« تحلیلی بر داستان «عینکِ چاه» از كتاب «چیدن قارچ بهسبک فنلاندی» نوشتهی وریا مظهر(و. م. آیرو) / نوشتهی فریبا شادکهن | Main | تروریستهای صید قزلآلا در آمریكا / ریچارد براتیگن / ترجمه: هوشیار انصاریفر »
میریام / داستانی از ترومن کاپوتی / ترجمهی امید نیکفرجام
چند سالي بود كه خانم اچ.تي. ميلر در آپارتماني خوب و مناسب (دوخوابه با آشپزخانهي اُپن) در يك ساختمان سنگ قهوهايِ بازسازي شده در نزديكي ايست ريور تنها زندگي ميكرد.

او بيوه بود: آقاي اچ.تي. ميلر بيمهي عمر قابل توجهي از خود به جا گذاشته بود. دلبستگيهاي زيادي نداشت، دوستي هم براي درد دل كردن نداشت، و بهندرت از خواربارفروشي سرِ خيابان دورتر ميرفت. ديگر ساكنان آن خانه ظاهراً به او توجه نداشتند: لباسهاش معمولي بود، با موهاي سربيرنگ كه ساده ميبست و سرسري فر ميزد؛ آرايش نميكرد، چهرهاش ساده و معمولي بود، و در آخرين سالگرد تولدش شصتويكساله شده بود. بهندرت پيش ميآمد كه بيمقدمه و برنامهريزي دست به كاري بزند: دو اتاق آپارتمان را تر و تميز نگه ميداشت، گهگاه سيگار ميكشيد، غذايش را خودش ميپخت، و يك قناري داشت.
تا اين كه ميريام را ديد. آن شب برف ميباريد. خانم ميلر خشككردن ظرفهاي شام را تمام كرده و داشت روزنامهي بعدازظهر را ورقي ميزد كه چشمش افتاد به آگهي فيلمي كه در سينماي محل نمايش ميدادند. اسم فيلم به نظر خوب ميآمد، پس كت پوستش را با قدري تقلا به تن كرد، بند گالشهايش را بست، و از آپارتمان بيرون رفت و البته چراغ هال را روشن گذاشت: هيچ چيز به اندازهي تاريكي اذيتش نميكرد.
برف ريزي بود و آرام فرود ميآمد، و هنوز اثري بر پيادهرو نگذاشته بود. بادي كه از طرف رودخانه ميآمد فقط سرِ چهارراهها اذيت ميكرد. خانم ميلر با عجله و با سرِ پايين افتاده ميرفت و مثل موشكوري كه راهي زير زمين باز ميكند از دور و برش خبر نداشت. سرِ راه به يك دراگاستور رفت و يك بسته آبنبات نعناعي خريد.
جلوي گيشهي سينما صف درازي بود؛ رفت و تهِ صف ايستاد. (صدايي خسته غريد) الان تمام صندليها پر ميشود. خانم ميلر در كيف دستيِ چرمياش گشت و دقيقاً به اندازهي پول بليت پول خرد جمع كرد. صف ظاهراً براي جلورفتن عجلهاي نداشت، به همين دليل به دور و بر چشم چرخاند و يكهو متوجه حضور دختركي شد كه زير لبهي چادر جلوي سينما ايستاده بود.
خانم ميلر مويي بلندتر و عجيبتر از موهاي او نديده بود: موهايش كاملاً سفيد و نقرهاي بود، مثل موي زالها، و با رشتههايي لطيف و لَخت تا كمرش ميرسيد. لاغر بود و استخوانبندي ظريفي داشت. انگشتهاي شستش را در جيب كت مخمل ارغوانيِ خوش دوختش كرده بود و طرز ايستادنش در عين سادگي شكوه و وقار خاصي داشت.
خانم ميلر هيجان غريبي در خود احساس كرد و دخترك كه به سويش نگاه كرد لبخند گرمي زد. دخترك به طرفش آمد و گفت: «ممكن است لطفي به من بكنيد؟»
خانم ميلر گفت: «اگر از دستم بربيايد خوشحال ميشوم.»
«اُه، كار سختي نيست. فقط ميخوام برام بليت بخريد؛ وگرنه مرا راه نميدهند. اين هم پولش.» و با نزاكت دو ده سنتي و يك پنج سنتي به خانم ميلر داد.
با هم وارد سينما شدند. كنترلچي آنها را به سالن انتظار راهنمايي كرد؛ بيست دقيقهي ديگر فيلم تمام ميشد.
خانم ميلر در حال نشستن بيخيال گفت: «احساس ميكنم واقعاً جرم كردهام. منظورم اين است اينجور كارها خلاف قانون است ديگر، مگر نه؟ اميدوارم اشتباه نكرده باشم. عزيزم، مادرت ميداند كجا هستي؟ يعني ميداند ديگر، نه؟»
دخترك چيزي نگفت. كتش را درآورد، آن را تا كرد، و روي زانوانش گذاشت. لباسي كه زير پوشيده بود سنگين رنگين بود و آبيِ تيره. يك زنجير طلا به گردنش بود كه با انگشتهايي ظريف و شبيه انگشتان نوازندهها با آن بازي ميكرد. خانم ميلر بعد از براندازكردن دقيقترِ او به اين نتيجه رسيد كه مشخصهي اصليِ او نه موها، بلكه چشمهاي اوست؛ چشمهايش عسلي و ثابت بود، هيچ اثري از بچگي در خود نداشت، و به دليل اندازهشان انگار تنها جزء صورت كوچك او بودند.
خانم ميلر آبنباتي تعارفش كرد. «اسمت چيست، عزيزم؟»
گفت: «ميريام.» ولي اين را با لحني گفت كه انگار حرفش تكراري است.
«عجب جالب ـ اسم من هم ميريام است. تازه اصلاً اسم متداولي نيست. حتماً ميخواهي بگويي فاميليات هم ميلر است!»
«فقط ميريام.»
«به نظرت جالب نيست؟»
ميريام گفت: «كمابيش»، و آبنبات را روي زبانش چرخاند.
خانم ميلر از خجالت سرخ شد و با ناراحتي سر جايش جابهجا شد. «نسبت به سِنِّت حرفهاي قلمبه سلنبهاي ميزني.»
«واقعاً؟»
خانم ميلر گفت: «خب، بعله»، و با عجله موضوع را عوض كرد: «از سينما خوشت ميآيد؟»
ميريام گفت: «راستش نميدانم. تا حالا سينما نيامده بودم.»
سالن داشت پر از زن ميشد؛ غرش بمبها در فيلم خبري پيش از فيلم به گوش ميرسيد. خانم ميلر بلند شد و كيفش را زير بغلش زد. گفت: «فكر ميكنم الان بايد بروم تا صندلي گيرم بيايد. از ديدنت خوشحال شدم.»
ميريام خيلي آرام و مختصر سر تكان داد.
تمام هفته برف باريد. چرخها و قدمها بيصدا از خيابان ميگذشتند، انگار مشغلهي زندگي مخفيانه و پشت پردهاي بيرنگ اما نفوذناپذير ادامه مييافت. در آن سكون و سكوت آسمان و زميني در كار نبود، فقط برف بود كه به دست باد به هوا ميرفت، شيشهي پنجرهها يخ ميزد، اتاقها سرد ميشد، و شهر به سكوت مرگ فرو ميرفت. چراغها بايد تمام روز روشن ميماند، و خانم ميلر ترتيب روزها را از ياد برد: برايش جمعه با شنبه فرقي نداشت، و روز يكشنبه به خواروبارفروشي رفت كه البته بسته بود.
آن شب خاگينه درست كرد و يك ظرف سوپ گوجه. بعد ربدوشامبر فلانل پوشيد، به صورتش كرم زد، خودش را در لحاف پيچيد، و يك بطري آب داغ زير پايش گذاشت. داشت تايمز ميخواند كه زنگ زدند. اول فكر كرد اشتباه شده و هر كس باشد بالاخره ميرود. اما هركه بود باز زنگ زد و بالاخره به جايي رسيد كه ديگر دستش را از روي زنگ برنداشت. به ساعت نگاه كرد: كمي از يازده گذشته بود؛ ممكن نبود، او هميشه ساعت ده خوابِ خواب بود.
از روي تخت بلند شد و پا برهنه رفت به اتاق نشيمن. «دارم ميآيم، لطفاً صبر كنيد.» شببند گير كرد؛ آن را اينور و آنور چرخاند و صداي زنگ بيوقفه ادامه يافت. فرياد زد: «بس كنيد.» شببند باز شد و او در را قدري باز كرد. «خدايا، تو؟»
ميريام گفت: «سلام.»
خانم ميلر درحاليكه با ترديد قدم به راهرو ميگذاشت گفت: «اُه! ... سلام. تو آن دختر كوچولويي.»
«فكر كردم در را باز نميكنيد، اما انگشتم را روي زنگ نگه داشتم؛ ميدانستم خانهايد. از ديدنِ من خوشحال نشديد؟»
خانم ميلر نميدانست چه بگويد. ديد كه ميريام همان كت مخمل ارغواني را به تن دارد، اما اين بار يك كلاه بره هم بر سر گذاشته كه با كتش همآهنگي دارد؛
موي سفيد و درخشانش را دو تا بافته بود و به هر يك روبان سفيد بزرگي زده بود.
گفت: «حالا كه اينقدر معطل شدم، ميتوانيد حداقل مرا راه بدهيد.»
«خيلي دير است ...»
ميريام با چشمهاي بيحالت نگاهش كرد. «چه فرقي ميكند؟ بگذاريد بيايم تو. بيرون هوا سرد است و من لباس ابريشمي پوشيدهام.» بعد با حركتي ملايم خانم ميلر را كنار زد و وارد آپارتمان شد.
كت و كلاهش را روي صندلي انداخت. واقعاً لباسي ابريشمي به تن داشت. ابريشم سفيد. ابريشم سفيد در ماهِ فوريه. دامن زيبايش پيليدار بود و آستينهايش بلند؛ ميريام كه در اتاق ميگشت خشخش ضعيفي ميكرد. گفت: «از آپارتمان شما خوشم ميآيد. از اين فرش هم خوشم ميآيد، آبي، رنگ مورد علاقهي من است.» به گل رزِ كاغذي گلدان روي عسلي دست زد. بيحال گفت: «بدلي. چه غمانگيز. چيزهاي بدلي غمانگيز نيستند؟» روي كاناپه نشست و با ظرافت دامنش را مرتب كرد.
خانم ميلر پرسيد: «چه ميخواهي؟»
ميريام گفت: «بنشينيد. ديدن ايستادن آدمها عصبيام ميكند.»
خانم ميلر روي بالشتكي نشست. تكرار كرد: «چه ميخواهي؟»
«ميدانيد، فكر ميكنم از آمدن من خوشحال نشديد.»
دومين بار بود كه خانم ميلر در جواب دخترك ميماند؛ با دستش حركت مبهمي كرد. ميريام نخودي خنديد و به كپهي كوسنهاي چيت تكيه داد. خانم ميلر ديد كه دخترك كمتر از دفعهي قبل رنگپريده است؛ گونههايش گل انداخته بود.
«از كجا ميدانستي كجا زندگي ميكنم؟»
ميريام اخمي كرد. «اين چه سؤالهايي است؟ اسم تو چيه؟ اسم من چيه؟»
«اما اسم من در دفتر تلفن نيست.»
«اُه، بياييد دربارهي چيز ديگري حرف بزنيم.»
خانم ميلر گفت: «مادرت بايد ديوانه باشد كه اجازه ميدهد بچهاي به سن تو اين وقتِ شب ول بگردد ـ آن هم با اين لباسهاي مسخره. حتماً ديوانه است.»
ميريام بلند شد و به كنجي رفت كه قفسي روپوشدار با زنجيري از سقف آويزان بود. زير روپوش را نگاه كرد. گفت: «قناري است. اشكالي ندارد بيدارش كنم؟ دوست دارم آوازش را بشنوم.»
خانم ميلر با نگراني گفت: «تامي را ول كن. بيدارش نكنيها.»
ميريام گفت: «حتماً. اما نميفهمم كه چرا نميتوانم آوازش را بشنوم.» و بعد: «چيزي نداريد بخورم؟ دارم از گرسنگي ميميرم! شير و نان و مربا هم باشد خوب است.»
خانم ميلر در حال بلندشدن از روي بالشتك گفت: «ببين. ببين ـ اگر چند تا ساندويچ خوشمزه بهت بدهم، بچهي خوبي ميشوي، بروي خانه؟ مطمئنم ديگر ساعت از دوازده هم گذشته.»
ميريام سرزنشكنان گفت: «دارد برف ميآيد. سرد و تاريك است.»
خانم ميلر درحاليكه سعي ميكرد لرزش صدايش را مهار كند گفت: «خب، اصلاً نبايد ميآمدي اينجا. هوا هم كه دستِ من نيست. اگر ميخواهي چيزي بخوري، بايد قول بدهي كه بروي.»
ميريام تار مويي را از روي گونهاش كنار زد. چشمهايش متفكر بود، انگار داشت آن پيشنهاد را سبك و سنگين ميكرد. به طرف قفس برگشت و گفت: «خيلي خب. قول ميدهم.»
چند سالش است؟ ده؟ يازده؟ خانم ميلر در آشپزخانه درِ يك شيشه مرباي توتفرنگي را باز كرد و چهار تكه نان بريد. يك ليوان شير ريخت و سيگاري آتش زد. چرا آمده است اينجا؟ همانطور كه سرِ جاي خود ميخكوب شده بود دستش لرزيد و آنقدر ماند كه كبريت انگشتش را سوزاند. قناري داشت آواز ميخواند؛ عين صبحها آواز ميخواند، و نه زمان ديگر. صدا زد: «ميريام. ميريام، بهت گفتم تامي را اذيت نكن.» جوابي نيامد. دوباره صدا زد؛ فقط صداي قناري را شنيد. پكي به سيگار زد و دريافت سيگار را از فيلترش روشن كرده ـ اُه، نبايد كنترلش را از دست بدهد. غذا را با سيني برد و روي عسلي گذاشت. اول ديد كه روپوش هنوز روي قفس است. و تامي داشت ميخواند. حس غريبي پيدا كرد. كسي در اتاق نبود. خانم ميلر از زير تاقي كه به اتاق خوابش منتهي ميشد گذشت، و دمِ در نفسش بند آمد.
پرسيد: «چهكار ميكني؟»
ميريام سر بلند كرد و در چشمهايش نگاهي غيرعادي بود. كنار گنجه ايستاده بود و جعبهي جواهرات جلويش باز بود. دقيقهاي خانم ميلر را برانداز كرد و وادارش كرد چشم به چشمش بدوزد، و لبخند زد. گفت: «چيز خوبي اينجا نيست. اما از اين خوشم ميآيد.» يك سنجاق سينهي نگيندار در دستش بود. «زيباست.»
خانم ميلر كه يكهو احساس كرده بود به كمك و پشتيباني نياز دارد گفت: «بهتر نيست آن را سر جاش بگذاري؟» به چارچوب در تكيه داد؛ تحمل سنگينيِ سرش از توانش خارج بود؛ فشاري نظم و ترتيب ضربان قلبش را به هم زده بود. چراغ انگار كه معيوب باشد پِرپِر ميكرد. «تو را به خدا، بچه جان، هديهي شوهرم ...»
ميريام گفت: «اما قشنگ است و من ميخواهمش. بدهيدش به من.»
همانطور كه ايستاده بود و زور ميزد جملهاي بيابد كه شايد سنجاق سينه را نجات دهد، دريافت كه كسي را ندارد كه بهش روآورد؛ تنها بود؛ واقعيتي كه مدتها به فكرش خطور نكرده بود. فشار فراوان اين واقعيت مبهوتش كرد. اما اينجا در اتاق خودش، در اين شهر برف گرفته و خاموش، نشانههايي در برابرش بود كه نميتوانست ناديدهشان بگيرد يا، با وضوحي چشمگير ديد، كه در مقابلشان مقاومت كند.
ميريام با حرص و ولع خورد، و ساندويچها و شيرش كه تمام شد با انگشتانش مثل عنكبوت روي بشقاب گشت و خردهنانها را هم جمع كرد. سنجاقسينه روي بلوزش ميدرخشيد، و از نيمرخ به نظر ميرسيد كه چهرهي دخترك در آن منعكس شده است. آهي كشيد و گفت: «خيلي خوب بود، گرچه الان يك كيك بادام يا گيلاس خيلي ميچسبيد. شيريني خيلي خوب است، مگر نه؟»
خانم ميلر ناراحت و متزلزل روي بالشتك نشسته بود و سيگار ميكشيد. تور روي موهايش يكوري شده بود و رشتههاي سرگردان مو روي صورتش افتاده بود. چشمهايش احمقانه بر هيچ چيز متمركز نبود و برگونههايش لكههايي قرمز افتاده بود، انگار كشيدهاي وحشيانه بر صورتش آثاري دايمي گذاشته بود.
«شيريني يا كيك نداريد؟»
خانم ميلر خاكستر سيگارش را روي فرش تكاند. در حال تلاش براي متمركز كردن چشمهايش سرش تكان مختصري خورد. گفت: «تو قول دادي اگر بهت ساندويچ بدهم بروي.»
«نه بابا! واقعاً؟»
«قول دادي و من خستهام و حالم اصلاً خوب نيست.»
ميريام گفت: «نترسيد. شوخي ميكنم.»
كتش را برداشت، آن را روي شانهاش انداخت، و كلاهش را جلوي آينه مرتب كرد. بعد به طرف خانم ميلر خم شد و زمزمه كرد: «مرا ببوسيد.»
خانم ميلر گفت: «تو را به خدا ـ ترجيح ميدهم اينكار را نكنم.»
ميريام شانه بالا انداخت و ابرويي بالا برد. گفت: «هر جور دوست داريد»، و صاف به طرف عسلي رفت، گلدان گلهاي كاغذي را برداشت، آن را به جايي برد كه كف اتاق لخت بود، و به زمين كوبيد. خرده شيشه به همه طرف پاشيد و او گلها را لگد كرد.
بعد آرام به طرف در رفت، ولي پيش از بستنِ آن با كنجكاوي و معصوميت موذيانهاي برگشت و به خانم ميلر نگاهي انداخت.
خانم ميلر روز بعد را در رختخواب گذراند، و فقط يك بار بلند شد كه به قناري غذا بدهد و يك فنجان چاي بخورد؛ دماي بدن خود را گرفت و ديد تب ندارد، ولي خوابهاي آشفته و تبآلودي ميديد؛ حال و هواي نامتعادل و غيرطبيعي اين خوابها حتي وقتي كه با چشمهاي بازِ باز به سقف خيره ميشد با او ميماند.
يكي از اين خوابها مثل تِمي اسرارآميز و فرّار در سمفونياي پيچيده و سنگين در باقي خوابها تكرار ميشد، و صحنههاي آن سخت روشن و واضح بودند، انگار دست يك نابغه طرح آنها را زده است: دختركي با لباس عروس و تاج برگي بر سر صفي از آدمهاي غمگين و افسردهحال را در راهي كوهستاني هدايت ميكرد، و در ميان آنها سكوتي غريب حكمفرما بود تا اينكه زني در عقب صف ميپرسيد: «ما را كجا ميبرد؟»، و پيرمردي در جلوي صف جواب ميداد: «كسي نميداند.» و صداي سومي ميآمد كه «اما دختر قشنگي است، نه؟ مثل گل يخ نيست ... سفيد و براق؟»
سهشنبه صبح كه بيدار شد حالش بهتر بود؛ پرتوهاي تند و مايل آفتاب كه از شيارهاي پشتدريِ چوبي وارد ميشدند بر رؤياها و توهمات بيمارگونهاش نوري آزاردهنده ميريختند. پنجره را كه باز كرد با روزي ملايم و بهاري روبهرو شد؛ پهنهاي از ابرهاي سفيد و تروتازه بر پسزمينهي آسماني بسيار آبي و غيرزمستاني خودنمايي ميكردند؛ و در آن سوي خط پايين پشت بامها ميتوانست رودخانه را ببيند و دودي را كه از دودكش يدككشها بلند ميشد و به دست بادي گرم موج برميداشت. كاميوني نقرهاي رنگ و بزرگ برف خيابان را ميروفت و صدايش در آن هوا به وزوزي تبديل ميشد.
پس از سروسامان دادن به آپارتمان به خواروبارفروشي رفت، يك چك نقد كرد، و بعد به رستوران شِرَفت رفت، صبحانه خورد، و با پيشخدمت گپي زد. اُه، واقعاً روز دلپذيري بود ـ بيشتر شبيه يك روز تعطيل بود ـ احمقانه بود كه به خانه برود.
در خيابان لكزينگتون سوار اتوبوس شد و به خيابان هشتاد و ششم رفت؛ همانجا تصميم گرفت قدري خريد كند.
اصلاً نميدانست كه چه ميخواهد يا نياز دارد، فقط وقت ميگذراند و به رهگذرهاي شتابان و گرفتاري دقت ميكرد كه حس آزاردهندهي جدايي و انزوا را به يادش ميآوردند.
نبش خيابان سوم كه رسيد و ايستاد، آن مرد را ديد: پيرمردي با پاهاي كماني كه زير بارِ بستههاي بزرگي كه در دست داشت كمرش خم شده بود؛ پيرمرد كت قهوهايِ مندرس و كلاه كپيِ چهارخانه داشت. خانم ميلر يكهو متوجه شد كه دارند به هم لبخند ميزنند: صميميتي در اين لبخندها نبود، دو بارقهي سرد بازشناسي بود و بس. اما مطمئن بود كه آن پيرمرد را قبلاً هرگز نديده است.
مرد كنار ستوني ايستاده بود، و خانم ميلر كه از خيابان رد شد، برگشت و به دنبالش به راه افتاد. خيلي نزديك راه ميرفت، طوري كه خانم ميلر از گوشهي چشم ميتوانست عكس او را بر شيشهي مغازهها ببيند كه موج برميداشت.
بعد خانم ميلر وسط پيادهرو ايستاد و به او رو كرد. مرد هم ايستاد، سر كج كرد، و لبخند زد. اما چه ميتوانست بگويد؟ چهكار كند؟ اينجا، در روز روشن، وسط خيابان هشتاد و ششم؟ بيفايده بود، و درحاليكه از عجز و درماندگي خود احساس بيزاري ميكرد بر سرعت قدمهايش افزود.
خيابان دوم خيلي افتضاح است و پر از آت و آشغال؛ قسمتي از آن سنگفرش است، قسمتي آسفالت، و قسمتي ديگر سيماني؛ و هميشه فضاي مكانهاي متروك در آن حاكم است. خانم ميلر بيآنكه كسي را ببيند پنج كوچه را رد كرد، و در تمام مدت قرچقرچ قدمهاي پيرمرد را بر برف در فاصلهاي نزديك ميشنيد. به مغازهي گلفروشي هم كه رسيد، صدا هنوز با او بود. با عجله وارد مغازه شد و از شيشه پيرمرد را نگاه كرد كه گذشت؛ مرد همچنان چشم به جلو دوخته بود و قدمهايش را كند نكرد، اما كاري غريب و مؤثر كرد: با انگشت به كلاهش زد و سلام داد.
گلفروش پرسيد: «گفتيد شش تا سفيد؟» گفت: «بله. رز سفيد.» از آنجا به بلورفروشي رفت و گلداني انتخاب كرد تا جاي گلداني را بگيرد كه ميريام شكسته بود، گرچه خيلي گران بود و (به نظرش) زشت و بيظرافت. اما انگار از روي برنامهاي از پيش تعيين شده شروع كرده بود به خريدهايي توجيهناپذير: برنامهاي كه خود هيچ خبري از آن نداشت.
يك پاكت گيلاس براق و درشت خريد، و در مغازهاي به اسم نيكرباكر بيكري چهل سنت داد و شش كلوچه بادامي گرفت.
در آن يك ساعت آخر هوا دوباره سرد شده بود؛ ابرهاي زمستاني مثل لكههاي روي شيشهي عينك بر خورشيد سايه انداختند، و اسكلت غروبي زود هنگام آسمان را تيره كرد؛ مهي غليظ با باد مخلوط شد و صداي بچههاي انگشتشماري كه روي تلهاي برف كنار خيابان ورجه وورجه ميكردند دلگير و ملالآور بود. خيلي زود اولين دانهي برف فرود آمد، و خانم ميلر كه به خانهي سنگ قهوهاي رسيد، برف ديگر بهسرعت ميباريد و رد پاها را بلافاصله ناپديد ميكرد.
رزهاي سفيد آراسته و منظم در گلدان قرار گرفتند. گيلاسهاي درشت در بشقاب سراميك ميدرخشيدند. كلوچههاي بادامي پوشيده از خاكهقند دستي را طلب ميكردند. و قناري بر تابَش تكانتكان ميخورد و بر ظرف دانهاش نُك ميزد.
رأس ساعت پنج زنگ در به صدا درآمد. خانم ميلر ميدانست كيست. به طرف در كه ميرفت لبهي لباس خانهاش بر زمين كشيده ميشد. صدا زد: «تويي؟»
ميريام گفت: «طبيعتاً»، و اين كلمه در راهرو زنگي گوشخراش داشت. «اين در را باز كنيد.»
خانم ميلر گفت: «از اينجا برو.»
«عجله كنيد، لطفاً ... بارم سنگين است.»
خانم ميلر گفت: «از اينجا برو.» به اتاق نشيمن برگشت، سيگاري آتش زد، نشست، و آرام به صداي زنگ گوش داد كه بيوقفه ميآمد. «بهتر است بروي. اصلاً خيال ندارم راهت بدهم.»
اندكي بعد صداي زنگ قطع شد. خانم ميلر دستكم ده دقيقهاي تكان نخورد. بعد كه ديد صدايي نميآيد نتيجه گرفت كه ميريام رفته. پاورچين پشت در رفت و آن را قدري باز كرد؛ ميريام به جعبهاي مقوايي يله داده بود و عروسك فرانسوي قشنگي در بغل داشت.
با اوقات تلخي گفت: «واقعاً كه، فكر كردم نميخواهيد در را باز كنيد. بياييد، كمك كنيد اين را بياورم، خيلي سنگين است.»
اجباري جادوگونه نبود كه خانم ميلر احساس ميكرد، بيشتر انفعالي غريب و بيسابقه بود؛ او جعبه را آورد، ميريام هم عروسك را. ميريام خود را روي كاناپه جمع كرد، به خودش دردسر درآوردنِ كت و كلاهش را نداد، و با بيميلي خانم ميلر را تماشا كرد كه جعبه را انداخت زمين و لرزان ايستاد تا نفسي تازه كند.
گفت: «متشكرم.» در روشنايي روز تكيده و چروكيده به نظر ميرسيد و موهايش برق و درخشش هميشگي را نداشت. عروسك فرانسوياي كه در آغوش داشت كلاهگيس پودر زدهي زيبايي بر سر داشت و چشمهاي شيشهاي و سرشار از بلاهتش در چشمهاي ميريام آرامش را جستوجو ميكرد. ميريام ادامه داد: «يك سورپريز برايت دارم. توي جعبه را نگاه كن.»
خانم ميلر زانو زد، درِ جعبه را برداشت، و عروسك ديگري را درآورد؛ بعد لباس آبي رنگي را ديد كه ميريام آن شب اول در سينما به تن داشت؛ و در مورد باقي محتويات جعبه گفت: «همه لباس است. چرا؟»
ميريام درحاليكه دم گيلاسي را ميچرخاند گفت: «چون آمدهام با تو زندگي كنم. خيلي لطف كردي برايم گيلاس خريدي ...»
«نميتواني! به خاطر خدا برو ـ برو و مرا تنها بگذار!»
«... و گلهاي رز و كلوچههاي بادامي. واقعاً آدم دست و دلبازي هستي. ميداني، اين گيلاسها خيلي خوشمزهاند. دفعهي پيش با يك پيرمرد زندگي ميكردم؛ خيلي خيلي فقير بود و هيچ وقت چيز خوبي براي خوردن نداشتيم. ولي فكر ميكنم اينجا خوشبخت ميشوم.» مكثي كرد تا عروسكش را بيشتر به خودش بچسباند. «حالا اگر بگويي وسايلم را كجا بگذارم ...»
صورت خانم ميلر به نقابي با خطوط زشتِ سرخ تبديل شد؛ زد زير گريه، گريهاي غيرطبيعي و بدون اشك، انگار بس كه گريه نكرده بود گريهكردن يادش رفته بود. محتاط و آرام آنقدر عقبعقب رفت تا به در خورد.
كورمال كورمال از راهرو گذشت و از پلهها به طبقهي پايين رفت. هراسان و سراسيمه بر درِ اولين آپارتماني كه ديد كوبيد؛ مردي كوتاه قد و مو سرخ در را باز كرد و خانم ميلر او را كنار زد و وارد شد. مرد گفت: «چه خبرتان است، ها؟» زن جواني كه در حال خشككردن دستهايش از آشپزخانه بيرون آمد پرسيد: «چه شده، عزيزم؟» و خانم ميلر به او متوسل شد.
با جيغ و داد گفت: «ببينيد، از رفتارم شرمندهام، ولي ـ من خانم اچ.تي. ميلرم و طبقهي بالا زندگي ميكنم و ...» دستهايش را بر صورتش گذاشت. «ميدانم خيلي بيمعني است ...»
زن او را روي صندلي نشاند، و در همين حين مرد هيجانزده پولهاي خرد جيبش را تكان ميداد. «خب؟»
«من طبقهي بالا زندگي ميكنم و دختر كوچكي هست كه به ديدن من ميآيد، فكر ميكنم ازش ميترسم. حاضر نيست از خانهام برود، من هم نميتوانم وادارش كنم ـ ميخواهد كار وحشتناكي بكند. قبلاً هم سنجاق سينهام را دزديده، اما حالا ميخواهد كار بدتري بكند ـ يك كار وحشتناك!»
مرد پرسيد: «از اقوام شماست، ها؟»
خانم ميلر سرش را به نفي تكان داد. «نميشناسمش. اسمش ميريام است، اما دقيقاً نميدانم كيست.»
زن در حال نوازش بازوي خانم ميلر گفت: «آرام باشيد، عزيزم. هري تكليف اين بچه را روشن ميكند. برو، عزيزم.» و خانم ميلر گفت: «در باز است ـ A5.»
مرد كه رفت، زن حولهاي آورد و صورت خانم ميلر را تميز كرد. خانم ميلر گفت: «شما چه مهربانايد. بابت رفتار احمقانهام عذر ميخواهم، ولي اين بچهي شرور ...»
زن دلدارياش داد: «چيزي نيست، عزيزم. اصلاً خودتان را ناراحت نكنيد.»
خانم ميلر سرش را روي بازويش گذاشت؛ آنقدر آرام بود كه انگار به خواب رفته. زن راديو را روشن كرد؛ صداي پيانو و آوايي خشدار سكوت را شكست و زن با كوبيدن پا به زمين استادانه ضرب گرفت. گفت: «شايد بهتر باشد ما هم برويم بالا.»
«نميخواهم دوباره او را ببينم. اصلاً نميخواهم نزديك او باشم.»
«آها، ولي كارِ بهتر اين بود كه پليسو خبر ميكردين.»
صداي مرد بود كه از پلكان به گوششان رسيد. او با اخم و در حال خاراندن پشت گردنش وارد اتاق شد. واقعاً خجالتزده گفت: «اونجا كه كسي نيست. حتماً زده به چاك.»
زن گفت: «هري، واقعاً كه گند زدي. ما تموم مدت اينجا نشسته بوديم، بايد ميديديم كه ...» يكهو حرفش را قطع كرد، چون مرد نگاه تند و تيزي به او انداخت.
مرد گفت: «همهجا رو گشتم. هيشكي اونجا نبود. هيشكي، ميفهمي؟»
خانم ميلر بلند شد و گفت: «بگوييد ببينم، يك جعبهي بزرگ نديديد؟ يا يك عروسك؟»
«نه، خانم، نديدم.»
و زن انگار حكم ميداد گفت: «بسيار خب، به خاطر گريه با صداي بلند ...»
خانم ميلر آرام وارد آپارتمانش شد؛ وسط اتاق رفت و بيحركت ايستاد. نه، از يك لحاظ همه چيز سر جايش بود: رزها، كلوچهها، و گيلاسها دستنخورده بودند. اما اتاق خالي بود، خاليتر از اتاقي بدون اثاثيه و اشياي آشنا، بيروح و مرده مثل مؤسسهي كفن و دفن. كاناپه با غرابتي جديد در برابرش خودنمايي ميكرد: خالي بودن آن از وقتي كه ميريام خود را روي آن جمع كرده بود سنگينتر و وحشتناكتر بود. با نگاهي ثابت به جايي كه يادش بود جعبه را گذاشته است خيره شد، و لحظهاي به نظرش آمد كه بالشتك با نوميدي تكان خورد. از پنجره به بيرون نگاه كرد؛ مطمئناً رودخانه واقعي بود، مطمئناً داشت برف ميآمد ـ اما باز هم از هيچ چيز نميشد مطمئن بود: ميريام، آنقدر واضح آنجا بود ـ و حالا، كجا بود؟ كجا، كجا؟
انگار كه در خواب راه ميرفت، خود را روي صندلي انداخت. اتاق داشت شكلش را از دست ميداد؛ تاريك بود و تاريكتر ميشد و كاري هم نميشد كرد؛ قدرت آن را نداشت كه دست بلند كند و كليد چراغ را بزند.
ناگهان درحاليكه چشمانش را ميبست غلياني رو به بالا در خود حس كرد، مثل شناگري كه از عمقي بيشتر و سبزتر به سطح ميآيد. به هنگام ترس يا افسردگي شديد، لحظاتي هست كه ذهن انگار به انتظار وحي يا الهامي مينشيند، و در همين حين كلافي از آرامش و سكون دورتادور فكر را در برميگيرد؛ مثل خواب است يا خلسهاي ماوراء طبيعي؛ و در جريان همين خلسه است كه فرد به نيروي خرد و تعقلي توأم با آرامش آگاه ميشود: خب، شايد اصلاً با دختري به اسم ميريام آشنا نشده است؛ شايد عين احمقها در خيابان بيخودي ترسيده است؛ بههرحال اين هم مثل هر چيز ديگر بياهميت بود. چون تنها چيزي كه در برابر ميريام از دست داده بود هويتش بود، اما اكنون مطمئن بود كه بار ديگر آدمي را يافته است كه در اين اتاق زندگي ميكرد، غذايش را ميپخت، يك قناري داشت، و كسي بود كه ميتوانست بهش اعتماد كند و باور داشته باشد: خانم اچ.تي. ميلر.
درحاليكه با رضايت گوش تيز كرده بود، متوجه صداي دومي شد: كشوي گنجه باز و بسته شد؛ به نظرش رسيد مدتي طولاني پس از باز و بسته شدن صدا را شنيد ـ باز شدن و بسته شدن. سپس به تدريج زمختي صدا جاي خود را به صداي آرام لباسي ابريشمي داد، و اين صداي ظريف و ضعيف نزديكتر ميشد و شدت بيشتري مييافت تا اين كه ديوارها از ارتعاش آن به لرزه درآمد و اتاق زير موجي از نجوا دهن باز كرد. خانم ميلر از وحشت ميخكوب شد و چشمهايش را به روي نگاهي خيره و مات باز كرد.
«سلام»، اين را ميريام گفت.
(یک داستان از مجموعهی «درخت شب» نوشتهی ترومن کاپوتی، ترجمهی امید نیکفرجام، انتشارات اندیشه سازان، 1384)
لينکده
آلاحـمـد را نوشـابه (!) به کشتن داد!
نگاهی به کتاب «تـنهـایی پرهـیـاهـو» نوشتهی بهومیل هرابال|مریممنصوری
یادداشت خواندنی «فتحاللاه بینیاز» دربارهی «تسلی ناپذیر» ایشیگورو
شاهنامهی جلالیمطلق (مـعتبـرترین تصحیح شاهنامه) سرانجام به بازار آمد
دایرةالمعارف بزرگ اسلامی این کتاب را با قیمت ۹۵ هزار تومان منتشر کرده
یک اتفاق عجیب در عرصهی نشر که توزیع «قانون و خشونت» را مختل کرد
فولادوند، سمندریان و حسینیزاد در شب فردریش دورنمات از او میگویند
ساعت ۱۷ سهشنبه ۲۴ ارديبهشتماه
معرفی ویژهنامهی مجلهی «سیمیا» برای «بهرام بیضایی»، مرد بزرگ تئاتر
دربارهی کتاب «تاریخ سیستان» که جعفر مدرسصادقی آن را ویراسته
«کرم کتاب» دوباره فعال شده است
نگاه پونه بریرانی به مجموعه داستان «ماه سربی» نوشتهی ماهزاده امیری
بینظیرترین شاهکار در نمایشگاه کتاب تهران:«آموزش رفتن به دستشویی»!
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
کتابها:
مالون میمیردنوشتهی ساموئـل بکت
ترجمهی مهدی نویـد
نشر پژوهه - ۱۳۸۳
خرید اینترنتی این کتاب
دست آخرنوشتهی ساموئـل بکت
ترجمهی مهدی نویـد
نشر پژوهه - ۱۳۸۳
خرید اینترنتی این کتاب
در قند هندوانهنوشتهی ریچارد براتیگن
ترجمهی مهدی نویـد
نشر چشمه - ۱۳۸۴
خرید اینترنتی این کتاب
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
احسان عابدى
مينيمالها
حسین نوشآذر
مهستى شاهرخى
مهدی مرعشی
شمیده
عباس معروفى
مجتبا پورمحسن
محسن بنیفاطمه
ناتور
تادانه
دیهور
کتابخوانه
منیرو روانیپور
دوات
داود پنهانی
اسد امرایی
مریم منصوری
اميرمهدى حقيقت
آخرین مترو
مظاهر شهامت
خلیل پاکنیا
مسخ
سپینود
پونه بريرانى
حسن فرهنگی
سعید کمالیدهقان
بهاره آروین
كتابلاگ
ماکان مهرپویا
ناصر غیاثی
غلاف تمام فلزى
كتابهاى عامهپسند
سودارو
رمزآشوب
شبنویس
مرضیه ریاحی
شیرین کریمی
تیلهباز
آدم و حوا
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
كتابيسم
by BlogRolling
ديگر دوستان
قصههای عامهپسند
مطرود
کوچه
الیزه
سردبیر: خودم
پابرهنه بر خط
علیرضا مجیدی
عصیان
همزاد
میرزا پیکوفسکی
سایه
الفبا
خواب زمستانی
چندگانه
آیدین فرنگی
روزنامهنگار نو
دورترها
عطا صادقی
سورئالیست
شراگیم
زننوشت
سیدمهدی حسینی
جودی
زن روزهای ابری
ف م سخن
آبچینوس
مریم گلی
خشم و هیاهو
بهار نارنج
جستوجوی کلمات
هنوز
زیتون
خورشید خانم
فانوس
بیلی و من
سرزمین رویایی
پونه ابدالی
مریم حسینخواه
آشپزباشی
پرگلک
اندیشهی نو
شرح
تندیس
سیبستان
امشاسپندان
شهلا شرف
دژاوو
گفتار
منتقد
شیرین احمدنیا
روبو
نقطه ته خط
مریم جعفراقدمی
رازیگر
عروسک کوکی
آی آدمها
الپر
مسعود برجیان
by BlogRolling
نظرات
خب
من اول شدم
:)
سارا | November 16, 2006 10:09 PM
ممنون از داستان .
فکر کنم قبلاً فقط ترجمه ی فرن و زویی و مقاله ی سینمایی در فصلنامه فارابی از آقای نیک فرجام خوانده باشم .
و خب خوب بودند ...
زیرمتن | November 17, 2006 05:12 PM
salam tarjomehaye shoma az beket aliye
fariba fayazi | November 21, 2006 11:32 AM
be roozam ba sheari dar tabagheye 33333
fariba fayazi | November 21, 2006 12:14 PM
به نقد تو محتاجم
سگ نوشت | November 22, 2006 06:51 PM
سلام
قراره فرشيد فرهمندنيا واسم پيدات كنه
fariba fayazi | November 23, 2006 06:44 PM
درود:) داستان جالبي بود. نظرت در مورد ترجمه اش چيه؟ با توجه به ترجمه هاي قبلي كه از آقاي نيك فرجام خوندم مي تونم بگم كلاً مترجم نسبتاً خوبي هستن. ولي اينجا يه سري ايراد بهش دارم :
1) كاش ساختار جمله هايي كه تو گيومه نقل شدن عاميانه بود.
2) يه سري تركيباتي مثل بچه هاي انگشت شمار يا كت پوستش را با قدري تقلا به تن كرد يا ...
3) تو پاراگراف اول بهتر نبود به جاي ديگر ساكنان آن خانه از «ديگر ساكنان ساختمان» استفاده مي كرد؟
اين جوريم مي تونيم نقد ترجمه كنيما! نظرت درباره اين موارد چيه؟
mojgan | November 24, 2006 03:11 AM
na baba gom chiye?
faribafayazi | December 1, 2006 06:20 PM
tarjome khobi bood
passion | December 17, 2006 09:44 PM
takhliyeyr omoomi be rooz ast
faribafayazi | February 15, 2007 01:24 PM
سلام رفيق! نمي زني سر به ما؟ با دوتا شعر و يه خودنوشته به روزم.
فريبافياضي | April 29, 2007 02:04 AM