« کارگاهِ مجازی برای ترجمه و ویرایش | Main | کارگاهِ ترجمه 1 »
چرا مینویسم؟ / پل آستر / ترجمهی آزاده جورابچی
1) دوستی آلمانی، اتفاقاتی را که پیش از تولد دو دخترش رخ داد، چنین تعریف می کند.
نوزده سال پیش، A که شدیداً باردار بود و هنوز چند هفته تا موعد زایمانش باقی بود، روی کاناپه در اتاق نشیمن خانه نشست و تلویزیون را روشن کرد. اتفاقاً تیتراژ ابتدایی فیلمی تازه داشت روی صفحه ظاهر میشد. فیلم "داستان راهبه" بود، از درامهای دهه 1950 هالیوود, با بازی ادری هیپبورن. A خوشحال (از اینکه سرگرم میشود)، نشست تا فیلم را تماشا کند و فوراً به داستان آن علاقمند شد. اما در اواسط فیلم، دچار درد زایمان شد. شوهرش او را به بیمارستان رساند، و او هرگز نفهمید که فیلم چطور تمام شد.

سه سال بعد، وقتی که A فرزند دوم را حامله بود، روی کاناپه نشست و تلویزیون را یکبار دیگر روشن کرد. باز هم فیلمی پخش میشد، و اینبار نیز «داستان راهبه» بود، با بازی ادری هیپبورن. حتی جالب توجهتر اینکه (A هم خیلی روی این نکته تاکید کرده) او فیلم را دقیقاَ از همان لحظهای که سه سال پیش قطع کرده بود، آغاز کرد. و اینبار میتوانست تا انتها آن را دنبال کند. در کمتر از پانزده دقیقه، کیسه آبش پاره شد و او را به بیمارستان منتقل کردند تا برای دومین بار زایمان کند.
این دو دختر، تنها فرزندان A هستند. زایمان اول به شدت مشکل بود (دوستم تقریباً نتوانست از پس آن بربیاید و چندین ماه بیمار بود) اما وضع حمل دومش به آرامی سپری شد، و هیچ عوارضی به همراه نداشت.
2) پنج سال پیش، من به همراه همسر و فرزندانم، تابستان را در ورمونت میگذراندیم، یک خانه روستایی متروک و قدیمی بالای کوه اجاره کرده بودیم. یکروز، زنی از ملک مجوار به همراه دو فرزندش، دختری چهارساله و پسری یازدهماهه، پیش ما آمدند. دختر من تازه سه سالش تمام شده بود، او و آن دختر از بازی با هم لذت میبردند. من و همسرم به همراه مهمانمان در آشپزخانه نشستیم و بچهها رفتند تا با هم بازی کنند.
پنج دقیقه بعد، صدای خیلی بلندی آمد. پسر کوچولو به طرف اتاق نشیمن جلوی در سمت دیگر خانه دوید. از آنجایی که همسرم تازه دو ساعت پیش گلدانی در همان اتاق گذاشته بود، حدس اینکه چه اتفاقی افتاده کار چندان مشکلی نبود. نیازی نبود ببینم تا بفهمم که کف اتاق پوشیده است از شیشههای شکسته، یک استخر آب و به همراهاش ساقهها و گلبرگهای چندتایی گل پرپر شده.
عصبانی بودم، با خودم میگفتم: «بچههای لعنتی، لعنت به این آدمها، با این بچههای بدترکیب لعنتیشان. کی بهشان اجازه داده بدون خبر قبلی به آدم سر بزنند؟»
به همسرم گفتم که ریخت و پاشها را مرتب میکنم و در همان حین که او و مهمانمان به صحبتشان ادامه میدادند، یک جارو و خاکانداز و چند تا حوله جمع کردم و به اتاق جلوی رفتم.
همسرم گلها را در یک بشکه چوبی، درست جلوِ نردههای راهپله گذاشته بود. این راهپله خیلی شیبدار و کم عرض بود، و پنجرهای بزرگ در فاصلهی کمتر از یک یارد از پله پایینیاش قرار داشت. این شرح جغرافیایی را به خاطر اهمیت آن ذکر میکنم. زیرا مکان اشیا ارتباط مستقیمی دارد با آنچه پس از آن رخ داد.
من تقریبا نیمی از کار نظافت را تمام کرده بودم که دخترم از اتاقش به پاگرد طبقه دوم بیرون پرید. من آن قدر به انتهای پلهها نزدیک بودم که توانستم در یک نظر او را ببینم (اگر چند پله عقبتر بودم از دیدم خارج میشد)، و در همان لحظه کوتاه، چنان روحیه و نشاطی در چهرهاش دیدم که تمام زندگیم از خوشی بیپایانی لبریز شد. و سپس یک لحظه بعد، پیش از آنکه حتی بتوانم سلام کنم، ناگهان پایش سرخورد. پنجه کفش کتانیاش به پاگرد پله گیر کرد، و درست در همان وضعیت، بدون هیچ فریاد یا اخطاری، در هوا معلق شد. منظورم این است که داشت پرواز میکرد. سر خوردنش، واقعاً او را در فضا معلق کرده بود، و از مسیر پروازش میدیدم که مستقیم، با سر، به سمت پنجره میرود.
چهکار کردم؟ نمیدانم. زمانی که سرخوردنش را دیدم پشت به پلهها بودم. وقتی در نیمهراه بین من و پاگرد بود، بر روی پله آخر ایستاده بودم. چطور به آنجا رسیدم؟ فاصله بیش از چند فوت نبود، ولی به سختی میشد آن مسافت را در آن مدت زمان ــ که تقریباً در زمانی معادل هیچ ــ طی کرد. با اینحال من آنجا بودم، و زمانی که رسیدم، به بالا نگاه کردم، دستانم را گشودم و او را گرفتم.
3) من چهارده سال داشتم. برای سومین سال پیاپی والدینم مرا به یک اردوگاه تابستانی در نیویورک فرستادند. در آنجا بیشتر وقتم را به بسکتبال و بیسبال میگذراندم، ولی چون اردوگاه مختلط بود، فعالیتهای دیگری هم وجود داشت: «اجتماعات» عصرگاهی، اولین رابطههای ناشیانه با دخترها، سرقت لباسزیرها و روشهای معمول جلب توجه. یادم هست که گاهی از روی شیطنت سیگارهای ارزانقیمت میکشیدم، و جنگ با بادکنکهای بزرگ پر از آب.
هیچکدامشان اهمیتی ندارند. فقط میخواهم تاکید کنم که چهاردهسالگی چه سن آسیبپذیری میتواند باشد. دیگر یک بچه، نه حالا یک بزرگسال، بین آن چه بوده و آن چه که قرار است بشود در نوسان است. در مورد خودم، هنوز آن قدر جوان بودم که فکر کنم قابلیت بازی در لیگهای اصلی را دارم ولی درعینحال آن قدر بزرگ شده بودم که سوالاتی درمورد وجود خدا برایم مطرح شود. «مانیفست کمونیست» را خوانده بودم و در عین حال هنوز از تماشای کارتنهای صبح یکشنبه لذت میبردم. هر بار که چهرهام را در آینه میدیدم، به نظرم میرسید دارم به شخص دیگری نگاه میکنم.
گروه ما حدود شانزده یا هجده پسر بود. اکثرمان، چندین سال با همدیگر بودیم، ولی چند تا بچه تازهوارد هم آن سال تابستان به ما ملحق شدند. یکیشان «رالف» بود. بچه آرامی بود، هیچ اشتیاقی برای دریبل کردن یا ضربهزدن به مهاجمان حریف نداشت و چون هیچکس خیلی کاری به کار او نداشت، او هم در برقراری ارتباط با دیگران مشکل داشت. آن سال «رالف» در چند درس مردود شده بود و بیشتر وقتش را با کمک یکی از مشاوران درس میخواند. غمگین به نظر میرسید و من دلم برایش می سوخت ــ البته نه آن قدر که از غصه خوابم نبرد.
مشاوران ما همه از دانشجویان کالجهای نیویورک، بروکلین و کویینز بودند. بسکتبالیستهای حرفهای آینده، دندانپزشکان، حسابداران و معلمان آینده، و بچههایی نسلاندر نسل شهری. آنها، مثل اکثر اهالی نیویورک، اصرار داشتند زمین را «کف» بنامند، حتی وقتی هر آنچه که زیر پایشان بود، علف، سنگریزه و خاک. دنگ و فنگهای مرسوم زندگی در اردوگاههای تابستانی همانقدر برای آنها غریبه بود که I.R.T برای یک کشاورز اهل جزیره وایت. قایقها، تسمههای کمر، کوهنوردی، چادرزدن و آواز خواندن دور آتش جلوِ اردوگاه، هیچکدام جایی در لیست فعالیتهای آنها نداشت. آنها فقط میتوانستند ریزهکاریها و روشهای مبارزه با ناامیدی را به ما تعلیم دهند، و در سایر مواقع نیز در اطراف اردوگاه سواری میکردند و جوک میگفتند.
حالا خوشحالی و هیجان ما را تصور کنید وقتی یک روز بعدازظهر، مشاورمان اعلام کرد که قرار است برای گردش به جنگل برویم. انگار بهش الهام شده بود، اجازه نمیداد کسی در مورد آن صحبت کند. گفت که دیگر بسکتبال کافیست. ما میان طبیعت هستیم و الان وقتش است که از آن استفاده کنیم و رفتارمان مثل سربازان واقعی باشد ــ یا کلماتی تقریباً با همین مضمون. بنابراین، پس از استراحت بعد از ناهار، تمام گروه شانزده یا هجده نفرهمان، به همراه دو نفر از مشاوران راه افتادیم سمت جنگل.
آخرای جولای 1961 بود. به خاطر میآورم که همه در حالتی از سبکی و سرخوشی بودیم، و نیمساعتی پس از شروع سفرمان، بیشتر بچهها تایید کردند که فکر گردش بیرون نظر خوبی بوده است. واضح بود که نه کسی قطبنما داشت و نه کوچکترین اطلاعی از اینکه به کجا میرفتیم، ولی داشت به همه خوش میگذشت، و اگر هم احتمالاً گم میشدیم، چه فرقی میکرد! دیر یا زود راه برگشتمان را پیدا میکردیم.
اما به یکباره باران گرفت. در ابتدا به سختی میشد حسش کرد، چند قطره کوچک آب که از بین برگها و شاخهها پایین میافتاد، دلیلی برای نگرانی وجود نداشت. به راهمان ادامه دادیم، و هیچ تمایلی نداشتیم که اجازه دهیم چند قطره آب تفریحمان را ضایع کند، اما چند دقیقه بعد باران خیلی شدید شد. همه خیس شده بودیم و مشاورانمان تصمیم گرفتند که عقبگرد کنیم و به سمت اردوگاه بازگردیم. تنها مشکل این بود که هیچکس نمیدانست اردوگاه کجاست. جنگل متراکم و انبوه بود و پر از درختان و بوتههای خاردار، و ما به هر سمت موج میخوردیم، و بعد برای پیشروی، مجبور به تغییر جهت میشدیم. برای افزایش سردرگمیمان هوا هم آن قدر تاریک شده بود که دیگر به سختی میتوانستیم ببینیم. جنگل در همان ابتدا هم تاریک به نظر میرسید، اما با بارانی که میبارید و آسمانی که سیاه شده بود، بیشتر مثل شب بود تا ساعت سه یا چهار بعدازظهر.
سپس غرشهایی به گوش رسید. و بعد از غرشها، صاعقه شروع شد. توفان درست بالای سرمان بود، و آنطور که معلوم شد، آخرین توفان تابستانی آنسال بود. من هرگز نه پیش از آن و نه از آن پس، هوا را این گونه ندیدم. باران با چنان شدتی بر سر و رویمان میبارید که واقعا دردناک بود؛ هر دفعه که رعدی میشد، میتوانستی لرزش صدایش را در درونت احساس کنی. و صاعقه همچون نیزههایی در اطرافمان میرقصید. گویی سلاحهایی از دل آسمان ظاهر شده بود ــ نوری ناگهانی که همه چیز را، مثل اشباح، به رنگ سفید درمیآورد.
صاعقه به درختها برخورد کرده و شاخههایشان شروع به سوختن میکرد. سپس دوباره برای لحظهای همهجا تاریک میشد، و بعد غرش دیگری در آسمان رخ میداد، و صاعقه به نقطهای دیگر اصابت میکرد.
البته این صاعقه بود که ما را میترساند. و در همان وحشت و اضطراب سعی میکردیم از آن فرار کنیم.
اما توفان خیلی عظیم بود، هرطرف که میرفتیم با صاعقههای بیشتری مواجه میشدیم. فرارمان، حرکتهایی سردرگم، سراسیمه و در مسیرهای دایرهای بود. بعد بهطور اتفاقی یک نفر، محیط بازی در جنگل پیدا کرد. جر و بحث کوچکی پیش آمد بر سر اینکه آیا امنتر است به آنجا برویم و یا اینکه همان جا زیر درختان بمانیم. رای کسانی که استدلال میکردند به محیط باز برویم پیروز شد، و ما به طرف فضای باز دویدیم.
چمنزار کوچکی بود آنجا، شبیه مرتعی که به یکی از مزارع محلی تعلق داشت، و برای رسیدن به آن باید از زیر یک حصار سیمخاردار میخزیدیم. یکییکی، روی شکم میخوابیدیم و کمکم جلو میرفتیم. من در میانه صف بودم، پشت سر «رالف». درست وقتی که داشت از زیر سیمخاردار عبور میکرد، صاعقه دیگری در آسمان زده شد. من دو یا سه فوت عقبتر بودم، ولی چون باران به شدت بر روی پلکهایم میکوبید، به سختی توانستم تشخیص دهم که چه اتفاقی افتاده است. همه آنچه میدانستم این بود که «رالف» حرکت نمیکند. فکر کردم شوکه شده، به همین خاطر جلو خزیدم و او را از زیر حصار رد کردم. وقتی به آن طرف رسیدم، زیر بازویش را گرفتم و او را با خودم کشیدم.
نمیدانم چهمدت در آن مزرعه بودیم. به گمانم يکساعت، و تمام مدتی که آنجا بودیم باران، صاعقه و رعد همچنان بر سرمان میبارید. این توفانی بود که از صفحات انجیل خارج شده بود و ادامه داشت، گویی هیچگاه خاتمه نمییابد.
دو یا سه تا از پسرها از برخورد با چیزی صدمه دیدند ــ احتمالاً صاعقه، شاید شوک صاعقه بود که به زمین اطرافشان برخورد کرد ــ و چمنزار پر شد از صدای ناله و زاری آنها. پسرهای دیگر، گریه میکردند و دعا میخواندند. و درحالی که بقیه که ترس در صدایشان موج میزد، سعی داشتند توصیههای معقولانهای ارائه دهند. میگفتند که هر چیز فلزی را از خود دور کنید؛ فلز صاعقه را جذب میکند. همگیمان کمربندها را درآوردیم و از خود دور کردیم.
یادم نمیآید چیزی گفته باشم یا گریه کرده باشم. من و یک پسر دیگر داشتیم از «رالف» مراقبت میکردیم. او هنوز بیهوش بود. دستها و بازوهایش را ماساژ میدادیم. زبانش را پایین نگه میداشتیم تا یک وقت نبلعدش. ازش خواستیم که تکان نخورد. پس از مدتی، پوستش تقریباً آبیرنگ شده بود. بدنش را که دست میزدی سردتر به نظر میرسید، اما با وجود شواهد فوق، هرگز به ذهنم خطور نکرد که او دیگر برنخواهدگشت. به هرحال، فقط چهارده سال داشتم. و چه میدانستم؟ هرگز پیش از این مردهای را ندیده بودم.
به گمانم سیمخاردار باعث این اتفاق شد. باقی پسرهایی که صاعقه بهشان برخورد کرده بود، ابتدا دچار بیحسی شدند، و به مدت یک ساعت یا بیشتر، عضلاتشان درد میکرد و بعد بهبود یافتند. اما «رالف» زیر حصار بود که صاعقه با او برخورد کرد، و در آنجا بود که برقگرفتگی امانش نداد.
بعدها، وقتی به من گفتند که او مرده است، یادم آمد که یک سوختگی به طول هشت اینچ در پشتش بود. آن موقع سعی کردم این خبر را تجزیه و تحلیل کنم و به خودم گفتم که حس من از زندگی دیگر هیچوقت مانند گذشته نخواهد بود. آن حادثه آن قدر عجیب بود که حتی فکر نکردم به چه شکل دقیقاً پشت سر او بودم. آنچه به نظرم میرسید این بود که زبانش را نگهدارم و به دندانهایش نگاه کنم. دهانش یکجورهایی کج مانده بود، طوری که لبهایش کمی باز بود، یک ساعت تمام به نوک دندانهایش خیره شده بودم. پس از سی و چهار سال هنوز آن دندانها و چشمان نیمهبازش را به خاطر میآورم.
4) چند سال پیش، نامهای دریافت کردم از زنی که در بروکسل زندگی میکند. در آن نامه، داستان یکی از دوستانش را تعریف کرده بود، مردی که او را از زمان کودکی میشناخته.
در سال 1940 این مرد به ارتش بلژیک میپیوندد. وقتی کشور در اواخر همان سال به دست نازیها میافتد، اسیر میشود و به اردوگاه اسرای جنگی در آلمان فرستاده میشود، و تا پایان جنگ در سال 1945 همان جا میماند.
زندانیان اجازه داشتند با کارمندان صلیبسرخ در بلژیک مکاتبه داشته باشند. مرد به خواست خود، یک دوست مکاتبهای پیداکرد ــ یکی از پرستاران صلیبسرخ در بروکسل ــ و در طی پنج سال بعد، او و آن زن، هر ماه با هم مکاتبه میکردند و به مرور زمان دوستان وفاداری شدند. در دورهای خاص (من دقیقا نمیدانم، چقدر طول کشید) هر دو دریافتند،که چیزی بیش از یک دوستی عادی بینشان ایجاد شده است. مکاتبات ادامه یافت، و با هر مکاتبهای صحبتها صمیمانهتر میشد، تا اینکه بالاخره عشق خود را نسبت به هم ابراز کردند. آیا چنین چیزی امکانپذیر بود؟ آن دو هیجگاه همدیگر را ندیده بودند، و هرگز حتی لحظهای را در کنار هم نگذرانده بودند.
پس از اینکه جنگ پایان یافت، مرد از زندان آزاد شد و به بروکسل بازگشت. او و پرستار با هم ملاقات کردند، و هیچ یک دلسرد نشدند و پس از مدتی کوتاه ازدواج کردند.
سالها گذشت. آن دو صاحب فرزندانی شدند. فرزندانشان بزرگ شدند، و دنیا کمی تغییر کرد. پسرشان تحصیلاتش را در بلژیک تمام کرد و برای انجام کارهای فارغالتحصیلیاش به آلمان رفت. آنجا در دانشگاه عاشق یک دختر جوان آلمانی شد. برای پدر و مادرش نامه نوشت و به آنها گفت که قصد دارد با او ازدواج کند.
هیچچیز بیش از این نمیتوانست والدین دختر و پسر را خوشحال کند. دو خانواده ترتیبی دادند تا با هم ملاقات کنند، و در روز مقرر خانواده آلمانی در منزل خانواده بلژیکی حضور یافتند. وقتی پدر آلمانی وارد شد و پدر بلژیکی برای خوشآمدگویی برخاست، دو مرد در چشمان هم خیره شدند و یکدیگر را شناختند. سالیان سال گذشته بود ولی هیچکدام از آنها شکی نداشت که آن دیگری کیست. در دورهای از زندگیشان هر روز همدیگر را میدیدند. پدر آلمانی، نگهبان زندان اردوگاهی بود که پدر بلژیکی دوران اسارتش را در آن گذرانده بود.
هیچ خصومتی بین آن دو وجود نداشت. با اینکه رژیم حکومت آلمان، رژیمی بسیار خونخوار بود، اما پدر آلمانی در طی آن پنج سال هیچکاری نکرده بود که پدر بلژیکی را علیه خود کرده باشد. این دو مرد، حالا بهترین دوستان هم هستند، و بزرگترین شادیشان در زندگی، نوههای مشترکشان است.
5) من هشت سال داشتم. در آندوره از زندگی، هیچچیز مهمتر از بیسبال نبود. New York Giants تیم مورد علاقهام بود. تمام فعالیتهای بازیکنان را با شور و علاقه یک طرفدار متعصب دنبال میکردم. حتی حالا، وقتی آن تیم را به خاطر میآورم ــ تیمی که دیگر وجود ندارد، تیمی که زمین بازیش هم دیگر وجود ندارد ــ میتوانم اسامی تقریباً تمام بازیکنان در فهرست را پشت سر هم نام ببرم. آلوین دارک، وایتی لاکمن، دان مولر، جانی آنتونلی، مونت ایروین، هایت ویلهلم. اما هیچکدامشان مهمتر، عالیتر و ستایشبرانگیزتر از «ویلی میز» نبود، او که با آن اشتیاق گفت هی پسر جون.
بهار آنسال، برای اولینبار من هم به بازی لیگ برتر رفتم. دوستان پدر و مادرم در زمین پولو، صندلیهای لژ را داشتند و یک شب آوریل، یک گروه از ما برای تماشای بازی بین Giants با Milwaukee Braves رفتیم. نمیدانم کدامشان برنده شد، هیچ جزییاتی از آن بازی را به یاد نمیآورم ولی به خاطر دارم که بعد از تمام شدن بازی، پدر و مادرم و دوستانشان تا زمانی که باقی تماشاچیها رفتند، همانجا ماندند و به صحبت ادامه دادند.
آنقدر دیر شده بود که مجبور شدیم از میان خال خشتی رد شویم و از خروجی میانی زمین که تنها در باز بود، خارج شویم. اتفاقاً آن خروجی، درست زیر اتاق رختکن بازیکنان بود. دقیقاً وقتی به دیوار رسیدیم، چشمم افتاد به «ویلی میز». شکی نیود که خودش بود. او خود «ویلی میز» بود، که بدون اونیفورم و با لباسهای عادیش، آنجا در فاصلهی کمتر از ده پایی من ایستاده بود. تصمیم گرفتم به سمت او بروم و بعد جرات کردم تا چند کلمه به زبان بیاورم و گفتم: «آقای میز! میتونم امضاتون رو داشته باشم؟»
او احتمالاً بیست و چهار سالش بود، اما به خودم اجازه نمیدادم که با اسم کوچک صدایش کنم.
پاسخ او خشن اما دلپذیر بود. گفت: «حتماً، پسر جون، حتماً! مداد داری؟» یادم هست که آنچنان سرشار از زندگی بود، آنچنان پر از انرژی جوانی بود که تمام مدتی که صحبت میکرد، بالا و پایین میپرید.
مداد نداشتم، به همین خاطر از پدرم پرسیدم که آیا میتوانم مدادش را قرض بگیرم. او هم مدادی نداشت. مادرم هم نداشت و آنطور که معلوم شد هیچکدام از بقیه بزرگترها هم مدادی نداشتند.
«ویلی میز» معروف در سکوت ایستاده بود و ما را تماشا میکرد. وقتی معلوم شد که هیچکدام از افراد گروه، چیزی برای نوشتن ندارد، رو کرد به من، شانههایش را انداخت بالا و گفت: «متاسفم پسر جون، هیچ مدادی نیست، پس نمیتونم امضا بدم.» و از زمین بازی بیرون رفت و در تاریکی شب ناپدید شد.
نمیخواستم گریه کنم ولی اشکهایم از گونههایم پایین میآمدند، نمیتوانستم جلوشان را بگیرم. حتی تمام راه را تا به خانه برسم گریه میکردم. بله، دلم شکسته شده بود، اما بدتر از آن، از خودم متنفر بودم که قادر نبودم آن اشکها را کنترل کنم. دیگر بچه نبودم. هشت سالم بود و بچههای بزرگ نباید سر چنین چیزهایی گریه کنند. نهتنها نتوانسته بودم امضای «ویلی میز» را بگیرم، در عوضش هم هیچچیز دیگری نداشتم.
زندگی مرا مورد آزمایش قرار داده بود. و من در تمام موارد خود را ضعیف و محتاج میدیدم.
بعد از آن شب، تصمیم گرفتم هر جا که میروم یک مداد به همراه داشته باشم. این دیگر عادتم شده بود که هیچوقت قبل از اینکه مطمئن شوم یک مداد در جیبم هست، خانه را ترک نکنم. این قضیه برای برنامه خاصی نبود ولی نمیخواستم بدون آمادگی باشم. دیگر قصد نداشتم بگذارم دوباره چنین اتفاقی بیفتد.
اگر موضوع دیگری غیر از این نباشد، سالها به من آموختهاند که وقتی مدادی در جیبت است، این شانس خوبیست تا یکروز وسوسه شوی و از آن استفاده کنی. دوست دارم به فرزندانم بگویم که اینطوری بود که نویسنده شدم.
لينکده
آلاحـمـد را نوشـابه (!) به کشتن داد!
نگاهی به کتاب «تـنهـایی پرهـیـاهـو» نوشتهی بهومیل هرابال|مریممنصوری
یادداشت خواندنی «فتحاللاه بینیاز» دربارهی «تسلی ناپذیر» ایشیگورو
شاهنامهی جلالیمطلق (مـعتبـرترین تصحیح شاهنامه) سرانجام به بازار آمد
دایرةالمعارف بزرگ اسلامی این کتاب را با قیمت ۹۵ هزار تومان منتشر کرده
یک اتفاق عجیب در عرصهی نشر که توزیع «قانون و خشونت» را مختل کرد
فولادوند، سمندریان و حسینیزاد در شب فردریش دورنمات از او میگویند
ساعت ۱۷ سهشنبه ۲۴ ارديبهشتماه
معرفی ویژهنامهی مجلهی «سیمیا» برای «بهرام بیضایی»، مرد بزرگ تئاتر
دربارهی کتاب «تاریخ سیستان» که جعفر مدرسصادقی آن را ویراسته
«کرم کتاب» دوباره فعال شده است
نگاه پونه بریرانی به مجموعه داستان «ماه سربی» نوشتهی ماهزاده امیری
بینظیرترین شاهکار در نمایشگاه کتاب تهران:«آموزش رفتن به دستشویی»!
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
کتابها:
مالون میمیردنوشتهی ساموئـل بکت
ترجمهی مهدی نویـد
نشر پژوهه - ۱۳۸۳
خرید اینترنتی این کتاب
دست آخرنوشتهی ساموئـل بکت
ترجمهی مهدی نویـد
نشر پژوهه - ۱۳۸۳
خرید اینترنتی این کتاب
در قند هندوانهنوشتهی ریچارد براتیگن
ترجمهی مهدی نویـد
نشر چشمه - ۱۳۸۴
خرید اینترنتی این کتاب
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
مينيمالها
مهستى شاهرخى
شمیده
مجتبا پورمحسن
مهدی مرعشی
جواد عاطفه
محسن بنیفاطمه
ناتور
تادانه
دیهور
کتابخوانه
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
دوات
داود پنهانی
اسد امرایی
مریم منصوری
اميرمهدى حقيقت
آخرین مترو
احسان عابدى
مظاهر شهامت
خلیل پاکنیا
مسخ
سپینود
پونه بريرانى
حسن فرهنگی
سعید کمالیدهقان
بهاره آروین
كتابلاگ
ماکان مهرپویا
ناصر غیاثی
غلاف تمام فلزى
كتابهاى عامهپسند
سودارو
رمزآشوب
شبنویس
مرضیه ریاحی
شیرین کریمی
تیلهباز
آدم و حوا
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
كتابيسم
by BlogRolling
ديگر دوستان
الفبا
علیرضا مجیدی
خواب زمستانی
سردبیر: خودم
همزاد
چندگانه
آیدین فرنگی
روزنامهنگار نو
مطرود
دورترها
عطا صادقی
سورئالیست
میرزا پیکوفسکی
الیزه
بلوط
سایه
قصههای عامهپسند
شراگیم
زننوشت
سیدمهدی حسینی
جودی
زن روزهای ابری
پابرهنه بر خط
ف م سخن
آبچینوس
مریم گلی
خشم و هیاهو
بهار نارنج
جستوجوی کلمات
هنوز
زیتون
خورشید خانم
فانوس
بیلی و من
سرزمین رویایی
پونه ابدالی
مریم حسینخواه
آشپزباشی
پرگلک
اندیشهی نو
شرح
تندیس
سیبستان
امشاسپندان
شهلا شرف
دژاوو
گفتار
منتقد
شیرین احمدنیا
روبو
نقطه ته خط
مریم جعفراقدمی
رازیگر
عروسک کوکی
آی آدمها
الپر
مسعود برجیان
کوچه
by BlogRolling
نظرات
سلام
منم یه روز خاطراتمو می گم
:)
دن کیشوت | October 2, 2006 11:05 AM
آقا خسته نباشي و دستت درد نكنه . پل استر از نويسنده هاي محبوب من بود - يعني هست و خواهد بود .
زيرمتن | October 3, 2006 02:49 PM
البته از خانم مترجم هم جداگانه تشكر مي كنم . در ضمن لينك اين مطلب و شما رو هم تو وبلاگم مي ذارم .
زيرمتن | October 3, 2006 02:52 PM
خسته نباشید. لذت بردم. در حاشیهی متن شما توضیحی از استر اضافه کردم در وبلاگم.
امیدوارم از این دست پستها بازهم اینجا بیاد.
ali | October 4, 2006 01:59 AM
چه خوب! من این استر لعنتی رو دوست دارم . ایول!
a m | October 6, 2006 06:49 PM
بنظر من جدا" شاهکار مینویسه من عاشق کشور آخرینها هستم
اثر انگشت | October 7, 2006 04:40 AM
سلام
با یه داستان کو تاه قدیمی منتظرم
دن کیشوت | October 8, 2006 09:53 AM
خیلی دوست داشتم..
مرسی
صورتک ِ خیالی | October 8, 2006 11:21 PM