« نَفَس / ساموئل بکت / مهدی نوید | Main | چاپ دوم «در قند هندوانه» »
کجا را نگاه میکنی بابا؟ / یاسمن احسانی
باز جيغِ زن روبهروييمان رفته هوا. فرداست كه با سرودست باندپيچى شده و چشم كبود بيايد پشت پنجره. عادت داريم هر ماهى، دو ماهى يكبار از خانهشان صداي جيغ، فرياد، كوبيدن و خرد شدن چيزي بلند ميشود؛ فردايش هم زن درب و داغان میآيد پشت پنجره و سيگار دود میكند. موهاى صاف بلوندى دارد. پيشانيش بلند است. اندامش هم تا جايي كه ديده ميشود ،تا كمر، زيباست. بين خانههاى ما يك حياط فاصله است. حياط باغچهى گردى دارد. وسط باغچه يك فوارهی نيلوفرىشكل هست. دور فواره هم سه تا فرشتهی سفيد كه دارند ميپرند آسمان.
امشب باران میبارد. پشت سر هم رعدوبرق میزند. صداى شكستن چيزي میآيد و بعد جيغ زن همسايه.
بابا رفته دم پنجره كه ببيند چه خبر است. اما مثل هميشه چيزى دستگيرش نمیشود چون شيشهى پنجرهی آنها مات است.
«بابا پنجره رو ببند. يخ زدم.»
نشستهام توى هال و تكيه دادهام به سنگ گرم روشوفاژى و درز شلوارم را میدوزم. سوز سردى از آشپزخانه میآيد. بابا پنجره را میبندد و میآيد روى مبل روبهروى من مینشيند.
«بالاخره اين مرده زنشو میكشه.» دكمه را میزند و تلويزيون را روشن میكند. كانال دو، اخبار علمیـفرهنگى.
«نترس، زنا بلدن چه جوري از پس خودشون بربيان.» مامان توى اتاق نشسته و نامهى اداري بابا را تايپ میكند.
بابا رويش را به اتاق میكند: «ديگه وقتي بزنه زده ديگه، حالا هر چهقدرم زنه وارد باشه.» بعد خيره میشود به تلويزيون.
«بابا بزن يه كانال ديگه.»
«نه. میخوام نگاه كنم. برو اتاق خودت.»
سر جايم میمانم. دوباره بايد سوزن نخ كنم. هرچه زور میزنم نمیتوانم در جعبهى خياطى را باز كنم. میدهم دست بابا.
«اينم نمیتونى باز كنى؟ پس فردا اگه گير يكى مثل اين مرتيكه افتادى چیكار میخواى بكنى؟»
توى جعبه نخ سياه نيست. حوصله ندارم از جايم بلند شوم. نخ سفيد برمیدارم. ديد كه ندارد. فقط اگر مامان ببيند، شروع میكند باز، كه من چهقدر شلختهام، و اين سؤال هميشگی كه چرا بیسليقهترين دختر روى زمين بايد نصيب او شده باشد؟!
سوزن از دستم میافتد. دست میكشم روى فرش كه پيدايش كنم. مجرى اخبار میگويد: «سارقان كتاب قوانين رياضى فلسفهی طبيعى نيوتون را از يكى از كتابخانههاى روسيه دزديدهاند.» از بابا میپرسم: «گفت از كجا؟»
«چى؟»
«گفت از كجا دزديدن؟»
«چى رو؟»
«مگه گوش نميدى؟»
«شمارهى كارمنديت كه انقدر طولانى نبود. عوض شده؟» مامان از توى اتاق میپرسد.
بابا میرود پيش مامان: «نه. همين بود.»
تكههاى نخ را از روى زمين جمع میكنم. اما سوزن پيدا نمیشود.
«بر اساس يافتههاى اخير دانشمندان مصرف هر نخ سيگار، يازده دقيقه از عمر انسان میكاهد.»
به تلويزيون خيره میشوم. پشت سر هم تصوير آدمهايى را نشان میدهد كه سيگار میكشند. زنى پشت ميز كار، پيرمردى در پارك، پسر جوانى سر چهارراه،... «خبر ديگر اينكه... »
میروم توى اتاق، پهلوى مامان مینشينم. دستهاش تند تند بالا و پايين میروند.
«نظر به اينكه در... »
«به دستم نگاه نكن. حواسم پرت ميشه. برو زير غذا رو روشن كن.»
«شنيدي مامان؟»
«آره.»
«خبر رو شنيدى؟»
«نه.»
«گفت تازگيا فهميدن هر يه دونه سيگار يازده دقيقه از عمر آدم كم میكنه.»
مامان سرش را بلند نمیكند.
«غلط كردن. هر روز يه چيز از يه جاشون درميآرن. اه... حواسم رو پرت كردى!»
بابا دراز كشيده روي تخت.
«آره والا. راست ميگن.»
مامان يكهو وسط كار ول میكند.
«چىچى رو راست ميگن؟ مگه تو دانشمندى؟ حالا خوبه من هميشه سرم از پنجره بيرونه... اصلاً از اين به بعد ميشينم توى خونه سيگار ميكشم.»
بابا خيره شده به گوشهی پرده.
مامان داد میزند: «بهت گفتم برو زير غذا رو روشن كن.»
توى آشپزخانه هنوز صداى دعوا میآيد. انقدر جيغ و دادشان بلند است كه نمیشود چيزى از حرفهايشان فهميد. زن انگار زوزه میكشد. میروم طرف پنجره. ار پشت شيشههاى مات فقط میشود سايههاشان را ديد كه دور و نزديك میشوند و چيزهايى را به طرف هم پرتاب میكنند. باران هنوز مىبارد. زير غذا را روشن مىكنم. برمىگردم پيش مامان.
«اينا هنوزم دارن دعوا مىكنن.»
دستهاش تند تند بالا و پايين مىروند.
«زنِ بيچاره فردا معلوم نيست باز كجاش سياه و كبوده. دلخوشيش به اون چندتا سيگار پشت پنجرهس. حالا بگو عمرت رو كم ميكنه. خب بكنه. مگه به جايي برميخوره؟»
دستگاه تايپ گير مىكند.
«اااه. تو هم واسهى اين كارات يه منشى تماموقت بگير.»
رگ زير چشم مامان تند میزند. بابا خوابش برده.
مىآيم توى هال. مىنشينم روى مبل. وسايل خياطي روى زمين پهن است. حوصلهى جمعكردن ندارم. مامان اگر بيايد توى هال غر مىزند.
مىآيم توى اتاق خودم. در را پشت سرم مىبندم. اتاقم خيلى سرد است. هميشه از لاى در ايوان سوز سردى مىآيد. مىنشينم روى تخت. مىخواهم بروم زير لحاف. اما مىدانم اگر دراز بكشم، خوابم مىبرد.
پايم زير تخت به چيز سردى مىخورد. دولا مىشوم، شيشهى استون است. به انگشتهايم نگاه مىكنم. لاك نوك ناخنهايم پريده است. بلند مىشوم از توى كمد پنبه برمىدارم. دوباره مىنشينم روى تخت و ناخنهايم را پاك مىكنم. يادم مىافتد يكى از زنهاى ساختمان خودمان زن روبهرويى را فردا يا شايد-درست يادم نيست- چند روز بعد از دعواهاى هميشگيشان توى سوپر سر كوچه ديده بود، مىگفت كه زير تمام ناخنهاش كبود بوده و سر دو سه تايشان هم پريده بوده.
«نمىخواى اين بساط خياطى رو جمع كنى؟»
مامان رفته توى هال. ياد سوزن روى زمين مىافتم. بايد بروم پيدايش كنم. اما اول بايد لاكهاى دست چپم را پاك كنم. يكى از ناخنهايم گوشه كرده. وقتى پنبه را روى آن مىكشم به سوزش مىافتد. حتماً انگشتهاى زن خيلى دردناك بوده كه حتا نتوانسته نوك ناخنهايش را مرتب كند.
«چرا گوشى رو برنمىدارى؟» مامان داد مىزند.
مىروم توى هال. تلفن هنوز زنگ مىزند. گوشى را برمىدارم. دوستم است. پشت سر هم گله مىكند كه چرا ديروز نرفتهام ميهمانى...
«زير غذا رو خاموش كن.» مامان از توى حمام فرياد مىزند.
"گوشى يه لحظه.»
مىدوم آشپزخانه. بوى سوختگى پر شده توى هوا. در قابلمه را باز مىكنم. سياه سياه است.
«همهش سوخت؟»
جواب نمىدهم.
«هزار دفعه گفتم آب بيشتر بريز. زيرشم كم كن.» چيزهاى ديگرى هم مىگويد اما من درست نمىفهمم.
پنجره را باز مىكنم. باران تند شده. صداى گريه و زارى مىآيد. كنار در خانهى روبهرويى يك آمبولانس ايستاده است. ماشين پليس هم كمى دورتر. همسايهها جمع شدهاند دم در. نور قرمز ماشين پليس هر چند لحظه يكبار رويشان مىافتد. زن ساختمان خودمان هم در ميان جمعيت است. اما دورتر از بقيه ايستاده. برانكار با جسمى كه رويش را با ملحفهى سفيد پوشاندهاند، از ساختمان خارج مىشود. زنها بلندتر گريه مىكنند. چند لحظه بعد مرد همسايه دستبندزده همراه با دو مأمور بيرون مىآيد. یكى از زنها به طرف مرد هجوم مىبرد. مردى به زور نگهش مىدارد. برانكار را مىگذارند توى آمبولانس. چند نفر يكصدا صلوات مىفرستند. پنجره را مىبندم. مىآيم پاى تلفن. قطع شده است. شماره مىگيرم اشغال است.
بابا از خواب بيدار شده. مىرود آشپزخانه. حتماً پشت پنجره. گوشى را مىگذارم. تلويزيون هنوز روشن است. خيره مىشوم به زمين. چيزى روى فرش برق مىزند. سوزن است؛ صاف ايستاده ميان تار و پود فرش.
لينکده
هر ایرانی ـ بهطور متوسط ـ هـر چهـار سال یکبار فقط یک کتاب میخواند
همهچیزمان باید به همهچیزمان بیاید!
زنهای زندهگی«جی. دی. سالینجر»!
به زودی رمان دیگری از نویسندهای که عاشقاش هستم منتشر میشود!
دست شما درد نکند آقای نوشآذر!
«جـن و پـری» تیرماه هم منتشر شد
نگاهی به رمان مادام بواری نوشتهی گوستاو فلوبر، ترجمهی مهدیسحابی
مطلبی که با توقیف روزنامه فقط روی سایت آمد و مجال نشر کاغذی نیافت
عکسی زیبا از مسافران در ترافیک راه
روی عکس کلیک کنید تا بزرگتر ببیند
یادنامهای برای «هوشنگ گلشیری»
با یادداشتهایی از محمد چرمشیر، مهدی یزدانیخرم، یونس تراکمه و ...
اینجا را تازه یافتهام! اگر به ادبیات و ترجمه علاقهمندید از دست ندهید
دربارهی کتاب «داریوش و ایرانیان»، از بهترین کتابهای تـاریـخـی این روزها
دو اشتباه آشکار «مهدی غبرایی» در ترجمهی «کافکا در کرانه»ی موراکامی
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
کتابها:
مالون میمیردنوشتهی ساموئـل بکت
ترجمهی مهدی نویـد
نشر پژوهه - ۱۳۸۳
خرید اینترنتی این کتاب
دست آخرنوشتهی ساموئـل بکت
ترجمهی مهدی نویـد
نشر پژوهه - ۱۳۸۳
خرید اینترنتی این کتاب
در قند هندوانهنوشتهی ریچارد براتیگن
ترجمهی مهدی نویـد
نشر چشمه - ۱۳۸۴
خرید اینترنتی این کتاب
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
ادبيات و هنر
حسین نوشآذر
مهستى شاهرخى
داود پنهانی
سپینود
ناصر غیاثی
ناتور
مجتبا پورمحسن
محسن بنیفاطمه
دوات
جواد عاطفه
مسخ
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
پونه بريرانى
عباس معروفى
سعید کمالیدهقان
کتابخوانه
منیرو روانیپور
آدم و حوا
اميرمهدى حقيقت
حسن فرهنگی
دیهور
كتابهاى عامهپسند
مریم منصوری
تادانه
مينيمالها
سودارو
آخرین مترو
خلیل پاکنیا
كتابلاگ
شمیده
رمزآشوب
ماکان مهرپویا
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
شبنویس
پروژکتور
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
بهار نارنج
میرزا پیکوفسکی
خورشید خانم
دژاوو
دورترها
سورئالیست
زن روزهای ابری
شراگیم
الیزه
پابرهنه بر خط
سردبیر: خودم
جستوجوی کلمات
مطرود
علیرضا مجیدی
چندگانه
سایه
تندیس
آیدین فرنگی
پونه ابدالی
عصیان
سیبستان
بلوط
ختمالغرایب
فانوس
سیدمهدی حسینی
آشپزباشی
زیتون
روزنامهنگار نو
شرح
عطا صادقی
سرزمین رویایی
مریم حسینخواه
مریم گلی
زننوشت
امشاسپندان
خواب زمستانی
خشم و هیاهو
هنوز
الفبا
بیلی و من
ف م سخن
همزاد
کوچه
آبچینوس
پرگلک
اندیشهی نو
شهلا شرف
گفتار
منتقد
شیرین احمدنیا
روبو
نقطه ته خط
مریم جعفراقدمی
رازیگر
عروسک کوکی
آی آدمها
الپر
مسعود برجیان
by BlogRolling
نظرات
ممنون.فضا سازی عالی بود طوری که موقع خوندن داستان آدم خودش رو جای راوی حس می کرد.
مینا | April 23, 2007 09:21 PM
سلام کیمیاوی. با "بودریار" به روزم. منو باش آخه تو بودریار سرت می شه؟ شوخی کردم بهت بر نخوره. بیا بشینیم یه کم نفس بکشیم بعد یکی میاد پرده رو می بنده.بعد همه چی می شه پشت پرده. می شینیم از سیاست حرف می زنیم. منو باش. آخه تو سیاست سرت می شه؟
سینا | April 25, 2007 02:56 AM
انتخاب وب سايت ها و وبلاگ هاي برگزيده در زمينه داستان يكي از بخشهاي جشنواره ملي رسانه هاي ديجيتال در حوزه اينترنت است.
آخرين فرصت ثبت نام در جشنواره بيستم ارديبهشت ماه است.
به برگزيدگان جشنواره علاوه بر تنديس و لوح جوايز نفيسي اعطا خواهد شد.
ثبت نام از طريق سايت جشنواره به نشاني www.dmf.ir امكان پذير است.
منتظر حضور شما هستيم.
دبيرخانه جشنواره ملي رسانه هاي ديجيتال | May 2, 2007 04:10 PM
به یاسمن: داستان خوبی بود یاسی جون. باز هم بنویس.
به مهدی: دستت درد نکنه که این داستان رو گذاشتی اینجا:)
لیدا | May 9, 2007 01:33 AM
از وب سایتتون دیدن کردم . امیدوارم زمینه ای فراهم بشه برای آشنایی بیشتر
یسری | January 28, 2008 03:31 PM
very goog i see web you. tanks by
محسن احساني | June 28, 2008 10:42 AM