« دو شعر از آن والدمن / ترجمه: رها ناصری | Main | میریام / داستانی از ترومن کاپوتی / ترجمهی امید نیکفرجام »
تحلیلی بر داستان «عینکِ چاه» از كتاب «چیدن قارچ بهسبک فنلاندی» نوشتهی وریا مظهر(و. م. آیرو) / نوشتهی فریبا شادکهن
اين نوشتار تحليلیست بر یک داستان از وريا مظهر(و. م. آيرو)، برگرفته از مجموعهداستان «چیدن قارچ بهسبک فنلاندی» كه «نشر نی» آن را چاپ و منتشر کرده است.

در اين داستان ما با مردی مواجه میشويم كه در مقابله با نيفتادن در چاه متحرک درون اتاقخواب مجبور به خريدِ عينكی بسيار گران میشود، و در خوابی جمعی مخاطب را نيز به تماشای تصاويری مشترک در اين خواب دعوت میكند ...
«حفظ ثبات روانی و حتی فیزیولوژیک پیوند خودآگاه و ناخودآگاه ضروریست و در صورتِ گسست، رواننژندی را موجب میشود.» (یونگ، انسان و سمبولهایش)
«چاه» در اين داستان نمادی از حقيقتی درونیست و من آن را آنيما يا بخش زنانه و مهآلود درون مرد فرض میكنم، از ديدگاه يونگ «چاه نماد مادر است و به تجديد حيات اشاره دارد.» وجود اين چاه در اتاقخواب اگرچه تلاشیست برای نشاندادنِ خواببودنِ ناخودآگاهِ جمعیِ ايرانی، اما بيشتر بازگوکنندهی نوع رابطهایست كه مرد را در درون اتاقخواب نشان میدهد كه (تنهايی، سكس، هراس از زن، حذف زن) نمونههايی از آن است.
اين اتاق مربوط به آدمهايیست كه به سنی از بلوغ رسيدهاند و ضرورتِ خريدِ عينک را درك میكنند. عينک برای تشخيص چاهی متحرک كه هرلحظه هراسِ سقوط در آن حس میشود. اين عينک میتواند عمق هراس مرد را از ارتباط با زن كه در اينجا، چاه نمادی از اوست نشان دهد. اما هرچهقدر آگاهانه با پرداخت مبالغ گزاف، خود را به مدرنترين عينکها مجهز میكند باز هم در خواب دستبهگريبان اوست. اگرچه بهظاهر با چاهی روبهرو هستیم كه هيچ زنی را در آن مشاهده نمیكنيم و مردان برای حضور در خانواده، بالا رفتن از چاه را بهانه میكنند؛ اما اين صحنهی سانسورشده و يا ظاهراً مردانه، سركوب آنيما را بهوضوح نشان میدهد. و دنيای صرفاً مردانهای كه به طرزی ناموفق، در جستوجوی راهی برای رهايیست. و در اين بخش پس از سرپوشگذاشتن بر نيروی عظيمی كه ناديده میانگاردش، در بحرانیترين لحظات دستبهدامان همان (زن) میشود و پيشنهاد زنگزدن با موبايل به همسر آقای «پی. جی.» را مطرح میكند.
اينجا، زن، هم زهدان مادرست با جنينهایی كه در اوست و هم مامایی كه غايب است و در نقش همسر آقای «پی. جی.» ظاهر میشود. اما از آنجا كه تابو بودنِ رابطهی زن و مرد بهگونهای در روان جمعی ايرانی حك شده و حكايت از «سنتی» ديرينه دارد، اين پيشنهاد با خشم مواجه میشود: «همينكه كسی بههردليلی از همسر محبوبش اسمی میبرد، هزار رنگ عوض میكرد و از غيظش تمام چاههای پر و نيمهپرِ داخل شهر را روی سر كوچک و بزرگ، پير و جوان تخليه میكرد. طوریكه اگر تا يكماه تمام هم هرروز بهتنت صابون لوكس میماليدی و بعد، خوشبوكنندهی بدن هم میزدی، باز بوی فضولات نمیرفت كه نمیرفت.»
در جايی ديگر از داستان، ما با بر زبان راندن كلمهی تخليه و عدم درک اين مفهوم توسط شخصيتهای داستان مواجه میشويم:
«از هركس كه دم دستمان بود پرسيديم تا بلكه يكی پيدا شود و يك معنای لغتنامهپسند در مورد واژهی «تخليه» ارائه كند. از هركس كه میپرسيدی هاج و واج به بغلدستیاش نگاه میكرد، بغلدستی هم به بغلدستیِ ديگرش تا نوبت بهخودم افتاد و هرچه كه به مغزم زور زدم معنايی برايش نيافتم.»
و اين در حالیست كه آقای «پی. جی.» كارشناس ارشد و مدیر کل تخليهی چاه نيز در اين چاه گرفتار است و در برابر پيشنهاد ديگران برای تخليهی آنها چنين جوابگوست:«بلانسبت مگه شما فضولاتيد؟! تخليه ديگه چه معنايی داره؟!» و پس از آن وقوف به ابهام اين كلمه و يا هراس از ابراز دانايی.
هراس از دانستن و بيان آن و خويش را ابله نشاندادن برابر است با فرزندِ خوبِ اين پدر بودن و تحت حاكميت او قرارگرفتن.
اينجا آقای «پی. جی.» نمادی از پدر و حاكميت «سنت» میتواند فرض شود. حكومتی كه در برابر سكوت و وانمودكردن به ابلهی پاداشی چون عدم خشم و تنبيه ارائه میدهد و عدم بلوغ روانی و شخصيتی ديگرانِ افتاده در چاه باعث میگردد با وجود آگاهی از مفهوم تخليه، گيج و منگ، سكوت پيشه كنند. و در آخر بردهوار تضرع و زاری و تعظيم در برابرِ كارشناس ارشد تخليه تا برای آنان تصميم بگيرد و در نهايت با چيزی مواجه میشويم كه از پيش پيداست:
بالارفتنِ كارشناس ارشد از روی كول آدمها و نهادن سرپوش آهنی بر روی چاه!
اين داستان كه در شكل يك رؤيای شبانه است بهخوبی و بسيار رقيق سايهی بسياری از سياسيون را بهنمايش میگذارد. اگر هریک از ما اين سايهها را در نيابيم و صرفاً نمايههای درونیمان را به بيرون فرا افكنيم و انگشت نشانهمان فقط و فقط بيرون را نشانه رود، مسلماً در یک دور بیانتها اسير خواهيم ماند و چون راوی اين داستان گاهی عينکهای گرانقيمت برای خوبديدن بر چشم میگذاريم تا در چاه نيافتيم و گاه از پولِ فروش عينک در چاه، زندگیِ بهظاهر مجلل دست و پا میكنيم.
آنچه در اين متن مورد نظر من است و نورافكن بر رويشان میاندازم اين موارد است:
1ـ آنيما يا روح زنانهای كه شديداً انكار شده. هنوز بافت روانی شخصيتها در زهدان مادر به سر برده میشود يا بهعبارتی در همان «بهشت گمشده». و بهقول حافظ:
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين سير خراب آبادم
ما در اينجا بهگونهای نيز با بلوغی مواجهيم زيرا ضرورتِ خارجشدن و تولد را حس میكنيم و نسبت به اين بيت حافظ و ميل به بازگشت گامی جلوتر افتادهايم كه اين جای اميدواریست. اما تا با روح زنانهی خويش آشتی نكنيم و تا اين عنصر، آگاهانه از نيروهای شگرف درونی خويش (فرد به جان خویش) پا بهعرصهی اجتماع نگذارد و شكوفایی و قدرتش را باور نكند، سنت باز هم سرپوش بر دنيای مدرن و خواستههاش خواهد گذاشت. اتاقخوابِ یک انسانِ بالغ بيشتر از هرچيز يادآور معاشقه است، عشقورزی، درآغوشكشيدن، دوستداشتن، بهاوجرسيدن...
چاه میتواند قناتی باشد برای بخشيدن آب زندگانی، بهشرطی که دريابيش و باورش داری و درصورتی که خود، خويش را باور كند! مردان و زنان بيش از هرچيز برای تولد شخصیت مستقل و رهایی از شخصیت وابسته، نياز به بريدن بندهای ناف روانی از مادر دارند (چاه)، تا قدرت كشف روابط تازه و پويا را باهم پيدا كنند و عشق بورزند بهجای نهادن عینک بر چشمها تا درنيفتادن در سياهچال يكديگر.
2ـ بسياری از وقايع بيرونی عرصه یک جامعه و ملت نمادی از تضادها و درگيریهای درونیِ آنهاست، كشمكشهای درونی فردفردِ هر ملت در روانهای جمعیشان نقشی بهسزا ايفا میكند و بدون درنظرگرفتن آنها و نشكافتنشان، صرفاً مبارزه با عوامل بيرونی اسارت در دوری باطل را بههمراه خواهد داشت. زيرا بسياری از وقايعی كه ملتها با آن دست بهگريبانند سايهای از تصاويریست كه در روانهای فردی و جمعیشان وجود دارد و تا افراد با تصاوير درونیِ خويش آگاهانه مواجه نشوند و آنها را پالايش نكنند هيچگاه توانايی خلق سايهای مطلوب را در عرصهی اجتماعی نخواهند داشت. (شایان ذكر است در اينجا منظور من از سايه با سايهای كه مد نظر يونگ است، تفاوت دارد. سایهی مورد اشارهی من انعكاسیست از درون تکتکِ افرادِ یک اجتماع كه درمجموع در شكل بيرونی، تصويری را ارائه می دهد.)
3ـ چيز ديگری كه در اين داستان بهچشم میخورد حضور كارشناس ارشد تخليهی چاه در همين چاه است، نويسنده در اينجا قدرتِ دروغين پشت اصطلاحهای دهانپركن را بهنمايش میگذارد و بهقدرترساندنِ يكی از همين افتادهدرچاهها را بهدست خود. چيزی كه بهوضوح پيداست عدم باور به برابری آنهاست چيزی كه تا خود از درون به آن نرسند جلو تضرع و زاریشان را در مقابلِ كارشناس ارشدِ گرفتار در چاه، نخواهد گرفت. اينجا رهايی امری كاملاً درونیست كه تا در فرد اتفاق نيافتد، در بيرون خود را نشان نخواهد داد. زيرا اگر افراد با اين رهايی از درون مواجه میبودند در برابر كارشناسی كه از عهدهی هيچ كاری برنمیآمد، رفتاری ديگر نشان میدادند و در اين لحظه كه قدرتِ دروغين او به اثبات رسيده، ديگرگونه رفتار میكردند.
4ـ اعتقاد به راهکارهای قدیمی در مواجهه با بنبستهای کنونی. درحالیکه همین گرفتارآمدنِ وزیر تخلیهی چاه، در داخلِ همان چاه، خود حکایت به بنبست رسيدن راهكارهايش را نشان میدهد، ولی باز با گروهی مواجه هستیم كه هنوز او را باور دارند و اين را میتوان اشارهای به بسياری از بافتهای فرهنگی و سنتیمان بدانيم كه كارايیِ خود را در دنيای مدرن از دست دادهاند ولی هنوز بسياری، از همان راههای پوسيده استفاده میكنند بهجای آفريدنِ راههايی تازه.
فروغ فرخزاد در جايی اشاره دارد: «نجاتدهنده در گور خفته است» اما در اينجا بهعنوان برشی از واقعيت جهان ايرانی، میبينيم كه نه تنها شخصيتها كه نمادی از يك ملتند اين را بهدرستی درك نكردهاند، بلكه خود نيز چنان با ميل بهگذشته بدون بهرهبرداریِ درست از آن، دستبهگريبانند كه در كنار همين نجاتدهنده در گور بهسر میبرند (در اينجا چاه را زهدانی فرض گرفتهام كه اگر بهموقع از آن خارج نشويم، خاصيت گهوارهگیاش به گور مبدل خواهد شد.
اين زهدان، «گهوارهی جنين» ولی «گورِ بلوغ»ِ ايرانیست. تولدِ جنين اگر بهموقع انجام نگيرد و بیرحمی زايش و عبور از اين مرحله به امنيت اتصال به
مادر و در زهدان او زیستن، تن دهد، مرگ جای تولد را خواهد گرفت.) يكی از منافعی كه اين روش برای افراد سكنیگزيده در خويش دارد اين است كه حس بیمسئوليتی و بالفعلبودن را توجيه میكند. در اين باور، آدمها خدايی را باور دارند كه مسئول همهی جنبههای زندگی آنهاست و اين باور از خدا بهعنوان نمادی از قدرت درونیشان به اشكال ديگر قدرت در درون يك جامعه سايه میاندازد و فرد را از حركت خويش و ميزان تأثير آن بر سرنوشت خود بازمیدارد.
اما چرا تنها یک كارشناس ارشدِ خلعشده از قدرت در درون چاه توانايی بالارفتن را پيدا میكند به آن بخش عظيم از باورهای ريشهدوانده در ذهنيتها بازمیگردد. ذهنيتهايی كه گذشته را بهشت میگيرد و در یک دور شكست، بهدليل عدم شكستن اين باور حتی زمانی كه خطری از اين پدر سختگير نمیتواند دامنگیر کسی باشد، باز به همو، ميدانی برای نمايش قدرت میدهد.
بهعبارتی، تا روانهای ما و زيرزمينهای تودرتو و تاریکِ آن مورد كندوكاوی جامع قرار نگيرد كه با شناخت بيشتر خويش در شكل فردی، تأثير اجتماعیاش را شاهد باشيم؛ خطر قدرتدادن دوباره به هرآنچه كه بیلياقتی خويش را نه یکبار بلكه بارها نشان داده، وجود دارد. نگاهی به تاريخ سلطنتی ايران گواه بر اين مدعاست.
5ـ تشبيه آدمها به فضولات و انكار آن توسط مدیر کل تخليهی چاه و در آخر با سرپوشگذاشتن بر چاه، اثبات اينكه آنها از ديد او فضولاتی بيش نيستند، جملهای را بهخاطرم میآورد كه گاه در جايی خوانده يا شنيدهام كه مادری تولد فرزندش را به تخليهی فضولات خود تشبيه كرده. در اين بيان حركتی ضد جسم از راه نادیدهانگاریاش صورت گرفته. و باز راهِ رهايی از اين بحران عبور از رحم سنت و تولدی دوباره است؛ تولدی كه بدون هراس از جنس مقابل و بدون توهين و اهانت، عشق را پاس بدارد. آنجاست كه تولد انسان، اين موجود شگرف معجزهایست كه در شكوه عشق متجلی میگردد و زندگی آنقدر ارزشمند میشود كه نبردی، جنگی، انديشهای و ... نتواند بهراحتی آن را به بازی بگیرد.
اينجاست كه هستی و بودن بر هر اندیشهای پيشی میگيرد. و مام وطن چاهی نمیشود كه هم جنينی در او مرگ را بزيد و هم مورد هجوم و تجاوز بيگانگان قرار گيرد. بلكه قناتیست كه میجوشد تا بزايد، بزيد.
زن، زن، زن سهم بزرگیست كه هم خود بايد به عظمت خويش واقف شود و هم مرد به اين بخش فراموششدهی خويش نظری بيافكند. و در نهايت نتيجهای كه از اين داستان میگيرم لزوم و ضرورت زايش دوبارهی انسان ايرانیست كه اين زايش و تولد هرگز و هرگز و هرگز بدون کمک و آگاهیِ زنان اين مرز و بوم بهوقوع نخواهد پيوست.
6ـ نماد چاه بهعنوان مادر در اتاقخواب و هراس از آن، هراس از زنای با محارم نيز هست و يادآور عقدهی اديپ .
دليل تضرع و زاری و عدم باور خود در درون چاه و ميل به اطاعت از كارشناس ارشد تخليهی چاه، همان احساس گناه بسيار بزرگ و سنگينیست كه فرد از درون بر روی شانههای خود حس میكند و اين سنگينیِ حمل بار گناه، حس ناخوددوستی را تشديد میكند و ميل بهشفاعت از یکسو و عدم توانايی ساختن دنيای خود بهدليل صرف انرژی فراوان برای حملِ اين بار از سوی ديگر، اجازهی قدرتگرفتنِ آنكه خود را نجاتدهنده میداند فراهم میكند. يعنی تا ما مكانيسمهايی را نشناسيم كه فرد را به تعظيم و تكريم وامیدارد و يا چون شخصيت آقای «پی. جی.» كه به سواریگرفتن از اين موج دست میزند؛ با صورتمسئلهای گنگ مواجه هستیم كه فقط منجر به خودزنی خويش میشود.
گناهآلودترين اميال نهفتهای كه فرد در ناخودآگاه خويش حمل میكند، با دانستن طبيعیبودن آن، از سنگینی بار گناهش کاسته شده و فردی كه احساس گناه ندارد و بخشهای طبيعی خود را كه در همهی انسانها عموميتی پنهان دارد كشف كند مسئولانهتر برخورد میکند، نه چون گناهكاران: مستحق تنبيه!
از نظر من، اين داستان يكی از صادقانهترين تصاوير نمادين است كه امكان بررسی را برای خواننده باز میگذارد. آنقدر صادقانه است كه بیآنكه خود بداند نمادی كهن و جهانی را در درون خود بسيار با قدرت نشانده و پرورانده.
لينکده
هر ایرانی ـ بهطور متوسط ـ هـر چهـار سال یکبار فقط یک کتاب میخواند
همهچیزمان باید به همهچیزمان بیاید!
زنهای زندهگی«جی. دی. سالینجر»!
به زودی رمان دیگری از نویسندهای که عاشقاش هستم منتشر میشود!
دست شما درد نکند آقای نوشآذر!
«جـن و پـری» تیرماه هم منتشر شد
نگاهی به رمان مادام بواری نوشتهی گوستاو فلوبر، ترجمهی مهدیسحابی
مطلبی که با توقیف روزنامه فقط روی سایت آمد و مجال نشر کاغذی نیافت
عکسی زیبا از مسافران در ترافیک راه
روی عکس کلیک کنید تا بزرگتر ببیند
یادنامهای برای «هوشنگ گلشیری»
با یادداشتهایی از محمد چرمشیر، مهدی یزدانیخرم، یونس تراکمه و ...
اینجا را تازه یافتهام! اگر به ادبیات و ترجمه علاقهمندید از دست ندهید
دربارهی کتاب «داریوش و ایرانیان»، از بهترین کتابهای تـاریـخـی این روزها
دو اشتباه آشکار «مهدی غبرایی» در ترجمهی «کافکا در کرانه»ی موراکامی
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
کتابها:
مالون میمیردنوشتهی ساموئـل بکت
ترجمهی مهدی نویـد
نشر پژوهه - ۱۳۸۳
خرید اینترنتی این کتاب
دست آخرنوشتهی ساموئـل بکت
ترجمهی مهدی نویـد
نشر پژوهه - ۱۳۸۳
خرید اینترنتی این کتاب
در قند هندوانهنوشتهی ریچارد براتیگن
ترجمهی مهدی نویـد
نشر چشمه - ۱۳۸۴
خرید اینترنتی این کتاب
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
حسین نوشآذر
مهستى شاهرخى
داود پنهانی
سپینود
ناصر غیاثی
ناتور
مجتبا پورمحسن
محسن بنیفاطمه
دوات
جواد عاطفه
مسخ
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
پونه بريرانى
عباس معروفى
سعید کمالیدهقان
کتابخوانه
منیرو روانیپور
آدم و حوا
اميرمهدى حقيقت
حسن فرهنگی
دیهور
كتابهاى عامهپسند
مریم منصوری
تادانه
مينيمالها
سودارو
آخرین مترو
خلیل پاکنیا
كتابلاگ
شمیده
رمزآشوب
ماکان مهرپویا
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
شبنویس
پروژکتور
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
بهار نارنج
میرزا پیکوفسکی
خورشید خانم
دژاوو
دورترها
سورئالیست
زن روزهای ابری
شراگیم
الیزه
پابرهنه بر خط
سردبیر: خودم
جستوجوی کلمات
مطرود
علیرضا مجیدی
چندگانه
سایه
تندیس
آیدین فرنگی
پونه ابدالی
عصیان
سیبستان
بلوط
ختمالغرایب
فانوس
سیدمهدی حسینی
آشپزباشی
زیتون
روزنامهنگار نو
شرح
عطا صادقی
سرزمین رویایی
مریم حسینخواه
مریم گلی
زننوشت
امشاسپندان
خواب زمستانی
خشم و هیاهو
هنوز
الفبا
بیلی و من
ف م سخن
همزاد
کوچه
آبچینوس
پرگلک
اندیشهی نو
شهلا شرف
گفتار
منتقد
شیرین احمدنیا
روبو
نقطه ته خط
مریم جعفراقدمی
رازیگر
عروسک کوکی
آی آدمها
الپر
مسعود برجیان
by BlogRolling
نظرات
سلام دوست عزیز، از اینکه با ویلاگتون آشنا شدم خوشحالم. ترجمه ی در قند هندوانه بسیار روان و دلنشین بود.نمیدانم چه کتابهای دیگری ترجمه کرده یا در دست ترجمه دارید و خوشحال می شوم بدانم. شاد باشید
گلاره | November 1, 2006 10:00 AM
یادداشت خوبی بود بر مجموعهای که متاسفانه به خوبی بودنش دیده نشد. این داستانها همه مایههای تازهای داشتند. ممنون از شما.
سپینود | November 1, 2006 02:42 PM
شنیدم از نقدت واسه داستان مرتضاییان انصراف دادی.ته دلم تحسینت کردم.همین!
ساجده شریفی | November 3, 2006 02:07 AM
با سلام.
وبلاگ شخصی دکتر شهرام بشرا (پیپ قرمز) سردبیر سایت دیگران http://www.degaran.com با شعر سر- تیتر اتومکانیک به روز است.
MOJTABA VEYSI | November 5, 2006 06:37 PM
1.تحسین کردم چون نقدای بقیه رو شنیدم و به گمانم بحث ضعیفی بود.وارد بازی ضعیف نشدن جای تحسین داره
ساجده شریفی | November 12, 2006 05:16 PM
فريبا جان خوشحالم كه فعالي.سر مي زنم بهت هنوز. ببخش.
saeed kamali dehghan | November 13, 2006 07:25 PM
سلام! پرینت گرفتم که بخوانمش حتما مطلب خوبی خواهد بود! شاد باشی
حسین شکر بیگی | November 22, 2006 06:03 PM
سلام مهدی جان. این کتاب رو تو نمایشگاه کتاب در کنار تمام الطافت تقریبا به من زورچپون کردی و روزها گذشت و من اون رو گذاشته بودم دور از دسترس که چشمم به طرح جلد عجیب و غریب و اسم عجیب و غریب ترش نخوره، اما از شانس بد من هی سر و کله اش یه جا پیدا می شد. تا اینکه یه روز با حرص برش داشتم بخونمش ببینم چیه این کتاب... خب، یک شبه تا آخرش پیش رفتم و دوستش داشتم! از این توصیه زیاد بکن زین پس! قرباناتت.
ماکان | December 28, 2006 01:32 PM