاورم از یک متنِ مستقل استفاده می‌کنم. دلیلِ آن هم این است که می‌خواهم مترجم با جنس و لحنِ زبانِ هر اثر به‌طورِ کامل برخورد داشته باشد تا بتواند ترجمه‌یی دقیق‌تر ارائه دهد.<br />
ادامه‌ی این کارگاه بسته به استقبالِ مخاطبان است و زمانی که برایش صرف می‌کنند. تا چه پیش آید...<br />
        <br />
</p>]]></description>
         <link>http://navid.ketablog.com/2006/09/936.php</link>
         <guid>http://navid.ketablog.com/2006/09/936.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 28 Sep 2006 15:56:55 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
