ايميل | آرشيو

Main | October 2006 »

  September 28, 2006

کارگاهِ مجازی برای ترجمه و ویرایش

این چند سالی که در حوزه‌ی نشر فعالیت داشته‌ام و با مترجمان و ویراستاران درباره‌ی کارهاشان بحث و جدل کرده‌ام، برایم دستاوردهای خوبی داشته است. این بحث و جدل‌هایِ مدام مرا بر آن داشت تا در حوزه‌یی گسترده‌تر از مترجمان و ویراستارانِ حرفه‌یی آن را در فضای مجازی طرح کنم.
برای من، در این چند سال، همواره این سؤال مطرح بوده و هست که چرا مترجمانِ حرفه‌یی و متخصصِ ما، به خصوص مترجمان حوزه‌ی ادبیات، به ندرت رشته‌ی تحصیلی‌شان ترجمه‌ی زبانِ خارجی بوده است. پس این خیلِ دانشجویانِ رشته‌های ترجمه پس از فارغ‌التحصیلی به کجا می‌روند؟ به چه کاری مشغولند؟ از سوی دیگر، چرا هنوز مترجمانِ ما، مترجمانِ جوان بیش‌تر، نوشتارِ فارسی‌شان این‌قدر از هم گسیخته و مغلق است. چرا هنوز مواردِ استفاده‌ی (،)، (؛)، (.) و... را نمی‌دانند. چرا هنوز (را)ی مفعولی را بعد از فعل می‌نویسند و.... و مجموعِ این نوع برخورد با زبان و نوشتار، برای کشوری مثلِ ما که تولیداتِ ترجمه‌اش بیش از تألیف است، در افقِ زبانی و نوشتاری نویسندگان ما هم تأثیرِ بدی گذاشته است.
به هر حال، به نظرم رسید از این پس در این فضا با مشارکتِ دوستانی که تمایل به همکاری دارند کارگاهی مجازی فراهم کنم تا در تداومِ بحثِ ترجمه و ویرایش شاید به افق‌هایی روشن‌تر برسیم. این کارگاه به‌طورِ قطع متکلمِ وحده ندارد. حرفِ اول و آخر را هم هیچ‌کس نمی‌زند، که به واقع هیچ‌کس نمی‌تواند بزند.
خیلی پیش از من که به فکر چنین کارگاهی بیفتم، دوستِ خوب و مترجم، امیرمهدی حقیقت، در سایتِ خودش به شکلی دیگر این مسئله را مطرح کرده و بسیار کارِ در خورِ ستایشی‌ست. اما من در این‌جا، و در ادامه‌ی حرکتِ امیرمهدی حقیقت، به جای آن‌که یک جمله یا بندِ خاص را بیاورم از یک متنِ مستقل استفاده می‌کنم. دلیلِ آن هم این است که می‌خواهم مترجم با جنس و لحنِ زبانِ هر اثر به‌طورِ کامل برخورد داشته باشد تا بتواند ترجمه‌یی دقیق‌تر ارائه دهد.
ادامه‌ی این کارگاه بسته به استقبالِ مخاطبان است و زمانی که برایش صرف می‌کنند. تا چه پیش آید...

نظرات (6) | لينک ثابت | 03:56 PM

  September 24, 2006

چرخ كه بخورد، پيچ مي‌زند چشم‌هام / مهدی نوید

رد دود سيگار را كه بگيرم، پيچ كه بخورد، چرخ كه بزنم، در چشمان تو قفل مي‌شود.
- باز هم كه نخوابيدي.
- سرماي درون سرماي جنون است، سايه.
بلند كه بشوي، صندلي را در ميز كه فروكني، خاكستر سيگار خودش مي‌افتد روي ميز.
- چطوري؟
جوابش را كه ندهي شايد بهتر باشد. شايد بهتر خوابش ببرد. شايد بهتر خواب ببيند. شايد…
- كجايي؟
- همين‌جا، كنار چشم‌هات.
- سعي كن لباس به اندازه بپوشي، هوا سرد است.
- تو قهوه مي‌خوري يا چاي؟
- همين‌جا بنشينيم بهتر است. با اين‌كه سرد است، سيگار اما بيشتر مي‌چسبد.
- به‌ت گفته بودم صدايش را در نياوري، اگر بفهمند خيلي بد مي‌شود. ديدي چقدر بد شد؟ ديدي چه بد كردي، سايه؟
چرخ كه بخورد، پيچ مي‌زند چشم‌هام.
- هنوز هم كه نخوابيدي؟ تا كي مي‌خواهي بيدار بماني؟
- من قهوه را بيشتر دوست دارم.
و از چشم‌هات كه سر بخورم، همين سيگار را از دستم بگيري كافي‌ست.
- نمي‌دانم چرا كاپشنم را پيدا نمي‌كنم.
- قهوه گرمت مي‌كند.
تلفن را كه برداري شماره نگرفته قطعش مي‌كنم. مگر نمي‌گويم نبايد بفهمند؟
- هواي سرد هم لذتي دارد.
- سعي كن بخوابي، برايت خوب نيست.
چشم‌هات را كه روي هم بگذاري بدون آن‌كه درد بكشي خلاصت مي‌كنم.
- يادت باشد كه هر وقت باران آمد، برويم زيرش خيس بشويم با دود سيگار، شايد خاطرات‌مان را زنده كند.
- فقط يك ژاكت پيدا كردم، بد نيست، همين را مي‌پوشم.
لب‌هات را هر چقدر هم كه سرخ كني، باز بوي سيگار مي‌دهد. خلاص هم كه بشوي بو مي‌دهد، سايه. كاش تلفن نمي‌زدي.
- هوا بدجوري سرد است، بيا برويم خانه.
- اين سرماي درون است، سايه. تو بدجوري مسخم كردي.
- قهوه آدم را گرم مي‌كند.
پياده كه برويم، پياده‌رو تمام مي‌شود. خانه همين‌جاست. راه را اما گم كرده‌ايم انگار.
- تو چرا ديگر نمي‌خوابي، حالا من مجبورم، تو چه؟
فنجان كه پرِ قهوه شود، برش مي‌داري، كجش مي‌كني. مي‌گويم: داري مي‌ريزيش، حواست كجاست؟ مي‌گفتي: وقتي حرف مي‌زني به خودم شك مي‌كنم. قهوه كه روي ميز پخش بشود، فوت مي‌كنيش طرف من. مي‌گفتي: هوا باراني كه شد برويم زيرش خيس بشويم، شايد چيزي بفهميم. بعد آينه را برداشتي پرت كردي طرف (يادم نيست كجا بود)، شكست، بدجوري شكست. مي‌گويم: انگار راه را اشتباه آمده‌ايم، سايه. مي‌گفتي: از طرف چپ كه بروي به يك دايره مي‌رسي. دورش بايد راه بروي. مواظب باش دقيق رسمش كني. ممكن است ايراد بگيرند.
- تلفن نكن، سايه، بد مي‌شود.
- تا ژاكتت را بپوشي مي روم يك پاكت سيگار بگيرم.
چشم‌هام در چشم‌هات كه قفل بشود، فراموش مي‌كني خاكستر سيگار را در زيرسيگاري بتكاني. مي‌گفتي: بهتر است تلفن كنيم و قال قضيه را بكنيم. مي‌گويم: بدنت بوي تعفن گرفته، سايه.
چرخ كه بخورد، پيچ كه بزنم، اين چشم‌هاي بسته‌ي توست كه قفلم مي‌كند. مي‌گفتم: تو نگران نباش، بي‌درد خلاصت مي‌كنم. مي‌گفتي: قهوه بدجوري مي‌سوزاند، اما هوا سرد است، گرمت مي‌كند. مي‌گفتي: خرافاتي نيستم، اما آينه نمود واقعيت است، واقعيت عبث است. مي‌گفتم: انگار راه را اشتباه آمده‌ايم، سايه.
- اين سيگار چه مي‌چسبد در اين هوا.
بوي تعفن كه بگيري، ديگر زنگ مي‌زنم… به همه زنگ مي‌زنم. مي‌گفتي: قهوه‌ ترك بهترين قهوه است. مي‌گفتي: باران كه آمد يادت… مي‌گفتم: درد ندار… بي‌درد خلاصت مي‌كنم.

نظرات (1) | لينک ثابت | 12:33 AM

  September 21, 2006

پینگ / ساموئل بکت / ترجمه‌ی مهدی نوید


كاملاً شناخته شده، كاملاً سفید، بدن لخت سفید، یك یارد ایستاده، پاها متصل، انگار دوخته شده. گرماىِ ملایم، كفِ سفید اتاق، یك یاردِ مربع، هرگز دیده نشده. دیوارهاىِ سفید، یك در دو یارد، سقفِ سفید، یك یاردِ مربع، هرگز دیده نشده. بدنِ لختِ سفید ایستاده، فقط چشم‏ها، فقط همین. ردهاى محو، خاكسترى كم‏رنگ نزدیك به سفید. دست‏ها آویزان، كفِ دست‏ها جلو، پاهاى سفید، پاشنه‏ها كنار هم، گوشه راست. گرماىِ ملایم، صفحه‏هاى سفید، سفید درخشان، بدنِ لختِ سفید ایستاده، پینگ ایستاده جاى دیگر.
beckp44.jpg

ادامه "پینگ / ساموئل بکت / ترجمه‌ی مهدی نوید"
نظرات (2) | لينک ثابت | 11:27 PM

  September 19, 2006

قطعه‌یی از رمان «نام‌ناپذیر» نوشته‌ی ساموئل بکت

نمی‌دانم، این رؤیاست، شاید رؤیاست، گمان نمی‌کنم، بیدار خواهم شد، در سکوت، دیگر نخواهم خوابید، خودم تنها، یا باز هم رؤیا، رؤیایِ یک سکوت، یک سکوتِ رؤیایی، پر از زمزمه‌ها، نمی‌دانم، همه‌اش کلمات، بیداری هرگز، فقط کلمات، چیزِ دیگری نیست، باید ادامه داد، فقط همین را می‌دانم، به زودی متوقف می‌شوند، این را خوب می‌دانم، حس می‌کنم، مرا رها می‌کنند، آن‌گاه همان سکوت، برایِ لحظه‌یی، چند لحظه‌ی ناب، یا همان رؤیای خودم، آن‌که ماندنی‌ست، آن‌که نماند، که هنوز می‌مانَد، خودم تنها، باید ادامه داد، نمی‌توانم ادامه دهم، باید ادامه داد، پس ادامه خواهم داد، باید کلمات را گفت، تا زمانی که کلمه‌یی هست، باید آن‌ها را گفت، تا وقتی که مرا بیابند، تا وقتی که مرا بگویند، دردِ عجیب، گناهِ عجیب، باید ادامه داد، شاید پیش از این انجام شده، شاید پیش از این مرا گفته‌اند، شاید مرا به آستانه‌ی قصه‌ام رسانده‌اند، روبه‌روی دری که به قصه‌ام گشوده می‌شود، گمان نمی‌کنم، اگر باز شود، خود خواهم بود، سکوت خواهد بود، آن‌جا که هستم، نمی‌دانم، هرگز نخواهم دانست، در سکوت هیچ‌کس نمی‌داند، باید ادامه داد، نمی‌توانم ادامه دهم، ادامه خواهم داد.

نظرات (16) | لينک ثابت | 01:00 AM