« میریام / داستانی از ترومن کاپوتی / ترجمهی امید نیکفرجام | Main | دربارهی نمایشنامههای نشر نی: «دور تا دور دنیا» »
تروریستهای صید قزلآلا در آمریكا / ریچارد براتیگن / ترجمه: هوشیار انصاریفر
فصلی از رمان «صید قزلآلا در آمریکا» با ترجمهی هوشیار انصاریفر که این روزها نشر نی چاپ دوم آن را منتشر کرده است.

زندهباد رفیقمان تپانچه!
زندهباد رفیقمان مسلسل!
سرود تروریستهای اسرائیلی.
كلاس ششم كه بودیم، یك صبح آوریل، ابتدا به تصادف و بعد به عمد، شدیم تروریستهای صید قزلآلا در آمریكا.
جریان اینطور پیش آمد: ما دار و دستهی عجیب غریبی بودیم.
چون گستاخ بودیم و شیطان، مرتب به دفتر مدیر احضار میشدیم. مدیر مرد جوانی بود و نابغهیی در سر و كلهزدن با ما.
یك صبح آوریل ایستاده بودیم دور زمین بازی، طوری كه انگار زمین یك تالار وسیع و سرباز است برای پول و كلاس اولیها كه میآیند و میروند توپهای پولاند. همه از تصور یك روزِ دیگر درس خواندن حالشان گرفته بود، آن هم دربارهی كوبا.
یكی از ما یك تكه گچ دستش بود، و همانوقت كه یك كلاس اولی داشت از آنجا رد میشد، همان یكی با حواس پرت نوشت پشت آن كلاس اولی «صید قزلآلا در آمریكا».
كلاس اولی كش و قوس آمد كه نوشته را بخواند، اما نشد. شانهاش را انداخت بالا و رفت تابسواری.
ایستادیم و رفتنِ كلاس اولی را تماشا كردیم كه پشتش نوشته بود «صید قزل آلا در آمریكا». به نظر خوب و كاملاً طبیعی و مطلوب میرسید كه پشت یك كلاس اولی با گچ نوشته باشد «صید قزلآلا در آمریكا».
دفعهی بعد كه چشم من افتاد به یك كلاس اولی، تكه گچ را از دوستم قرض گرفتم و گفتم «كلاس اولی، احضار شدهیی اینجا.»
كلاس اولی آمد طرف من و من گفتم «برگرد به پشت.»
كلاس اولی برگشت و من روی پشتش نوشتم «صید قزلآلا در آمریكا». بیاختیار تحسینش كردیم. «صید قزلآلا در آمریكا». شك نبود كه یك چیز دیگری به كلاس اولیها اضافه میكرد. بهشان كمال میبخشید و تشخص میداد.
«خیلی خوب شد، نه؟»
«آره.»
«یك كم دیگر گچ بیاریم.»
«بیاریم.»
«دم میلههای بازی كلی كلاس اولی هست.»
«آره.»
همگی مسلح به گچ شدیم و كمی بعد، هنوز ساعت ناهار تمام نشده پشتِ تقریباً تمام كلاس اولیها، از جمله دخترها، نوشته بود «صید قزلآلا در آمریكا».
شكایت از طرف معلمهای كلاس اول بود كه به دفتر مدیر میرسید. یكی از شكایتها به صورت یك دختر كوچولو بود.
او به مدیر گفت «خانم رابینز مرا فرستادهاند. گفتند ازتان بخواهم یك نگاه به این بیاندازید.»
مدیر گفت «به چه چیزی؟» و زل زد به بچهی خالی.
دخترك گفت «به پشت من.»
برگشت به پشت و مدیر بلند خواند «صید قزلآلا در آمریكا».
مدیر گفت «كار كیست؟»
دخترك گفت «كار آن دار و دستهی كلاس ششمیها. همان بدها. سر همهی ما كلاس اولیها همین بلا را آوردهاند. همهمان این شكلی شدهایم. صید قزلآلا در آمریكا. اصلاً یعنی چه این؟ مادربزرگم تازه این ژاكت را بهم داده بود.»
مدیر گفت «هه. "صید قزلآلا در آمریكا". به خانم رابینز بگو من الان میآیم پایین خدمتشان. » دخترك را مرخص كرد و كمی بعد ما تروریستها از عالم سفلا فراخوانده شدیم.
با اكراه پا كوبیدیم به درون دفتر مدیر، وول خوردیم و پا كشیدیم روی زمین و از پنجره بیرون را دید زدیم و دهن دره كردیم و یكهو یكیمان افتاد بیاختیار به چشمكزدن و دست بردیم توی جیب و نگاه كردیم به آنور و بعد دوباره نگاه كردیم به اینور و نگاهمان را انداختیم به چراغ سقف، چه شبیه سیبزمینی پخته بود، و دوباره به پایین و به عكس مادر مدیر كه از دیوار آویزان بود. او ستارهی فیلمهای صامت بود و توی عكس بسته بودندش به خطآهن.
مدیر گفت «عبارت "صید قزل آلا در آمریكا" هیچ به گوشتان آشنا نمیآید، بچهها؟ نمیدانم امروز ندیدید این عبارت را جایی نوشته باشند؟ صید قزلآلا در آمریكا. خوب بهش فكر كنید.»
همهمان خوب بهش فكر كردیم.
در اتاق سكوت بود، سكوتی كه همه خوب میشناختیم، قبلاً هم گذارمان زیاد افتاده بود به دفتر مدیر.
مدیر گفت «بگذارید ببینم شاید بتوانم كمکتان كنم. شاید دیده باشید كه پشت همهی كلاس اولیها با گچ نوشته شده "صید قزل آلا در آمریكا". نمیدانم این عبارت چهطور سر از آنجا درآورده.»
بیاختیار لبخند عصبی زدیم.
مدیر گفت «من الان از سر كلاس خانم رابینز برگشتهام. به بچهها گفتم همهی آنهایی كه پشتشان نوشته صید قزلآلا در آمریكا دستهاشان را بلند كنند، و همهی كلاس دستهاشان را بلند كردند، غیر از یك نفر كه تمام وقت ناهار را توی دستشویی قایم شده بوده. شماها نظرتان چیست دربارهی این...؟ این ماجرای "صید قزلآلا در آمریکا"؟»
هیچ حرفی نزدیم.
آن یكیمان هنوز دیوانهوار چشمك میزد. حتم داشتم چشمكِ تقصیرآمیز او بود همیشه كه لومان میداد. میبایست همان اول كلاس ششم شرش را میكندیم. گفت «كار همهتان است، نه؟ كسی هست بینتان كه بدون تقصیر باشد؟ اگر هست، حرف بزند. همین الان.»
همه ساكت بودیم به جز چشمك، چشمك، چشمك، چشمك، چشمك. یك دفعه صدای چشمك چشمهای بیصاحبش خورد به گوشم. عین صدای حشرهیی كه داشت 1000000امین تخم مصیبت ما را میگذاشت.
«همهتان، همهی دار و دستهتان مقصر است. چرا؟... چرا "صید قزلآلا در آمریکا" روی پشتِ کلاس اولیها؟»
بعد مدیر دست به ترفند E=MC2 كلاس ششمی خودش زد، ترفندی كه همیشه در مواجهه با ما به كار می برد.
گفت «حالا خنده داشت اگر من از همهی معلمهاتان میخواستم كه بیایند اینجا، بعد ازشان میخواستم به پشت برگردند، بعد یك تكه گچ برمیداشتم و روی پشتشان مینوشتم "صید قزلآلا در آمریکا"؟»
همه عصبی كركر كردیم و یك كم سرخ شدیم.
«خوشتان میآمد كه پشت معلمهاتان نوشته باشد "صید قزلآلا در آمریکا" و تمام روز همانجوری دوره بیفتند و سعی كنند بهتان كوبا درس بدهند؟ مسخره میشد، نه؟ خوشتان نمیآمد، نه؟ كار درستی نبود، نه؟»
مثل دستهی همسرایان یونانی گفتیم «نه». بعضیهامان به صدا گفتیم و بعضی هم با جنباندن سر، بعد هم دوباره آن چشمك، چشمك، چشمك.
گفت «من هم همین فكر را میكردم. كلاس اولیها به شما احترام میگذارند و تحسینتان میكنند، همانطور كه معلمها به من احترام میگذارند و تحسینم میکنند. درست نیست روی پشتشان بنویسیم "صید قزلآلا در آمریکا". قبول دارید، آقایان؟»
قبول داشتیم.
باور كنید این ترفند لعنتی همیشه كارگر میافتاد.
البته باید هم میافتاد.
گفت «بسیار خب. من فرض میكنم به آخر رسیده این "صید قزلآلا در آمریکا". قبول؟»
«قبول.»
«قبول؟»
«قبول.»
«چشمك، چشمك.»
ولی تمامِ تمام نشده بود، چون پاکكردن صید قزلآلا در آمریكا از لباسهای كلاس اولیها مدتی طول كشید. روز بعد درصد قابل توجهی از صید قزلآلا در آمریكا رفته بود. توسط مادرهایی كه همین فقط لباسهای تمیز تن بچههاشان كردند، ولی خیلی بچهها هم بودند كه مادرهاشان فقط سعی كردند لباسهاشان را پاک كنند و روز بعد همانطور آنها را فرستادند مدرسه، و میشد هنوز خطوط اصلی "صید قزلآلا در آمریکا" را خیلی كمرنگ روی پشتشان ببینی. ولی چند روز دیگر كه گذشت، صید قزلآلا در آمریكا به كلی محو شد، همانگونه كه از آغاز هم مقدر بود، و یکجور پاییز سایه انداخت روی كلاس اول.
لينکده
هر ایرانی ـ بهطور متوسط ـ هـر چهـار سال یکبار فقط یک کتاب میخواند
همهچیزمان باید به همهچیزمان بیاید!
زنهای زندهگی«جی. دی. سالینجر»!
به زودی رمان دیگری از نویسندهای که عاشقاش هستم منتشر میشود!
دست شما درد نکند آقای نوشآذر!
«جـن و پـری» تیرماه هم منتشر شد
نگاهی به رمان مادام بواری نوشتهی گوستاو فلوبر، ترجمهی مهدیسحابی
مطلبی که با توقیف روزنامه فقط روی سایت آمد و مجال نشر کاغذی نیافت
عکسی زیبا از مسافران در ترافیک راه
روی عکس کلیک کنید تا بزرگتر ببیند
یادنامهای برای «هوشنگ گلشیری»
با یادداشتهایی از محمد چرمشیر، مهدی یزدانیخرم، یونس تراکمه و ...
اینجا را تازه یافتهام! اگر به ادبیات و ترجمه علاقهمندید از دست ندهید
دربارهی کتاب «داریوش و ایرانیان»، از بهترین کتابهای تـاریـخـی این روزها
دو اشتباه آشکار «مهدی غبرایی» در ترجمهی «کافکا در کرانه»ی موراکامی
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
کتابها:
مالون میمیردنوشتهی ساموئـل بکت
ترجمهی مهدی نویـد
نشر پژوهه - ۱۳۸۳
خرید اینترنتی این کتاب
دست آخرنوشتهی ساموئـل بکت
ترجمهی مهدی نویـد
نشر پژوهه - ۱۳۸۳
خرید اینترنتی این کتاب
در قند هندوانهنوشتهی ریچارد براتیگن
ترجمهی مهدی نویـد
نشر چشمه - ۱۳۸۴
خرید اینترنتی این کتاب
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
حسین نوشآذر
مهستى شاهرخى
داود پنهانی
سپینود
ناصر غیاثی
ناتور
مجتبا پورمحسن
محسن بنیفاطمه
دوات
جواد عاطفه
مسخ
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
پونه بريرانى
عباس معروفى
سعید کمالیدهقان
کتابخوانه
منیرو روانیپور
آدم و حوا
اميرمهدى حقيقت
حسن فرهنگی
دیهور
كتابهاى عامهپسند
مریم منصوری
تادانه
مينيمالها
سودارو
آخرین مترو
خلیل پاکنیا
كتابلاگ
شمیده
رمزآشوب
ماکان مهرپویا
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
شبنویس
پروژکتور
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
بهار نارنج
میرزا پیکوفسکی
خورشید خانم
دژاوو
دورترها
سورئالیست
زن روزهای ابری
شراگیم
الیزه
پابرهنه بر خط
سردبیر: خودم
جستوجوی کلمات
مطرود
علیرضا مجیدی
چندگانه
سایه
تندیس
آیدین فرنگی
پونه ابدالی
عصیان
سیبستان
بلوط
ختمالغرایب
فانوس
سیدمهدی حسینی
آشپزباشی
زیتون
روزنامهنگار نو
شرح
عطا صادقی
سرزمین رویایی
مریم حسینخواه
مریم گلی
زننوشت
امشاسپندان
خواب زمستانی
خشم و هیاهو
هنوز
الفبا
بیلی و من
ف م سخن
همزاد
کوچه
آبچینوس
پرگلک
اندیشهی نو
شهلا شرف
گفتار
منتقد
شیرین احمدنیا
روبو
نقطه ته خط
مریم جعفراقدمی
رازیگر
عروسک کوکی
آی آدمها
الپر
مسعود برجیان
by BlogRolling
نظرات
:)
سلام
اوه
چقد اینا گچ داشتن
منم یه مطلب درباره گچ نوشتم
گچ بده
راستی شما چرا نام نمی پذیرید؟
سارا | December 15, 2006 03:28 PM
One of thousands... Welldone!
Nashmil | December 19, 2006 02:45 AM
sorry if interrupted u Sir...I`m one of those who appreciate ur translations! u rock!regards
Nashmil | December 19, 2006 08:51 PM
سلام در بازیه شب یلدا شرکت میکنید؟
elham | December 29, 2006 01:11 AM